تبليغاتX
فقط اینجا

فقط اینجا

به گفته سخنرانان شرکت کننده در همايش Internet Governance Forum(IGF) در شهر حيدرآباد هند، شبکه اينترنت در تمامي سطوح خود نظير محتوا، سخت‌افزار، نرم‌افزار و نام‌هاي بين‌المللي دامنه‌ها بايد از حجم وسيعي از زبان‌ها در سراسر جهان پشتيباني کند تا بتواند به چند ميليارد کاربر بعدي نيز دسترسي داشته باشد.

مانال اسماعيل(Manal Ismail) مدير کميته مشاوره‌اي دولتي(GAC) در مرکز واگذاري نام‌‌ها و شماره‌هاي اينترنتي(ICANN) گفت: «زماني که ما از اينترنت براي همه کاربران صحبت مي‌کنيم، بايد به کاربراني فکر کنيم که به زبان انگليسي صحبت نمي‌کنند».

او در ادامه توضيح داد که علاوه بر محتوا و نرم‌افزارهاي محلي، موتورهاي جست‌وجوگر موظفند از چندين زبان پشتيباني کنند، ‌زيرا جست‌وجو معمولا يکي از راه‌هاي دسترسي و اتصال کاربران به اينترنت است.

برخي از شرکت‌کنندگان نيز به اين قضيه شک داشتند که هم‌اکنون براي استفاده از اينترنت در زبان‌هاي محلي نياز فراواني وجود داشته باشد.

به گفته "آجيت بالاکريشنان"(Ajit Balakrishnan) مديرعامل پورتال هندي Rediff.com، هم‌اکنون در کشور هند نياز به محتوا و ابزارهاي اينترنتي به زبان‌هاي محلي چندان زياد و قابل‌ملاحظه نيست.
دوره‌هاي تحصيلات عالي در کشور هند به زبان انگليسي تدريس مي‌شود و پس از برون‌سپاري فرآيند تجاري در هند، انگليسي به يکي از زبان‌هاي اصلي مردم اين کشور تبديل شده است.

به عقيده او، مرکز IGF هند بايد تمرکز بيشتري روي اينترنت گفتاري، و ابزارهاي مربوط به تبديل زبان‌هاي گفتار به نوشتار داشته باشد. زيرا اين جريان آينده اينترنت را شکل مي‌دهد.
جلسات و ملاقات‌هاي مرکز IGF که از روز چهارشنبه تا شنبه ادامه خواهد يافت، به صورت زنده در اينترنت پخش مي‌شود.
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت   توسط مائده نجفی  | 



وقتي ناگهان رخداد مهمي از درون ديوان سالاري کشور به رسانه ها کشيده مي شود ، نکته بسيار مهم تري از ديد همگان پنهان مي گردد . ارد بزرگ



رضايت وجدان تنها پس از انجام وظيفه است. اسمايلز



ارزش اخلاقي ، بسته به تعداد وظايفي است که انسان انجام مي دهد. مترلينگ



کسي داناست که مي داند هيچ نمي داند. ضرب المثل فلسطيني



سعادت ديگران ، بخشي مهم از خوشبختي ماست. رنان



با مردمان نيک معاشرت کن تا خودت هم يکي از آنان به شمار روي. ژرژ هربرت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت   توسط مائده نجفی  | 


نشستن طولانی مقابل تلویزیون و رایانه سلامت كودكان را به خطر می اندازد.
به گزارش شبكه خبر به نقل از ایسنا، گروهی از پژوهشگران موسسه سلامت ملی آمریکا با مطالعات گسترده دریافتند: كودكانی كه روزانه وقت زیادی را به تماشای تلویزیون یا كار با اینترنت و رایانه اختصاص می دهند در آینده بیش از دیگران چاق یا سیگاری می شوند.

همچنین افت تحصیلی نیز در كودكانی كه مدت طولانی با رسانه های تصویری و مجازی كار می كنند بیش از دیگران است
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت   توسط مائده نجفی  | 

محمدرضا صفدري متولد 1333 در خورموج است. تاكنون سه كتاب از او منتشر شده است:

مجموعه داستان "سياسنبو"، 1368

مجموعه داستان "تيله‌ي آبي"، 1377

رمان "من ببر نيستم پيچيده به بالاي خود تاكم"، 1381

 


 
سنگ سياه


آن‌كه‌ بلند بود و مويش‌ كمي‌ ريخته‌ بود، گفت‌: «ديگه‌ چه‌ نوشته‌؟»
«هيچي‌، هر چه‌ بود خواندم‌.»
از سه‌ روز پيش‌ چند بار پرسيده‌ بود: «ديگه‌ چه‌ نوشته‌، خداكرم‌؟»
خداكرم‌ هم‌ خوانده‌ بود كه‌ زنت‌ ناخوش‌ سخت‌ است‌. اگر پيالة‌ آب‌ توي‌ دستت‌ است‌، بگذارش‌ زمين‌ و زود بيا، مبادا پشت‌ گوش‌ بيندازي‌. ديگر غوره‌بازي‌ درنياور. آنچه‌ بر سر ما آوردي‌ بس‌ نيست‌؟ از بس‌ چشمت‌ همه‌اش‌ دنبال‌ پول‌ است‌، شايد ناخوشي‌ ماه‌ بگم‌ يا از آن‌ بدتر هم‌ برايت‌ چيزي‌ نباشد. دوباره‌ مي‌گويم‌ اگر شير مادرت‌ را خورده‌اي‌ و پاي‌ سفرة‌ پدرت‌ نشسته‌اي‌، هر چه‌ زودتر بيا و برو.
نامه‌ از زبان‌ درويش‌ بود.
«خداكرم‌، پشتش‌ چيزي‌ ننوشته‌ن‌؟»
«اگر باور نمي‌كني‌، بده‌ يكي‌ ديگه‌ بخونه‌.»
«باور مي‌كنم‌، اما. . .»
«چه‌ مي‌خواهي‌ بگويي‌، عبدالله؟»
عبدالله گفت‌: «يك‌چيزي‌ شده‌ و تو نمي‌گويي‌.»
خداكرم‌ گفت‌: «اگه‌ چيزي‌ بود به‌ تو مي‌گفتم‌.»
«نه‌، دلم‌ گواهي‌ مي‌ده‌ يك‌ پيشامدي‌ براشون‌ كرده‌. نمي‌بيني‌ درويش‌ چه‌ نوشته‌؟»
«چه‌ نوشته‌؟»
«اون‌جا كه‌ گفته‌. . . ناخوشي‌ ماه‌بگم‌. . . بدتر از ناخوشي‌ او چيه‌؟»
خداكرم‌ دلداريش‌ داد: «هيچي‌ نيست‌. خالودرويش‌ از دستت‌ دلخوره‌، نوشته‌ كه‌ زودتر واگردي‌ سر خونه‌ زندگيت‌.»
عبدالله نگران‌ بود: «بالاتر از زنم‌ كيه‌؟ بچه‌ام‌ يك‌چيزي‌ سرش‌ اومده‌ و كسي‌ به‌ من‌ نمي‌گه‌.»
هر دو چهل‌ساله‌ بودند و سال‌ها پيش‌ به‌كويت‌ آمده‌ بودند. خداكرم‌ سالي‌ يك‌بار سري‌ به‌ خانه‌اش‌ مي‌زد ولي‌ او نه‌، نرفته‌ بود. اكنون‌ هر دو خاموش‌ بودند. لنج‌ آمادة‌ رفتن‌ مي‌شد. جاشوها گوني‌ها و بسته‌ها را به‌ لنج‌ مي‌بردند.
آب‌هاي‌ دوردست‌ او را پريشان‌ مي‌كرد: «كي‌ مي‌رسيم‌ ايران‌؟»
بلند شد رفت‌ بيرون‌. خداكرم‌ يكباره‌ ديد او روي‌ بارانداز است‌ و تندتند مي‌رود: «هاي‌ عبدالله، كجا مي‌ري‌؟»
انگار نمي‌شنيد، تند مي‌رفت‌.
خداكرم‌ خودش‌ را به‌ او رساند و بازويش‌ را گرفت‌: «چرا بچه‌بازي‌ درمي‌آري‌؟ يكهو بلند مي‌شي‌ كجا مي‌ري‌؟» و او را سوي‌ بارانداز كشيد.
«نمي‌آم‌.»
«بيا جلدي‌ بريم‌. مي‌ترسم‌ لنج‌ بره‌ و ما بهش‌ نرسيم‌.»
عبدالله پكر بود. برگشت‌ به‌ لنج‌ها و بارانداز نگاه‌ كرد:
«اين‌ها چي‌ مي‌كنن‌؟»
«همه‌ سوار شدن‌ و ما مانديم‌. زود باش‌ بريم‌.»
«كجا؟»
نگاهش‌ سرگردان‌ بود. رگ‌ سرخ‌ در چشم‌هايش‌ دويده‌ بود. انگار از خواب‌ پسينگاهي‌ بيدار شده‌ بود: منگ‌ و تهي‌ و دهانش‌ تلخ‌، يا كه‌ در چاهي‌ ژرف‌ و نمناك‌ از خواب‌ پريده‌ بود؛ مانند كبوتران‌ چاهي‌ كه‌ به‌ هواي‌ چراغ‌ خانه‌اي‌ فرود مي‌آيند و در سياهي‌ شب‌ به‌ ديوار كوبيده‌ مي‌شوند، آنگاه‌ چشم‌هايشان‌ دودو مي‌زند و. . .
«ما كجا هستيم‌، خداكرم‌؟»
«مي‌خواهيم‌ بريم‌ بوشهر.»
بانگشان‌ كردند. خداكرم‌ بازوي‌ او را كشيد: «جلدي‌، لنج‌ رفت‌!»
«كجا رفت‌؟»
«آتش‌ تو خونة‌ بابات‌ بگيره‌ كه‌ تو را درست‌ كرد. مگه‌ خونه‌ زندگي‌ نداري‌؟»
«نه‌.»
«نمي‌گي‌ مردم‌ پشت‌ سرت‌ چه‌ مي‌گن‌؟ يك‌ كمي‌ هم‌ خدا را جلو چشمت‌ بيار. اون‌ بدبخت‌ها چه‌ گناهي‌ كردن‌ كه‌ زن‌ به‌ تو دادن‌؟»
«نمي‌دونم‌. . . مردم‌ تا امروز هر چه‌ دل‌شون‌ خواسته‌ پشت‌ سرم‌ گفته‌ن‌.»
«گناهش‌ به‌گردن‌ خودت‌. خودت‌ كردي‌. اون‌ زن‌ نازنينت‌ را ول‌ كردي‌، دلت‌ هم‌ خوش‌ كه‌ پول‌ براشون‌ مي‌فرستادي‌.»
«تو هم‌ زنت‌ را ول‌ كردي‌.»
«من‌ تا اون‌جا كه‌ مي‌تونستم‌ مي‌رفتم‌ پيش‌شون‌.»
گفتن‌ نداشت‌؛ عبدالله با ماه‌بگم‌ نساخته‌ بود، پادرد زن‌ هم‌ كه‌ كهنه‌ شد، ديگر هيچ‌ نرفت‌. مي‌خواست‌ با دست‌هاي‌ پر برگردد. دلش‌ مي‌كشيد روزي‌ كه‌ برمي‌گردد مردم‌ ده‌ بگويند، عبدالله چيز ديگر شده‌ است‌، عبدالله ديگر آن‌ جوان‌ چند سال‌ پيش‌ نيست‌. برو ببين‌ چه‌ شده‌!
در سرما و گرما توي‌ كويت‌ مانده‌ بود. غرولند شنيده‌ بود و آهك‌ توي‌ چشمش‌ رفته‌ بود تا شده‌ بود: استاد عبدالله. و اكنون‌ رودرروي‌ خداكرم‌ ايستاده‌ بود و نمي‌رفت‌.
«نساز همچين‌! تو ديگه‌ ريشت‌ سفيد شده‌، بايد خوب‌ و بد خودت‌ را بفهمي‌.»
عبدالله كنار لنج‌ پا سست‌ كرده‌ بود: «اون‌جا چه‌ شده‌؟ بچه‌م‌ مرده‌، ها؟»
«درد مال‌ مرده‌. اگه‌ خداي‌ نكرده‌ چيزي‌ هم‌ شده‌ باشه‌، چاره‌اي‌ نيست‌.»
خداكرم‌ گفت‌ و دست‌ او را كشيد. عبدالله سست‌ و بي‌جان‌ بود، روي‌ بسته‌اي‌ نشست‌، سيگاري‌ از دست‌ دوستي‌ گرفت‌. آرام‌ پك‌ مي‌زد. تا چشم‌ كار مي‌كرد آب‌ بود و گاهي‌ كشتي‌ها و لنج‌ها كه‌ به‌ دوردست‌ مي‌رفتند.
لنج‌ آن‌ها انگار نمي‌خواست‌ برود، روي‌ آب‌ ايستاده‌ بود و مي‌جنبيد. سيگار از دستش‌ افتاد، سر ميان‌ زانوها برد، شانه‌اش‌ سخت‌ تكان‌ مي‌خورد. تا خداكرم‌ ببيندش‌، خودش‌ را به‌ لبة‌ لنج‌ رسانده‌ بود و چند بار سرش‌ را به‌ ديوارة‌ چوبي‌ كوبيده‌ بود. ميان‌ گريه‌ صدايش‌ سخت‌ بالا مي‌آمد: «اي‌ بوا رفتم‌! بوام‌ رفت‌، ككام‌ رفت‌، زندگيم‌ رفت‌.»
خاموش‌ شد. پيشانيش‌ باد كرده‌ بود. آب‌ به‌ سر و رويش‌ زدند. انگار جان‌ مي‌كند. خداكرم‌ دستپاچه‌ شده‌ بود.
كسي‌ گفت‌: «براي‌ چه‌ بهش‌ گفتي‌؟»
خداكرم‌ گفت‌: «نمي‌خواستم‌ بگم‌، از دهنم‌ در رفت‌.»
«اين‌ چه‌كاري‌ بود كردي‌! بوشهر كه‌ مي‌رسيديم‌ باهاس‌ مي‌گفتي‌.»
«دست‌ خودم‌ نبود. خودش‌ هم‌ بو برده‌ بود كه‌. . .»
لنج‌ راه‌ افتاده‌ بود و مي‌رفت‌. بندرگاه‌ پشت‌ سر مي‌ماند، با يادگارهايش‌: تاول‌هاي‌ زير بغل‌ و بدزباني‌ بالادست‌ها، بسته‌هاي‌ سنگين‌ و شانه‌ها و زنش‌ كه‌ خيلي‌ دور افتاده‌ بود:
«پشت‌ هفت‌ درياي‌ سياه‌
مرديه‌ كه‌ مو دوستش‌ دارم‌
نمي‌دونم‌ او هم‌ دلش‌ سي‌ مو تنگ‌ مي‌شه‌ يا نه‌؟»
آن‌ روزها عبدالله به‌ ياد هيچ‌كس‌ نبود. بچه‌اش‌ كوچك‌ بود و ماه‌بگم‌ پادردش‌ كهنه‌ مي‌شد. چشم‌ به‌ راه‌ مردش‌ بود كه‌ بيايد او را ببرد جايي‌ خوب‌ كند. به‌ زن‌ گفته‌ بود كه‌ زود برخواهد گشت‌.
يادش‌ نيامد كه‌ زن‌ گريه‌ كرده‌ بود يا نه‌. خدانگهداري‌ هم‌ نگفته‌ بود، نمي‌شد؛ از بس‌ سربازها هر روز دنبالش‌ مي‌دويدند. با كدخدا هم‌ مي‌آمدند. يك‌ روز، پيش‌ از آفتاب‌ در زدند. رفت‌ پشت‌ بام‌ آن‌ها را ديد. كدخدا همراه‌ گروهبان‌ بود، با دوتا سرباز. عبدالله خودش‌ را انداخت‌ تو خانة‌ همسايه‌ و رفت‌ تو انبار كاهي‌، زير كاه‌ها خوابيد: «برم‌ سربازي‌ چه‌ كنم‌؟ ما كه‌ تو اين‌ كشور نون‌ نخورديم‌.»
رفت‌ كه‌ رفت‌. هر گاه‌ برمي‌گشت‌ چندروزي‌ مي‌ماند و باز رو به‌كويت‌ مي‌شد.
آن‌ روز كه‌ مي‌خواست‌ در برود، دست‌ و بال‌ همه‌ تنگ‌ بود. گل‌ زميني‌ داشت‌، فروخت‌. و ناخدا گفته‌ بود: «مي‌برمت‌ اون‌جايي‌ كه‌ دلت‌ مي‌خواد.»
خيلي‌ بودند، همه‌ هم‌ سربازي‌ نرفته‌. اگر گير مي‌افتادند كارشان‌ ساخته‌ بود.
هر چه‌ بود سوار شدند. دريا توفاني‌ شد و چند شب‌ روي‌ دريا ماندند تا روز ديگر ناخدا دور از خشكي‌ پياده‌شان‌ كرد: «اون‌جا كويته‌. بپريد پايين‌، اون‌ها كه‌ گذرنامه‌ ندارن‌ پياده‌ بشن‌!»
شهر پيدا بود، هواي‌ شرجي‌، به‌ آب‌ زدند. آب‌ تا سينه‌شان‌ مي‌رسيد. دست‌ و پايي‌ زدند و چند قلب‌ آب‌ خوردند. زود رسيدند. گفتند، رسيديم‌. با چندتا عرب‌ خوش‌ و بش‌ كردند. گفتند، شهر كمي‌ دورتر است‌. جلوتر كه‌ رفتند، تختة‌ سبزي‌ ديدند كه‌ رويش‌ نوشته‌ شده‌ بود: «به‌ شهر خرمشهر خوش‌ آمديد.»
«اي‌ داد و بيداد، مگه‌ اين‌جا كويت‌ نيست‌؟»
«كويت‌ كجا بود؟ اين‌جا خرمشهره‌.»
بيست‌سالگي‌ كار دست‌شان‌ داده‌ بود، گمان‌ كرده‌ بودند مرد شده‌اند. اگرچه‌ يكي‌ يك‌ بچه‌ داشتند و ريش‌ و سبيل‌ درآورده‌ بودند، با اين‌همه‌ ناخدا گول‌شان‌ زده‌ بود.
«مردكة‌ بي‌سر و پا، پول‌ ما را خورد و آب‌ خنك‌ بالاش‌ كرد.»
«با گروهبان‌ها دست‌ به‌ يكي‌ كرده‌ بود.»
خوب‌ يا بد، هر چه‌ بود گذشته‌ بود. ده‌پانزده‌ سال‌ پيش‌ كجا و امروز كجا؟
با خودش‌ گفت‌: «اون‌ ناخدا دلش‌ اومد پول‌ ما را بالا بكشه‌؟ مگه‌ نمي‌دونست‌ ما از شكم‌ زن‌ و بچه‌مون‌ گرفته‌ بوديم‌.»
باز گفت‌: خودم‌ چه‌؟ زنم‌ را تو خانه‌ تك‌ و تنها گذاشتم‌ و آمدم‌. من‌ كه‌ سال‌ تا سال‌ سري‌ بهشان‌ نمي‌زدم‌. مي‌گفتم‌، خوب‌ زنده‌اند ديگر، هر ماه‌ برايشان‌ پول‌ مي‌فرستم‌. خودش‌ مي‌نوشت‌ كه‌ دارد خانه‌ مي‌سازد. مي‌گفت‌، چيزي‌ كم‌ نداريم‌ و آرزويمان‌ اين‌ است‌ كه‌ هر چه‌ زودتر تو را ببينيم‌.
شايد خيلي‌ چيزها مي‌خواسته‌ بگويد، نمي‌شده‌. او مي‌گفته‌ و بچة‌ همسايه‌ مي‌نوشته‌. تازه‌ خيلي‌ چيزها بوده‌ كه‌ به‌گفتن‌ و نوشتن‌ نمي‌آمده‌.
شب‌ بود و لنج‌ مي‌رفت‌. نرمه‌ بادي‌ تنش‌ را خنك‌ مي‌كرد. سيگار مي‌كشيد. يادش‌ آمد روزي‌ كه‌ پسرش‌ برايش‌ نامه‌ نوشته‌ بود، تازه‌ ياد گرفته‌ بود بنويسد، سوم‌ چهارم‌ بود. و او پس‌ از چند سال‌. . . هرچند ماهي‌ يك‌ جا كار مي‌كرد، يك‌ روز جوشكاري‌، تا هوا گرم‌ مي‌شد ول‌ مي‌كرد. سخت‌ بود، تخم‌ چشم‌ آدم‌ آب‌ مي‌شد. چندهفته‌اي‌ وردست‌ استاد، گچكاري‌ مي‌كرد، كسي‌ مي‌آمد كه‌ نقاشي‌ ساختمان‌ نان‌ و آبش‌ خوب‌ است‌. اين‌ هم‌ هيچ‌. روز ديگر يكي‌ مي‌آمد كه‌ برويم‌ عكاسي‌ ياد بگيريم‌، به‌ ايران‌ كه‌ برگرديم‌ نان‌مان‌ توي‌ روغن‌ است‌. اين‌ هم‌ هيچ‌!
يك‌ جا نمانده‌ بود. فروشندگي‌ هم‌ بد نبود، يك‌ سال‌ ماند. رفت‌ باغبان‌ يك‌ انگليسي‌ شد. از آن‌جا خودش‌ نرفت‌، بيرونش‌ كردند.
«چه‌ بكنم‌؟»
ماه‌بگم‌ چشم‌ به‌ راه‌ بود.
بچه‌اش‌، خدر، نامه‌ مي‌نوشت‌ كه‌ من‌ رفته‌ام‌ به‌كلاس‌ هفتم‌، رفته‌ام‌ هشتم‌، رفته‌ام‌ نهم‌، مادرم‌ مي‌گويد: ديگر اين‌ تابستان‌ بيا! هر چه‌ كار كرده‌اي‌ بس‌ است‌، در ايران‌ هم‌ مي‌تواني‌ نان‌ بخوري‌.
همان‌ روزها عبدالله دلش‌ به‌ دختر چشم‌سياهي‌ مي‌كشيد. ايراني‌ بود و پدرش‌ فروشگاه‌ بزرگي‌ داشت‌ و او پيشش‌ كار مي‌كرد. هر شب‌ به‌ خانه‌شان‌ مي‌رفت‌، ولي‌ تا نامة‌ خدر آمد دلش‌ هواي‌ خانه‌ كرد. پيچانه‌اش‌ را بست‌ و رفت‌. روي‌ بارانداز دودل‌ شد. بسته‌ را توي‌ لنج‌ گذاشت‌ و خودش‌ بالا آمد. به‌ دختر هيچ‌ نگفته‌ و آمده‌ بود. در شلوغي‌ بيشتر دلش‌ مي‌گرفت‌. رفتن‌ به‌ خانة‌ آن‌ها هم‌ دردسر داشت‌. دختر يك‌بار شوهر كرده‌ بود و مادرش‌ عرب‌ بود. مي‌گفتند در شانزده‌سالگي‌ يك‌ انگليسي‌ قوطيش‌ را تركانده‌ بود. هر چه‌ بود موهايش‌ خرمايي‌ بود و بلند و هر گاه‌ عبدالله را مي‌ديد موها را روي‌ شانه‌ رها مي‌كرد و خيلي‌ مهربان‌ مي‌شد. در خانه‌ كه‌ بود نه‌ مينار سرش‌ مي‌كرد و نه‌ چادر. جامة‌ نازكي‌ مي‌پوشيد تا پوست‌ گندميش‌ پيدا باشد. كشيده‌ بود و دل‌ عبدالله برايش‌ رفته‌ بود. براي‌ همين‌ بود كه‌ هم‌ مي‌خواست‌ برگردد و هم‌ نمي‌خواست‌. پسرش‌ بزرگ‌ شده‌ بود و نرمه‌سبيلي‌ داشت‌.
«بروم‌؟»
به‌ خودش‌ مي‌گفت‌، به‌ ايران‌ برگردد و پشت‌ سرش‌ را هم‌ نگاه‌ نكند، سنگ‌ روي‌ دل‌ خود بگذارد و برو كه‌ رفتي‌.
بچه‌ كه‌ نبود، داشت‌ پا مي‌گذاشت‌ تو چهل‌سالگي‌. اگر يك‌ جا مانده‌ بود، تا حالا استادكار شده‌ بود. پس‌ نمي‌بايست‌ مي‌رفت‌. روي‌ بارانداز ايستاد: «احبك‌ و احب‌ كلمن‌ ايحبك‌.»
پايش‌ سست‌ شد. آفتاب‌ زرد مي‌شد. خوش‌ بود برود به‌ آن‌جا تا او مهربان‌ شود و جامة‌ نازك‌ تنش‌ كند و آواز بخواند.
«زود باش‌ عبدالله، چرا وايستادي‌؟»
«مگه‌ نمي‌خواهي‌ با ما بيايي‌؟»
«نه‌، شما بريد. من‌ چند روز ديگه‌ مي‌آم‌.»
شب‌ به‌ خانة‌ خودش‌ رفته‌ بود. مگر چه‌ مي‌شد مي‌رفت‌ پيش‌ زن‌ و بچه‌اش‌ و ديگر به‌كويت‌ برنمي‌گشت‌؟ يا اگر زن‌ را به‌ شيراز و تهران‌ مي‌برد؟ مي‌گفتند خدر هميشه‌ نمرة‌ بيست‌ مي‌گيرد. چه‌ خوب‌ است‌ مهندس‌ بشود. انگليسي‌ها بيشترشان‌ مهندس‌اند. پس‌ خودش‌ چه‌. اين‌همه‌ سال‌ سرگرداني‌؟ مردم‌ دستش‌ خواهند انداخت‌. برگردد به‌ ده‌ و بگويد پانزده‌ سال‌ جان‌ كندم‌ و هيچي‌ ياد نگرفتم‌؟ برزو ريشخندش‌ نمي‌كند؟ برزو همسايه‌ خوبي‌ براي‌ خالو درويش‌ بود و خيلي‌ به‌ درد خدر و مادرش‌ خورده‌ بود.
«نه‌. چشم‌ نداره‌ ببينه‌ من‌ به‌ جايي‌ رسيده‌ام‌. شايد دلم‌ سياه‌ شده‌. برزو خوبه‌. خالودرويش‌ و ماه‌بگم‌ خوبند، خداكرم‌ و گروهبان‌ها هم‌ خوبند. همه‌ خوبند، ما بديم‌. اگه‌ بد نبودم‌ تو خونه‌م‌ مي‌ماندم‌. سميره‌ هم‌ بد نيست‌. غني‌آبادي‌ خوبه‌. هيچ‌كس‌ بد نيست‌. بدي‌ از ماست‌.»
ساِهاي‌ سميره‌ جوان‌ بود و گندمي‌. چشم‌هايش‌ مي‌خنديد. مهربان‌ مي‌شد. جواني‌ از سر و رويش‌ مي‌باريد. گاهي‌ او را به‌ آشپزخانه‌ مي‌كشاند، به‌ بهانة‌ جابه‌ جا كردن‌ يخچال‌ يا چيز ديگر و عبدالله لبخند شرمناك‌ چهل‌سالگي‌ خود را در آينه‌ مي‌ديد و موهاي‌ زردش‌ كه‌ كمي‌ ريخته‌ بود و تارهاي‌ سفيدشدة‌ سبيلش‌ را. زن‌ پانزده‌ سال‌ كوچكتر بود. ماهي‌ بود، تك‌ مي‌زد و در مي‌رفت‌، نخ‌ مي‌داد و مي‌كشيد. عبدالله هم‌ كشيده‌ مي‌شد.
«نامرد باشم‌ اگه‌ فردا نرم‌.»
به‌ خانة‌ سميره‌ هم‌ نرفت‌. يك‌ چندروزي‌ مي‌شد نرفته‌ بود. روز هفتم‌ كه‌ رفت‌ در راه‌ به‌ خودش‌ مي‌گفت‌، يك‌بار مي‌بيندش‌، تنها يك‌بار و ديگر هرگز نخواهد رفت‌.
سميره‌ آمد در را باز كرد و تند رفت‌ تو. مادرش‌ گفت‌: «كي‌ بود؟»
سميره‌ گفت‌: «نمي‌دونم‌. همون‌ كه‌ تو فروشگاه‌مون‌ كار مي‌كنه‌. كي‌ بود؟ . . . يادم‌ نمي‌آد.»
مادر كه‌ آمد، گفت‌: «اين‌كه‌ عبدالله است‌.»
رفته‌ بود نشسته‌ بود پيش‌ پدرش‌. سميره‌ خود را نشان‌ نداده‌ بود. سرنخ‌ در دست‌ او بود و مي‌كشيد، بازوها شاداب‌ بود. مي‌شد دندانش‌ زد. ديگر مهرباني‌ نمي‌كرد. بُرد با كسي‌ است‌ كه‌ بتواند قوطي‌ را بتركاند، حتي‌ اگر شده‌ به‌ زور، وگرنه‌ جابه‌ جا كردن‌ يخچال‌ كاري‌ ندارد. بوي‌ تن‌ بايد خوش‌ باشد و زور بگويي‌. كسي‌ كارت‌ ندارد. مردم‌ خوش‌شان‌ مي‌آيد. سميره‌ خودش‌ خواسته‌، زن‌ برزو هم‌ خودش‌ خواسته‌ بوده‌. بوي‌ خوش‌ يا بوي‌ گند، هر چه‌ هست‌، خودشان‌ خواسته‌اند. پانزده‌ سال‌ كم‌ نيست‌. گور پدر چهل‌سالگي‌، بگذار بيايد.
«اين‌ را كي‌ ساخته‌؟ استادش‌ كجايي‌ است‌؟ مي‌خواهم‌ صد سال‌ سياه‌ نگويند.»
دوباره‌ مي‌گفت‌، برود، برود و هرگز برنگردد آن‌جا. هر چه‌ دارد به‌ پاي‌ خدر بريزد، شايد او به‌ جايي‌ برسد. هر چه‌ او نشد، پسرش‌ بشود:
«اين‌ بچة‌ كيه‌؟ چه‌ ساختمان‌هايي‌ درست‌ مي‌كند! از كجا آمده‌؟»
«نمي‌شناسين‌؟ اين‌ خدر، پسر عبدالله است‌.»
خودش‌ چي‌؟ آن‌همه‌ سال‌ جان‌ كندن‌، به‌ زبان‌ خوش‌ بود. آهك‌! خواب‌ مرگ‌ ببيني‌ و آهك‌ به‌ چشمت‌ نرود. چه‌ سوزشي‌ داشت‌! زندگي‌ در چشمش‌ سياه‌ شد. با اين‌همه‌ مي‌گفت‌، بماند و ياد بگيرد. دوباره‌ برود ساختمان‌سازي‌.
«فردا مي‌رم‌ سر كار.»
زن‌ سرد گرفته‌ بود. او از فروشگاه‌ بيرون‌ آمده‌ بود و چسبيده‌ بود به‌كارش‌. گيج‌ بود، دل‌ به‌كار نمي‌داد. يك‌باره‌ هوايي‌ مي‌شد: «تو آشپزخونه‌ هميشه‌ چيزي‌ هست‌ كه‌ بشه‌ جابه‌ جا كرد.»
راه‌ بسته‌ بود. رفتن‌ نداشت‌. كار ياد گرفتن‌ دل‌ خوش‌ مي‌خواست‌. شايد تا چند سال‌ ديگر ساختن‌ و نما دادن‌ هم‌ دلش‌ را مي‌زد. پس‌: «جاي‌ پدرش‌ هم‌ در رفت‌! نخواستيم‌.»
يك‌ سال‌ گذشته‌ بود و او دل‌ نمي‌كند. انگار پايش‌ روي‌ زمين‌ نبود. شب‌ خرد و خسته‌ مي‌آمد خانه‌ قليان‌ مي‌كشيد. با هيچ‌كس‌ دمخور نمي‌شد مگر خداكرم‌: «اگه‌ رفته‌ بودم‌ جوشكاري‌ خيلي‌ خوب‌ بود، خيلي‌ چيزها ياد مي‌گرفتم‌. گرچه‌ انگليسيا به‌كسي‌ كار ياد نمي‌دن‌.»
سبيل‌هايش‌ كم‌كم‌ سفيد شده‌ بود و دست‌هايش‌ بنا كرده‌ بود لرزيدن‌. پيشاني‌ و كلة‌ سرش‌ تير مي‌كشيد. دردها همه‌ با هم‌ مي‌آمدند. كمردرد هم‌ داشت‌ پيرش‌ مي‌كرد. مهره‌هاي‌ پشت‌ مي‌سوخت‌. درد كه‌ زورآور مي‌شد، او دلش‌ مي‌كشيد به‌كار بچسبد و با هر سختي‌ كه‌ بود از مهندس‌ها چيزي‌ ياد بگيرد. خداكرم‌ كهنه‌اي‌ گرم‌ مي‌كرد و به‌كمرش‌ مي‌نهاد. درد در مهره‌هاي‌ پشت‌ مي‌دويد و او شكم‌ به‌ زمين‌ مي‌كشيد.
روزي‌ كه‌ آمده‌ بود، بيست‌ و دوسالش‌ بود. گفته‌ بود: «پنج‌ سال‌ مي‌مانم‌ براي‌ خودم‌ كسي‌ مي‌شوم‌.» دست‌ و زبان‌ با هم‌ نخوانده‌ بودند. گفته‌ بود و نكرده‌ بود. دل‌ كه‌ خوش‌ نبود، دست‌ ياري‌ نمي‌كرد. با اين‌همه‌ كمردرد كه‌ آمد جان‌سخت‌ شد. به‌ خداكرم‌ گفته‌ بود: «اگه‌ آسمون‌ به‌ زمين‌ بياد بايد برم‌ ياد بگيرم‌.»
مي‌رفت‌ كنار استاد كارش‌ روي‌ داربست‌ مي‌ايستاد. آجر روي‌ هم‌ نهادن‌ يا سيمان‌ ماليدن‌ هوشياري‌ مي‌خواست‌، آن‌ هم‌ در گرماي‌ گرم‌ تابستان‌. سفيدكاري‌ آسان‌ بود، اما يك‌باره‌ مي‌ديدي‌ يك‌ جاي‌ ديوار تو رفته‌ و جاي‌ ديگر برآمده‌، و داد و بيداد استادكارش‌ بلند مي‌شد: «چه‌ مي‌كني‌، عبدالله؟ دست‌ به‌ هيچ‌ كاري‌ نزن‌، برو پايين‌ گچ‌تر كن‌. مي‌ترسم‌ كمردرد كاري‌ دستت‌ بدهد.»
به‌ دل‌ گرفته‌ بود. دوستش‌ بود و با هم‌ آمده‌ بودند. چاره‌اي‌ نداشت‌. مي‌نشست‌ به‌گچ‌تر كردن‌. نشست‌ و نشست‌ تا روزي‌ كه‌ نامة‌ خالو درويش‌ آمد. امروز و فردا كرد. دوباره‌ درويش‌ نامه‌ نوشت‌، و او اين‌بار، بار و بنديلش‌ را بست‌ و توي‌ لنج‌ نشست‌.
لنج‌ مي‌رفت‌. خون‌ روي‌ پيشانيش‌ ماسيده‌ بود. نه‌ خواب‌ بود و نه‌ بيدار. دريا سياه‌ شد. انگاري‌ بيدار شد، تو دريا افتاده‌ بود. آب‌ تا گردنش‌ رسيده‌ بود و دست‌ و پا مي‌زد. تا چشم‌ كار مي‌كرد دريا بود. هر كاري‌ مي‌كرد پيش‌ نمي‌رفت‌. شب‌ بود و خشكي‌ ديدار نبود. هيچ‌ چراغي‌ كورسو نمي‌زد. هيچ‌كس‌ نبود. هيچ‌ درختي‌ نبود. او بود و هفت‌ درياي‌ سياه‌، پشت‌ تا پشت‌ آب‌ ايستاده‌ بود. زهره‌اش‌ داشت‌ مي‌تركيد: «آهاي‌. . .»
فريادش‌ همه‌ را بيدار كرد. خداكرم‌ سيگار مي‌كشيد.
عبدالله گفت‌: «تا بوشهر خيلي‌ مانده‌؟»
«فردا آفتاب‌ بلنده‌ كه‌ مي‌رسيم‌.»
نگاه‌ به‌ ساعت‌ كرد. سپيده‌ زده‌ بود.
«اگه‌ باد نياد مي‌رسيم‌.»
عبدالله گفت‌: «كي‌ گفت‌ فردا باد مي‌آد؟»
«هيچي‌، خودم‌ گفتم‌.»
خواب‌ به‌ چشمش‌ نمي‌رفت‌. سيگاري‌ آتش‌ زد. به‌ ياد پسرش‌ افتاد. باز درد كهنه‌ سر باز مي‌كرد. همان‌ روز كه‌ نامة‌ خالودرويش‌ آمد، مي‌بايستي‌ مي‌رفت‌. يك‌ ماه‌ بيشتر مي‌شد. نوشته‌ بود: ماه‌بگم‌ را برده‌اند بيمارستان‌، تو هم‌ بيا كه‌ ناخوش‌ سخت‌ است‌، مبادا پشت‌ گوش‌ بيندازي‌.
نرفته‌ بود. روي‌ رفتن‌ نداشت‌. مانده‌ بود كه‌ چه‌ بكند؟ اگر مي‌رفت‌ زن‌ خوب‌ مي‌شد؟ سال‌هاي‌ سال‌ خوب‌ نشده‌ بود. مي‌دانست‌ كه‌ سوگل‌، زن‌ برزو، ماه‌بگم‌ را تر و خشك‌ مي‌كند. مي‌بردش‌ كناراب‌ و دوباره‌ از پله‌هاي‌ خانه‌ بالا مي‌بردش‌. خالو درويش‌ هر چه‌ به‌ زبانش‌ مي‌آمد، مي‌گفت‌: «دخترم‌ را با دست‌ خودم‌ تو چاه‌ انداختم‌. كي‌ به‌ اين‌ زن‌ مي‌داد؟ رگ‌ مردي‌ توي‌ تن‌ اين‌ آدم‌ نيست‌. تخم‌ و تركة‌ فرنگي‌هاست‌.»
از درويش‌ بدش‌ نيامده‌ بود. مي‌دانست‌ تا دلش‌ پر مي‌شد بد و بيراه‌ مي‌گفت‌. درد آن‌ بود كه‌ ماه‌بگم‌ توي‌ نوار شروه‌ خوانده‌ بود. همان‌ شب‌ كه‌ صدايش‌ را شنيد، دلش‌ تكان‌ خورد. در خانة‌ دوست‌هايش‌ نشسته‌ بود كه‌ زن‌ بنا كرد خواندن‌.
«اين‌ كيه‌ مي‌خونه‌؟»
مردي‌ كه‌ تازه‌ از ايران‌ آمده‌ بود، گفت‌: «دست‌ به‌ دست‌ بهم‌ رسيده‌.»
«كجايي‌ هستي‌؟»
«گناوه‌ييم‌. اين‌ هم‌ گويا زني‌ مال‌ دشتي‌ست‌.»
عبدالله دست‌ و پايش‌ را گم‌ كرده‌ بود.
كسي‌ گفت‌: «تو قهوه‌خونة‌ بوشهر صداش‌ را شنيدم‌.»
درد كهنه‌ سر باز مي‌كرد. چرا هرگز براي‌ او نخوانده‌ بود؟ هيچ‌گاه‌ نمي‌خواند. سه‌سالي‌ كه‌ شب‌ و روز با هم‌ بودند، نديده‌ بود كه‌ زن‌ بخواند. در اين‌ چند سال‌ چه‌ كشيده‌ بود كه‌ توي‌ نوار شروه‌ خوانده‌ بود تا كارگر سبيل‌كلفتي‌ بگويد: «صداش‌ خيلي‌ گيراست‌.»
براي‌ عبدالله بدنامي‌ بود و رسوايي‌. پس‌ توي‌ قهوه‌خانه‌ها هم‌ صدايش‌ را شنيده‌اند! شايد خواسته‌ دل‌ او را بسوزاند و اين‌ نوار را فرستاده‌ كه‌ آتشي‌اش‌ كند. اگر پا داشت‌ شايد مي‌رفت‌ همه‌جا مي‌خواند، همچنان‌كه‌ خوانده‌ بود. چه‌ ننگي‌ بود براي‌ مرد! از گشنگي‌ كه‌ نمرده‌ بود. خدر هم‌ آن‌جا بوده‌ و او خوانده‌؟
«بسوزي‌ روزگار، اين‌ هم‌ سرم‌ اومد.»
شايد كارگرها همه‌شان‌ مي‌دانستند كه‌ اين‌ صداي‌ زن‌ اوست‌. توي‌ دشتي‌ كدام‌ زن‌ رفته‌ توي‌ نوار خوانده‌ كه‌ او برود؟ چه‌ بود مي‌خواند؟ «به‌ ناچاري‌ نهادم‌ بار بر دل‌. . .» ديگر يادش‌ نيامد. مي‌خواست‌ از خداكرم‌ بپرسد، ديد او خوابيده‌. خون‌ روي‌ پيشانيش‌ ماسيده‌ بود. سرش‌ هنوز درد مي‌كرد: «خدايا چه‌ بود مي‌خواند؟»
«دگر دست‌ از سرم‌ بردار اي‌ دل‌
كه‌ ديگر مرده‌ اين‌ تن‌. . .»
يك‌ سال‌ پيش‌ اگر برگشته‌ بود، خيلي‌ چيزها پيش‌ نمي‌آمد. نمي‌گذاشت‌ خدر به‌ سربازي‌ برود. خودش‌ هم‌ نرفته‌ بود. مگر خدر چه‌اش‌ شده‌ بود كه‌ خواسته‌ بود زود برود كار كند. به‌گوشش‌ چه‌ خوانده‌ بودند كه‌ گفته‌ بود: «پولي‌ كه‌ پدرم‌ بفرستد به‌ درد من‌ نمي‌خورد.»
«من‌ چه‌ كرده‌ بودم‌ بوا. . . ؟ بواي‌ دربه‌ درت‌، بواي‌ سياه‌روزگارت‌، تو ديگه‌ سي‌ چه‌ دل‌مو خون‌ كردي‌؟»
«رسيديم‌.»
به‌ بوشهر نزديك‌ شده‌ بودند و او هنوز توي‌ خودش‌ بود.
هر كس‌ پول‌ و بار داشت‌ مي‌ماند. اما او دست‌ و دل‌ ماندن‌ نداشت‌. به‌ خداكرم‌ گفت‌: «من‌ مي‌رم‌ تو قهوه‌خونه‌ مي‌شينم‌ تو بيا.»
تا از آن‌جا بيرون‌ برود و خودش‌ را به‌ خيابان‌ برساند، چند جا او را گشتند، نكند پولي‌ همراهش‌ آورده‌ باشد. همهمه‌ بود. از ميان‌ باربرها و بسته‌ها مي‌گذشت‌. از در بزرگ‌ گمرك‌ بيرون‌ رفت‌. مردها كنار پياده‌رو نشسته‌ بودند، آن‌ها پيش‌ از او رسيده‌ بودند و بار و بسته‌شان‌ هنوز توي‌ گمرك‌ بود. روي‌ چارپايه‌اي‌ نشست‌. مردي‌ چاي‌ مي‌داد. تا تابستان‌ خيلي‌ مانده‌ بود.
كسي‌ پرسيد: «تو كويت‌ روزي‌ چند به‌كارگرها مي‌دن‌؟»
عبدالله گفت‌: «روزي‌ چهارصد، پانصد، اگه‌ جوشكاري‌ بلد باشي‌ هزار تومن‌ هم‌ مي‌دن‌.»
«روزي‌ هزار تومن‌! تو چرا برگشتي‌؟»
«كار دارم‌. زندگي‌ همه‌ش‌ هم‌ پول‌ درآوردن‌ نيست‌.»
«چه‌كاري‌ از اين‌ بهتر كه‌ آدم‌ روزي‌ چهارصد تومن‌ بگيره‌؟»
قهوه‌چي‌ چاي‌ به‌ دستش‌ داد.
همان‌ مرد گفت‌: «اگه‌ جاي‌ تو بودم‌، تا صد سال‌ ديگه‌ هم‌ وانمي‌گشتم‌.»
يكي‌ ديگر گفت‌: «ما هم‌ اگه‌ مي‌فهميديم‌ نمي‌اومديم‌. هفتادهزار تومن‌ داشتم‌، همه‌اش‌ بيست‌ تومن‌ به‌ خودم‌ دادن‌.»
«از پول‌ هم‌ مگه‌ گمركي‌ مي‌گيرن‌؟»
جواني‌ كه‌ روبه‌ روي‌ عبدالله نشسته‌ بود گفت‌: «از پول‌ هم‌ مي‌گيرن‌.»
مردي‌ به‌ عبدالله گفت‌: «اين‌ راست‌ مي‌گه‌؟»
عبدالله گفت‌: «من‌ پول‌ همراهم‌ نبود كه‌ بگيرن‌.»
سر خيابان‌ چاي‌ نمي‌چسبيد. زود بلند شد رفت‌. چند خيابان‌ و چند كوچه‌، رسيد به‌ سواري‌هايي‌ كه‌ از ده‌شان‌ مي‌گذشتند. يك‌ زن‌ و دو مرد توي‌ سواري‌ نشسته‌ بودند. دوتا مانده‌ بود پر شود. عبدالله رفت‌ جلو نشست‌. چندتا آشنا كنار ديوار، توي‌ پياده‌رو، ايستاده‌ بودند. سرش‌ را پايين‌ انداخت‌. يكي‌شان‌ برزو بود كه‌ همين‌ زمستان‌ مردي‌ زنش‌ را بي‌آبرو كرده‌ بود، و خودش‌ تو بندر كار مي‌كرد. مردك‌ مي‌خواسته‌ كاري‌ بكند كه‌ زن‌ برزو بچه‌دار شود. گويا سر كتاب‌ برداشته‌ بوده‌ و گفته‌ همين‌ شب‌ها مردي‌ به‌ خوابش‌ مي‌آيد و به‌ تنش‌ دست‌ مي‌كشد. آمدن‌ همان‌ و بي‌آبرو شدن‌ همان‌.
نه‌ برزو و نه‌ عبدالله هيچ‌كدام‌ نمي‌خواستند چشم‌ به‌ چشم‌ شوند. برزو پيشترها نيش‌ مي‌زد كه‌ چرا عبدالله زن‌ و بچه‌اش‌ را بي‌كس‌ گذاشته‌ و رفته‌. اگر چيزي‌ به‌ زبان‌ مي‌آورد، عبدالله هم‌ چيزي‌ مي‌گفت‌ كه‌ خيلي‌ بد مي‌شد. هر دو كنار كشيده‌ بودند و گاهي‌ دزدكي‌ همديگر را مي‌پاييدند.
ناگهان‌ عبدالله از جا راست‌ شد.
راننده‌ گفت‌: «كجا؟ مي‌خواهيم‌ بريم‌.»
«وا مي‌گردم‌.»
افتاد تو خيابان‌ها و كوچه‌ها. خودش‌ هم‌ نمي‌دانست‌ كجا مي‌رود. خوب‌ نبود دست‌ از پا درازتر برود خانه‌. يك‌ گوني‌ برنج‌ يا چند بسته‌ چاي‌ اگر با خودش‌ آورده‌ بود، خار چشم‌ درويش‌ را مي‌شكست‌. خويشاوندها نمي‌گفتند «با اين‌ دار بلندت‌ به‌ درد چه‌كاري‌ مي‌خوري‌؟»
جلو خودش‌ نمي‌گفتند. اما خالودرويش‌ كه‌ رودربايستي‌ نمي‌كرد، تا مي‌رسيد مي‌گفت‌: «كسي‌ كه‌ پاي‌ سفرة‌ پدرش‌ ننشسته‌، از اين‌ بهتر نمي‌شه‌.»
نگاه‌ كردن‌ به‌ چشم‌ پيرمرد سخت‌ بود. كاش‌ همان‌ سال‌ كه‌ هيچ‌كس‌ زنش‌ نمي‌داد، براي‌ هميشه‌ از ده‌ مي‌رفت‌. هر كس‌ دختر داشت‌ مي‌گفت‌، نمي‌داند پدر و مادرش‌ كيستند، مرده‌اند، زنده‌اند؟ خالودرويش‌ به‌ جانش‌ رسيد. اگرچه‌ برزو دلش‌ به‌ ماه‌بگم‌ مي‌كشيد، درويش‌ مردانگي‌ كرد و دخترش‌ را به‌ عبدالله داد. گفته‌ بود: «در راه‌ خدا كاري‌ مي‌كنيم‌، اين‌ هم‌ بچة‌ خودمونه‌.» و عبدالله شده‌ بود داماد او. كاري‌ مي‌كرد، ناني‌ مي‌خورد. ديگر كسي‌ نمي‌گفت‌ پدرش‌ كيست‌، مادرش‌ كيست‌؟ اين‌كه‌ گفتن‌ نداشت‌؛ پيرمردها همه‌ يادشان‌ مانده‌ بود كه‌ عبدالله را زير گزها پيدا كرده‌ بودند. كي‌ بود، شهريور بيست‌ بود؟ سالي‌ كه‌ مردم‌ از گشنگي‌ علف‌ مي‌خوردند و آب‌ در پيالة‌ گلي‌ مي‌نوشيدند، چند خانوار از بندرعباس‌ آمده‌ بودند. گاوباز بودند. گاو نداشتند، اما مردم‌ گاوباز صدايشان‌ مي‌كردند. از گشنگي‌ چوب‌ مي‌جويدند. خرما هم‌ نبود بخورند. در ساية‌ نخل‌ها و گزها بار انداخته‌ بودند. پاييز بود. بزرگشان‌ مي‌گفت‌، از دست‌ آبله‌ سياه‌ گريخته‌اند.
يك‌ روز بازياري‌ خرچرمة‌ كدخدا را برده‌ بود پشت‌ گزها كه‌ زير دمش‌ را سفت‌ كند، به‌ چرمه‌ چسبيده‌ بود و هن‌هن‌ مي‌كرد كه‌ شنيد بچه‌اي‌ مي‌گريد. بچه‌ خواب‌آلود بود و چشم‌هايش‌ را مي‌ماليد. بازيار كارش‌ را كه‌ كرد رفت‌ پيش‌ او. بچه‌ تازه‌ بيدار شده‌ بود و هاي‌هاي‌ مي‌گريست‌. دوسه‌سالش‌ بود. و اين‌ بچه‌ شد عبدالله.
براي‌ همين‌ بود كه‌ دلش‌ نمي‌خواست‌ برگردد. رگ‌ و ريشه‌اي‌ نمانده‌ بود، رود بي‌كسي‌ همه‌چيز را با خود برده‌ بود.
«اون‌ لنج‌ كجا مي‌ره‌؟»
رسيده‌ بود به‌ بارانداز و دودل‌ مانده‌ بود. لنج‌ پر مي‌شد. زن‌ و مرد توش‌ مي‌نشستند. شلوغ‌ بود. دوباره‌ پرسيد: «كجا مي‌ره‌؟»
«جزيره‌.»
نپرسيد كدام‌ جزيره‌، سوار شد. آفتاب‌ مي‌تابيد. سال‌ها پيش‌ شنيده‌ بود كه‌ گاوبازها در سال‌ آبله‌اي‌ به‌ جزيره‌ رفته‌اند. يادش‌ نبود به‌ خارك‌، شيف‌، هنگام‌ يا كدام‌ گورستان‌؟ هر چه‌ بود، چيزي‌ او را به‌ آن‌جا مي‌كشاند، يادگاري‌ گنگ‌ و دور. چيز ديگري‌ نبود، دريا بود كه‌ بارها ديده‌ بود و گاهي‌ پرنده‌اي‌ كه‌ سيخكي‌ فرود مي‌آمد، سينه‌ به‌ آب‌ مي‌زد و بالا مي‌گرفت‌. مي‌رفت‌ تا جاي‌ ديگر تند فرود بيايد و آن‌گاه‌ همگي‌ روي‌ آب‌ بنشينند. خوش‌ بودند. پا و نك‌شان‌ سرخ‌ بود و پرهاشان‌ سفيد.
عبدالله سيگار مي‌كشيد. زني‌ تو روي‌ مردش‌ مي‌خنديد، جوان‌ بود.
«تا جزيره‌ خيلي‌ راه‌ است‌؟»
جوان‌ گفت‌: «مگه‌ تو خونه‌ات‌ اون‌جا نيست‌؟»
«نه‌.»
جوان‌ گفت‌: «تو جزيره‌ ديدمت‌. يادم‌ مي‌آد يه‌ روز از خودم‌ ماهي‌ خريدي‌.»
«ماهي‌ مي‌فروشي‌؟»
«مي‌فروختم‌، ديگه‌ نه‌.»
عبدالله مانده‌ بود كه‌ چه‌ بگويد. هيچ‌گاه‌ به‌ جزيره‌ نرفته‌ بود، تا چه‌ رسد ماهي‌ بخرد.
كوچه‌هايي‌ كه‌ هرگز نديده‌ بود و آشنا مي‌نمود. گشت‌، از اين‌ كوچه‌ به‌ آن‌ كوچه‌. خسته‌ شد. روبه‌ روي‌ در خانه‌اي‌ ايستاده‌ بود. كودكي‌ او را ديد و ترسيد، دويد توي‌ خانه‌. مادرش‌ آمد، گفت‌: «با كي‌ كار داري‌؟»
عبدالله جا خورد: «كار. . . با كسي‌ كاري‌ ندارم‌.»
«پس‌ اين‌جا نگهباني‌ مي‌دي‌؟»
«دوستي‌ داشتم‌، گفتن‌ خونه‌ش‌ تو همين‌ كوچه‌ است‌.»
«كيه‌؟»
«غني‌آبادي‌، آجركاره‌، پارسال‌ كويت‌ بود.»
«همچو آدمي‌ تو جزيره‌ نيست‌.»
از كوچه‌ دور شد. مي‌رفت‌ و مي‌گشت‌ ميان‌ ماهي‌فروش‌ها: «اين‌ مردي‌ كه‌ مي‌آد هم‌سيماي‌ من‌ نيست‌؟ سبيلش‌ كمي‌ سفيد شده‌، موهاش‌ كمي‌ ريخته‌. اون‌ زن‌ چه‌ چشم‌هاي‌ درشتي‌ داشت‌! انگاري‌ خدر نگاهم‌ كرد. بچه‌اي‌ هم‌ بغلش‌ بود.»
الكي‌ گفت‌: غني‌آبادي‌، سر زبانش‌ آمد. وگرنه‌ غني‌آبادي‌ يزدي‌ بود و در آن‌جا كاري‌ نداشت‌. تنها يك‌بار در كويت‌ از دور ديده‌ بودش‌. خداكرم‌ گفته‌ بود: «اين‌ همان‌ مردي‌ است‌ كه‌ خانة‌ حاج‌ صلبوخ‌، پدر سميره‌، را ساخته‌ است‌.»
اين‌ درست‌ كه‌ روزي‌ غني‌آبادي‌ به‌ حاج‌ صلبوخ‌ گفته‌ بود: «مي‌روم‌ جزيره‌، زود هم‌ مي‌آيم‌.» اما خانه‌اش‌ آن‌جا نبود.
حاج‌ صلبوخ‌ گفته‌ بود: «هر چه‌ پول‌ مي‌خواي‌ مي‌دهمت‌، بمان‌ و كار ما را نيمه‌كاره‌ ول‌ نكن‌.»
غني‌آبادي‌ گفته‌ بود: «نمي‌دانم‌ چرا ياد جزيرة‌ شيف‌ افتادم‌. چندساله‌ مي‌خوام‌ برم‌ آن‌جا را ببينم‌.»
صلبوخ‌ گفته‌ بود: «بناها همه‌شان‌ ديوانه‌اند. چهل‌ سال‌ ايران‌ بوده‌، يادش‌ نبوده‌ برود جزيره‌، امروز كه‌ ما باهاش‌ كار داريم‌ فيلش‌ ياد هندوستان‌ كرده‌.»
هر چه‌ بود، گچ‌بري‌اش‌ ديدن‌ داشت‌. عبدالله هم‌ ديده‌ بود، رفته‌ بود، خانة‌ نوساز صلبوخ‌ را ببيند. سميره‌ نشسته‌ بود تلويزيون‌ تماشا مي‌كرد. او رفته‌ بود آشتي‌ كند و گپ‌ و گفتاري‌. توي‌ راهرو كه‌ رسيد، ماند. روي‌ ديوار، آجرها انگار بازي‌ مي‌كردند. هيچ‌ نبود و همه‌چيز بود. چندتا آجر روي‌ هم‌ شده‌ بود كوه‌، برجسته‌ مي‌نمود. جاي‌ ديگر فرومي‌رفت‌ و گود مي‌شد، آن‌جا را رنگ‌ آبي‌ زده‌ بودند. در گوشه‌اي‌ ديگر عقابي‌ با بال‌هاي‌ گشوده‌ مي‌خواست‌ بنشيند، كم‌پيدا بود و رنگ‌ آجرها چيزي‌ بود ميان‌ زرد و سفيد. خوبي‌اش‌ به‌كم‌پيدايي‌ آن‌ بود. پرنده‌ بالاي‌ ديوار را گرفته‌ بود. برجستگي‌ و فرورفتگي‌ داشت‌ اما ديوار يكدست‌ بود و دست‌ كه‌ مي‌زدي‌ در دريا فرونمي‌رفت‌. به‌ چشم‌ دريا مي‌آمد.
«اين‌ كار كيه‌؟»
سميره‌ گفته‌ بود: «يه‌ استاد ايراني‌، تازه‌ اومده‌.»
از ديدن‌ سميره‌ گذشته‌ بود. نماي‌ خانه‌ و گچ‌بري‌ها را ديده‌ بود و بيرون‌ رفته‌ بود.
يادش‌ بود كه‌ زن‌ حاج‌ صلبوخ‌ گفته‌ بود: «دستمزد خوبي‌ بهش‌ داديم‌، بي‌همتاست‌.»
هر چه‌ بود، از كويت‌ تا بوشهر آجرها دست‌بردار نبودند، مي‌آمدند: كوه‌، دريا، عقاب‌. راستي‌ مگر غني‌آبادي‌ چندساله‌ بود؟ شايد پدرش‌ آجركار بوده‌ و او از بچگي‌ پيشش‌ كار مي‌كرده‌. خدر او چرا زود رفته‌ بود سربازي‌؟ خودش‌ كه‌ نرفته‌ بود. انگشت‌هاي‌ غني‌آبادي‌ چه‌ ريختي‌ است‌؟ چه‌ دست‌هايي‌ داشته‌ و چه‌ چشم‌هايي‌! هنوز نرسيده‌، سميره‌ را هوايي‌ كرده‌ بود. از همه‌ بدتر اين‌كه‌ نمانده‌ بود: «كار دارم‌.» با آن‌ چشم‌هاي‌ كويري‌اش‌، دو چشم‌ ميشي‌ كه‌ بادهاي‌ گرم‌ بهش‌ خورده‌ باشد.
«نكنه‌ ديوانه‌ شده‌م‌ و خودم‌ نمي‌دونم‌؟ ماه‌بگم‌ شنيده‌ كه‌ برگشته‌ام‌، برزو بهش‌ گفته‌. مردم‌ مي‌گن‌ دلش‌ سياه‌ست‌. كسي‌ كه‌ دست‌ پدر و مادر رو سرش‌ نبوده‌، دلش‌ تو دل‌ آدم‌ نمي‌ره‌.»
شنيده‌ بود ماه‌بگم‌ پشت‌ سرش‌ سنگ‌ سياه‌ انداخته‌. اگر نينداخته‌ بود كه‌ برمي‌گشت‌. او كه‌ رفته‌ بود و توي‌ سواري‌ هم‌ نشسته‌ بود، چرا بيرون‌ آمد؟ مي‌گفتند چند سال‌ پيش‌ كه‌ عبدالله برگشته‌ بود به‌ ايران‌ و هر كاري‌ مي‌كردند نمي‌ماند، ماه‌بگم‌ سنگ‌ سياهي‌ پشت‌ سرش‌ پرت‌ كرده‌ بود و گفته‌ بود: «برو كه‌ هرگز وانگردي‌!»
خداكرم‌ هميشه‌ مي‌گفت‌: «باور مكن‌، زن‌ها آسمون‌ پشمي‌ درست‌ مي‌كنن‌.»
«اگه‌ چهل‌تا سنگ‌ سياه‌ هم‌ انداخته‌ باشن‌، من‌ وا مي‌گردم‌.»
خوب‌ هم‌ رسيد. آفتاب‌ زرد مي‌شد. سواري‌ كمي‌ دور از ده‌شان‌ مي‌گذشت‌، ايستاد. مي‌بايستي‌ پياده‌ مي‌رفت‌ تا به‌ ده‌ برسد. مرده‌كشي‌ از بوشهر مي‌آمد، از كنارش‌ گذشت‌. و تا او به‌ ده‌ برسد آفتاب‌ نشسته‌ بود و مرده‌كش‌ برگشته‌ بود.
توي‌ ده‌ نرفت‌، از بيراهه‌ زد به‌ خاكستان‌ رسيد. مي‌ترسيد آشنايي‌ ببيندش‌ و برود به‌ خالودرويش‌ بگويد، عبدالله آمده‌. يا بگويد، سر مادرت‌ را بتراشند عبدالله! كجا بوده‌اي‌ كه‌ امروز دلت‌ هواي‌ خانه‌ات‌ كرده‌؟
در خاكستان‌ فانوسي‌ مي‌سوخت‌، سياهي‌ مردي‌ پيش‌ مي‌آمد. ايستاد تا نزديك‌ شود. هر چه‌ مي‌آمد نمي‌رسيد. گويي‌ دلش‌ نمي‌آمد روي‌ مزارها پا بگذارد، پايش‌ را بلند مي‌كرد و هي‌ مي‌آمد و نمي‌رسيد. عبدالله جلو رفت‌. سي‌ پاره‌اي‌ زير بغل‌ مرد بود، عرقچين‌ سفيد و ريش‌ انبوه‌، پيراهن‌ و شلوار سفيد پوشيده‌ بود. تلوتلو مي‌خورد. روي‌ خاكريز كنار نخلستان‌ كه‌ رسيد، نزديك‌ بود بيفتد. عبدالله او را شناخت‌. حسين‌كرم‌ بود، گوشش‌ سنگين‌ بود و هميشه‌ سر مزارها سي‌پاره‌ مي‌خواند. و اكنون‌ از بس‌ خوانده‌ بود، چشمش‌ سياهي‌ مي‌رفت‌.
بالاي‌ خاكريز مانده‌ بود و مي‌ترسيد پا بردارد. عبدالله رفت‌ پايين‌ آوردش‌. منگ‌ بود، گفت‌:
«خونة‌ ما كجاست‌؟»
«همين‌ راه‌ راست‌ بگير و برو، مي‌رسي‌ به‌ خونه‌ت‌.»
«تو كي‌ هستي‌؟ به‌ جا نمي‌آرمت‌. چه‌ مي‌گويي‌، ها؟»
«مي‌گم‌ مزار خدر عبدالله كجاست‌؟» عبدالله اين‌بار بلندتر گفت‌.
«كدام‌ عبدالله، هموني‌ كه‌ زير گزها پيداش‌ كردن‌؟»
«ها، همون‌.»
حسين‌كرم‌ مانند كسي‌ كه‌ در خواب‌ گپ‌ مي‌زند، گفت‌: «گمونم‌ عبدالله خودش‌ مرده‌ باشد، خيلي‌ ساله‌ نديده‌مش‌.»
«بچه‌ش‌ كه‌ مرده‌، كجا خوابيده‌؟»
«بچة‌ خالودرويش‌ زير بن‌ اون‌ كنار خوابيده‌.» درخت‌ سدري‌ نشان‌ داد و در راه‌ كه‌ مي‌رفت‌ با خود مي‌گفت‌: «عبدالله چه‌ داشت‌ كه‌ بچه‌ داشته‌ باشه‌. . .»
در روشنايي‌ فانوس‌ دهنة‌ بيل‌ و دست‌ گوركن‌ پيدا بود، از گودال‌ خاك‌ بيرون‌ مي‌ريخت‌. مزاري‌ آماده‌ مي‌شد. درخت‌ كنار ايستاده‌ بود. خاموش‌ و انبوه‌، برگي‌ نمي‌جنبيد. اگر بادي‌ مي‌وزيد، زوزه‌اش‌ بلند مي‌شد. باد تند چرا، باد گلشكافي‌ هم‌ اگر از شمال‌ مي‌آمد، شيونش‌ را بلند مي‌كرد.
عبدالله پاي‌ كنار رسيد و بي‌آن‌كه‌ بخواهد، نشست‌. خاك‌ را مشت‌ كرد و سپس‌ موهايش‌ را چنگ‌ زد: «روزي‌ كه‌ رفتي‌، روزي‌ كه‌ آوردنت‌ من‌ كجا بودم‌؟»
ديگر چه‌ بود؟ كسي‌ تفنگ‌ به‌ دست‌ مي‌دويد، يخچالي‌ جابه‌ جا مي‌شد و انگشتاني‌ به‌ هم‌ ماليده‌ مي‌شدند. خدر دلتنگ‌ بود، سينه‌هايي‌ كوچك‌ و كم‌پيدا، سينه‌اي‌ سوخت‌. پرنده‌اي‌ بال‌ گشود و رفت‌. كشالة‌ راني‌ خونين‌ بود و روي‌ زمين‌ كشيده‌ مي‌شد. ساختماني‌ آجري‌ به‌ هوا مي‌رفت‌، دستي‌ در هوا آجرها را كنار هم‌ مي‌چيد. زني‌ ليك‌ و شيون‌ مي‌كرد، پيرمردي‌ بند گاو به‌ دست‌ كنار جاده‌، روي‌ پاها تا مي‌شد. و دو چشم‌ درشت‌ ميشي‌ غني‌آبادي‌ توي‌ ديواري‌ پيدا و ناپيدا مي‌شد. چشم‌ها بزرگ‌ و ناگهاني‌ نديدار مي‌شدند.
«بي‌كس‌تر از من‌ كسي‌ نبود.»
«تو از كجا آمده‌اي‌؟ خودت‌ را كشتي‌.»
صدايي‌ شنيد. آب‌ چشم‌ و بيني‌ جامه‌اش‌ را تر كرده‌ بود. پشنگ‌ آب‌ پيشاني‌اش‌ را خنك‌ كرد. گوركن‌ بود، فانوس‌ به‌ دست‌ و خاك‌آلود، زير بغل‌ عبدالله را گرفت‌ بلندش‌ كرد. او را نشناخت‌. عبدالله او را به‌ جا آورد، هماني‌ بود كه‌ مي‌گفتند رفته‌ بود زير دم‌ چرمة‌ كدخدا را سفت‌ كند؛ همان‌ مردي‌ كه‌ هرگز بچه‌دار نشد و سرانجام‌ گوركن‌ از آب‌ درآمد.
گفت‌: «تو چه‌كاره‌اش‌ هستي‌؟»
«هيچ‌ كاره‌اش‌.»
گوركن‌ گفت‌: «خدا بيامرزدش‌، زن‌ خوبي‌ بود. پرندوش‌ مرد.» عبدالله راست‌ شد. يك‌ مزار آن‌سوترك‌ بود.
«مزار خدر عبدالله كجاست‌؟»
گوركن‌ سرش‌ را خاراند و گفت‌: «هوشم‌ نيست‌. نمي‌دونم‌ اين‌ مزار خدره‌ يا اون‌ يكي‌.» بعد گفت‌: «خدايا، مو به‌ درد هيچ‌ كاري‌ نمي‌خورم‌.»
عبدالله گفت‌: «خالو، تو عبدالله را مي‌شناسي‌؟»
«كيه‌ كه‌ نشناسه‌.»
«مي‌گم‌. . . برادري‌، كس‌ و كاري‌ نداشت‌؟»
گوركن‌ كلوخي‌ را كه‌ داشت‌ در گور تازه‌كنده‌اي‌ مي‌افتاد، با دهنة‌ بيل‌ گرفت‌ و گفت‌: «خودش‌ بود و گل‌ و گندش‌ .» و نيشخندي‌ زد.
عبدالله گفت‌: «تو گاهي‌ پيش‌ پدر مادرش‌ مي‌رفتي‌ كه‌ ببيني‌ بچة‌ ديگه‌اي‌ داشته‌اند يا نه‌؟»
«آها. يه‌ شب‌ رفتم‌. راست‌ و پاكش‌ بخواهي‌ دوسه‌تا بچة‌ شكم‌لخت‌ دور و بر چادرشون‌ بازي‌ مي‌كردن‌. اشكم‌رو هم‌ گرفته‌ بودن‌. اما نمي‌دونم‌ بچة‌ پيرمحمد بودن‌ يا بچة‌ كس‌ ديگه‌. درسته‌، مردك‌، پيرمحمد بانگش‌ مي‌كردن‌.» بعد گفت‌: «ها، ها. . . مزار خدر عبدالله اون‌جاست‌.»
عبدالله نگاه‌ كرد، هر دو مزار گلي‌ بود و پارچة‌ سياهي‌ روي‌شان‌ كشيده‌ بودند. اين‌ يا آن‌، مزاري‌ بود مانند همة‌ مزارهاي‌ ديگر. راه‌ افتاد. پاره‌اي‌ از شب‌ رفته‌ بود. در ميان‌ همة‌ خانه‌ها، خانه‌اي‌ بود مانند همة‌ خانه‌هاي‌ ديگر. توي‌ سرا نخلي‌ بود مانند همة‌ نخل‌هاي‌ ديگر. گاوي‌ علف‌ مي‌خورد، خري‌ زاره‌ مي‌داد، پيرمردي‌ آب‌ از چاه‌ مي‌كشيد، فانوسي‌ روشن‌ بود. و ديواري‌ بود مانند همه‌ ديوارهاي‌ گلي‌ كه‌ انگار دو چشم‌ ميشي‌ ميان‌ خشت‌هايش‌ به‌ آدم‌ نگاه‌ مي‌كرد.
عبدالله روي‌ ديوار گردن‌ كشيد. ديد او نشسته‌ است‌ با جامة‌ سياه‌ و تن‌ و پيكري‌ كه‌ گوشت‌ آورده‌ بود. سفيدخاره‌ بود و مينار از گردنش‌ افتاده‌ بود و موهاي‌ سفيدش‌؛ ماه‌بگم‌.
از ديوار پايين‌ آمد. راه‌ خاكي‌ را پيش‌ گرفت‌. راهي‌ بود مانند همة‌ راه‌ها. مرده‌كشي‌ از شهر مي‌آمد مانند همة‌ مرده‌كش‌هاي‌ جهان‌. باز هم‌ رفت‌، دور شد، مانند همة‌ رفتن‌هايي‌ كه‌ رفته‌ بود ولي‌ اين‌بار برگشت‌ پشت‌ سرش‌ را نگاهي‌ كرد. در روشناي‌ فانوس‌، ساية‌ نخلي‌ روي‌ ديوار شكسته‌ بود مانند همة‌ سايه‌هاي‌ ديگر. و در درگاه‌ آن‌ خانه‌، زني‌ نشسته‌ بود كه‌ مانند هيچ‌ زن‌ ديگري‌ نبود.

مرداد 1361، تهران‌


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط مائده نجفی  | 

رضا قاسمي متولد 10 دي 1328 در اصفهان است. او در رشته‌هاي هنري مختلفي چون نمايشنامه‌نويسي، كارگرداني تئاتر، آهنگسازي و داستان‌نويسي فعاليت داشته است. در زمينه‌ي ادبيات داستاني، سه رمان از وي منتشر شده است:

"همنوايي شبانه اركستر چوب‌ها" (1996 - امريكا، 1380 - ايران)

"چاه بابل" (1999، سوئد)

"ديوانه و برج مونپارناس"
(2002 - 2001، انتشار آن‌لاين در اينترنت)

 


 
چتر و گربه و ديوار باريك

هرگز نخواسته بودم نويسنده باشم. همه چيز با يك ساعت مچي«وست اند واچ» شروع شد. تقصير هم تقصير گاو بود.

كلاس چهارم بودم يا پنجم دبستان. از مدرسه كه آمده بودم كز كرده بودم گوشه‌ي اتاق و يكي دو ساعتي مي‌شد دفترم را باز كرده بودم و، به جاي نوشتن، ته مدادم را مي‌جويدم. پدر كه با جديت و علاقه‌ي زيادي وضع درسي مرا زير نظر داشت، گمانم حالت غيرعادي مرا ديده بود كه گفت: «چرا مثل خر توي گل گير كرده‌اي؟»

من نمي‌دانستم خر چطور توي گل گير مي‌كند. اما خودم يكي دو بار توي گل گير كرده بودم. احساس كردم پدر چه خوب وضع مرا درك كرده. با خوشحالي دفتر را برداشتم و رفتم كنار او.

آن روز درس تازه‌اي داشتيم كه تا آن هنگام حتا نامش هم به گوشم نخورده بود. مشق را مي‌فهميدم چيست، چيزي را بايد عينا رونويس مي‌كرديم. نه يك بار، نه دو بار، گاهي بيست سي بار. حساب را هم مي‌فهميدم چيست، چيزي را بايد در چيزي ضرب مي‌كرديم يا از چيزي كم مي‌كرديم يا به چيزي اضافه مي‌كرديم. و مگر در زندگي روزمره كار ديگري غير از اين مي‌كرديم؟ اما نوشتن «انشاء» چيز تازه‌اي بود.

پدر گفت: «اين كه چيزي نيست.»

راست مي‌گفت. براي پدر هيچ چيزي چيزي نبود. كارگر شركت نفت بود و شش كلاس بيشتر نخوانده بود اما هم او بود كه براي اولين بار در ده زادگاهش زورخانه داير كرده بود؛ پايگاهي براي تبليغ عقايدش (پدر بفهمي نفهمي توده‌اي بود). هم او بود كه با مكاتبات پيگيرش به اين مقام يا آن، سرانجام، پاي پست را به ده زادگاهش باز كرده بود؛ و بعدها پاي برق را و حمام‌ بهداشتي و كلانتري و تلفن را. اين را همه مي‌دانستند. اما پدر كار ديگري هم كرده بود كه هيچ‌كس نمي‌دانست، جز من. پدر نمي‌دانست كه من روزي آن كشوي سحرآميز را كه قلمرو ممنوعه‌ي او بود، باز كرده‌ام و، ميان اشياء مرموزي كه آنجا بود، دست برده‌ام به كتابي كه در صفحه‌ي اولش وصيت كرده بود: «هيچ يك از فرزندانم حق ندارد تا زماني كه در قيد حيات هستم اين كتاب را بخواند.»

براي پدر نوشتن انشاء چيزي نبود. براي من اما نوشتن معناي اطاعت را داشت. چيزي را بايد مي‌گذاشتند جلووم و به من تكليف مي‌كردند از روي آن بنويسم. و اين كاري بود كه، در واقع، در همه‌ي موارد زندگي مي‌كرديم. گفتم: «آخر چطور؟ بايد چيزي باشد كه از روي آن بنويسم!»

گفت: «از روي فكر خودت بنويس».

با حيرت به او نگاه كردم. اول بار بود كه به فكر من اهميت داده مي‌شد.

گفت: «موضوع انشاء چيست؟»

گفتم: «فايده‌ي گاو».

گفت: «خب، گاو حيوان مفيدي است. هر فايده‌اي كه دارد، يكي يكي بنويس.»

بي‌آنكه حيوان مفيدي باشم، مثل گاو، خيره شدم به پدر، چه چيزي را بايد مي‌نوشتم؟ آخر من به عمرم گاو نديده بودم. همه‌اش لوله‌هاي نفت بود و ماشين و كشتي و اسباب و آلات صنعتي.

وقتي گفت «گاو به ما شير مي‌دهد» حيرت من بيشتر شد. آخر من پسر بزرگ خانواده بودم و ديده بودم همه‌ي هشت بچه‌اي را كه بعد از من به دنيا آمده بودند مادرم شيرشان را از داخل قوطي حلبي‌يي فراهم مي‌كرد كه رويش به انگليسي نوشته شده بود: Milk Klim ، و شكل اين قوطي هيچ شباهتي نه به پستان مادر داشت و نه به پستان هيچ حيواني.

اول بار بود از من خواسته شده بود فكر بكنم؛ آن هم درباره‌ي موضوعي كه هيچ نمي‌شناختم. و تازه چقدر؟ يك صفحه‌ي تمام. و حالا همه‌ي آن چيزي كه من درباره‌ي گاو مي‌دانستم به يك خط هم نمي‌رسيد. نمي‌دانم پدر در چشم‌هام درماندگي كداميك از حيوانات روستايشان را ديده بود كه دلش سوخت، دفتر را برداشت، صفحه‌اي از وسط آن جدا كرد و قلم را بر كاغذ گذاشت.

در سكوت به گره ابروانش خيره شدم؛ و به دست‌هاش كه از راست به چپ روي كاغذ مي‌لغزيد و هر بار كه به آخر سطر مي‌رسيد با قاطعيت و اطمينان كمي پايين مي‌سريد. صداي خش‌خش قلم بر كاغذ، در آن سكوت اتاق، صداي جادويي ِ اتفاقي بود كه جنس آن را نمي‌شناختم. در چهره‌ي پدر حالت خدايي را مي‌ديدم كه از هيچ، چيزي را خلق مي‌كرد. يك ربع بعد، كاغذ را انداخت جلووم و گفت: «حالا همين‌ها را با خط خودت بنويس توي دفترت، و وقتي معلم صدايت كرد بخوان.»

كلاس در سكوت و حيرت فرو رفته بود. انشايي كه من خوانده بودم هيچ ربطي نداشت به پرت و پلاهايي كه ديگران نوشته بودند. معلم آرام جلو آمد. تا امروز، هرگز كسي در نگاهش آنهمه تحسين نثار من نكرده است كه آن روز معلم كرد. كم‌كم داشت باورم مي‌شد كه آن انشاء را واقعا خود من نوشته‌ام. معلم به آرامي دست كرد و از جيبش ساعت «وست اند واچ» ي را بيرون آورد و گفت: «اين هم جايزه‌ي انشاي بسيار زيبايي كه نوشته‌اي.» بعد رو كرد به كلاس: «تشويقش كنيد!»

بيهوش نشدم، اما عكس‌العمل آدمي مثل من در موقعيتي مثل آن، بيهوشي است. آخر قيمت يك ساعت وست اند واچ ده‌ها برابر قيمت يك چتر بود كه همه‌ي دوران كودكي در آرزويش بودم و هرگز كسي برايم نخريد؛ چون نخستين چتر زندگي‌ام را، هنوز باز نكرده، توفاني مهيب از دستم ربود، كوبيد به تير چراغ برق، و لاشه‌ي درهم شكسته‌اش را هم چنان با خود برد كه گويي هنوز در جايي از اين جهان دارد مي‌بردش.

آن روز اين معلم انشاء تا حد خدايي در ذهنم بالا رفت. خدايي كه براي سال‌ها متانت و شخصيتش الگوي رفتار و زندگيم بود. تا آن روز شوم كه تصويرش در ذهنم شكست و با شكسته شدنش چيزي هم براي هميشه در من ويران شد.

آه اي ساعت «وست اند واچ»! تو مسير زندگي مرا عوض كردي. واداشتي‌ام هنوز زنگ انشاء تمام نشده فكر انشاي هفته‌ي بعد باشم. واداشتي‌ام از مشق و حساب و هندسه بزنم و تمام وقت روي موضوع هفته‌ي بعد كار كنم شايد اين بار معلم، نه از جيبش، كه از گوشه‌اي چتري بيرون يباورد و جايزه بدهد.

ديگر از جايزه خبري نشد. اما هر بار كه باران مي‌آمد و من خيس آب به مدرسه مي‌رسيدم يا خانه، به نوشتن چيزي مي‌انديشيدم تا چتري باشد براي لكنت حضورم.

يك روز، وسط درس علم الاشياء، فراش مدرسه در اتاق را باز كرد؛ به پچ‌يچ چيزي با معلم گفت و كاغذي را به دستش داد. هيچ‌گاه از پچپچه بوي خوشي نمي‌آيد. چيزي را در هوا منتشر مي‌كند كه ذاتِ ناامني است.

معلم صدايم كرد. حفره‌اي در درونم دهان گشود. فراش مدرسه دستم را گرفت و راه افتاديم. از راهرو كه پيچيديم، چهارچوبِ درِ اتاقِ مدير مدرسه پيدا شد؛ و در قاب اريب در، چهره‌ي چند نفر ديگر كه آنجا به صف بودند؛ از كلاس‌هاي بالاتر؛ همگي رنگ‌پريده و لرزان. چيزي مرا گره مي‌زد به اين صف ترس‌خورده و پريشان. براي يك آن، حضورشان مرا بيرون كشيد از تنهايي در برابر مصيبتي كه نمي‌شناختم اما در ذرات فضا معلق بود.

به دفتر مدير وارد شدم. سكوتي سنگين همانجا دم در ميخكوبم كرد. مدير بي هيچ كلامي نگاهم كرد. هيچ چتر حمايتي در اين نگاه نبود. آرام برگشت به سمت ديگر اتاق؛ آنجا كه عينكي دودي روي عضلات يخ‌زده‌ي صورتي سنگي سكوت كرده بود. آنچه رمز و راز مي‌دهد به سكوت كسي كه ترا احضار كرده است سرنوشت شومي است كه برايت رقم زده است. اين سكوت آنقدر زمان منجمد شده را در خود جا داد تا چند آشناي ديگر، باز هم از كلاس‌هاي بالاتر، به صف لرزان ما پيوست و عاقبت، آن صورت سنگي از پشت عينك دودي به سخن درآمد: «راه بيفتيد!»

به كجا مي‌رفتيم؟

مي‌رفتيم؟ چه سؤال ابلهانه‌اي! هر كسي مي‌رود لابد مي‌داند به كجا. ترسِ از «مكان» هنگامي لگام مي‌گسلد كه ترا ببرند.

به كجا مي‌بردندمان؟

خياباني اصلي شهر را دو قسمت مي‌كرد: يك سو خانه‌هاي كارگران بود و سوي ديگر، با فاصله‌اي به پهناي يك ميدان، خانه‌هاي كارمندان. ماشين لندروري كه ما را مي‌برد پيچيد به سوي منطقه‌ي سرسبز كارمندان. چنگ مي‌زدم، مثل چنگ زدن نابينايي در نور، به هر چه از ذهنم مي‌گذشت مگر اندكي روشنا بتابانم به سرنوشتي كه پنهان بود. چهره‌ي پدر را مي‌ديدم كه هفته‌اي بود عبوس بود و درهم بود. لكه‌ي كوچكي از روشنا افتاد روي روزنامه‌اي كه پيش پاي پدر بود. پدر نشسته بود روي قالي؛ زانو را ستون دست‌ها كرده بود و دست‌ها را ستون پيشاني. كسي جرئت نمي‌كرد از پدر بپرسد. دزديده از گوشه‌ي چشم نگاه كردم. تيتر درشت روزنامه‌ي كيهان زير نگاه خيره‌ي پدر له مي‌شد: «عاملان قتل منصور دستگير شدند.» يادم آمد به شبي كه پدر، با آن همه هيبت و نفوذ، مثل بچه‌اي، تا صبح مي‌گريست و بي‌وقفه به هق‌هق دم مي‌گرفت: «استغفرالله ربي و اتوب اليه.»

چه اتفاقي افتاده بود؟‌ از چه چيزي توبه مي‌كرد؟ هيچگاه نفهميدم. اما اين را مي‌دانم كه از فرداي آن روز عكسي روي ديوار اتاقمان ظاهر شد كه زيرش نوشته شده بود: «مرجع تقليد شيعيان جهان حضرت آيت‌الله العظمي روح الله الموسوي الخميني». با ظهور اين عكس، آن پدري كه ما بچه‌ها را به هوا مي‌انداخت، مي‌خنديد و تصنيف «گل پري جون» را مي‌خواند، براي هميشه از خانه‌مان رفت و بجاي او مرد عبوسي آمد كه به ما امر و نهي مي‌كرد؛ ته‌ريشي داشت، تسبيح مي‌انداخت و به هر خانه‌اي كه پا مي‌نهاد، پيش از هر چيز، دستور مي‌داد راديويشان را خاموش كنند.

ماشين پيچيد به سمت خياباني كه مي‌شناختم و در انتهاش خانه‌اي بود كه از آن فقط به پچپچه سخن مي‌رفت. بي‌اختيار برگشتم به سمت بغل دستي كه از من سه سالي بزرگ‌تر بود. با آرنج آرام به پهلويم زد.

ترس را، چمن به چمن، از محوطه‌ي سرسبز جلو عمارت ساواك با خود برديم تا گره بزنيم به وهم نيمه‌تاريك راهروي ورودي عمارت.

هيچ شادي آنقدر بزرگ نبود كه شادي ديدن معلم انشاء وقتي كه هدايتمان كردند به اتاقي كه دفتر كار سرهنگ بود. از سرهنگ خبري نبود اما معلم انشاء آرام و باوقار نشسته بود روي صندلي سياه رنگي كنار ميز. پس اين معلم مهربان، اين خداي زندگي‌ام آمده بود تا چتر حمايتش را بگستراند روي سر «انشاء نويس نابغه‌اي» كه كوچك‌ترين فرد اين صف رنگ‌پريدگان لرزان بود.

از سر صف شروع شد. ايستاده بوديم به ترتيب قد و من در ته صف. جرقه‌ها بود كه از پوست‌هاي ملتهب صورت برمي‌خاست وقتي دست سنگين و ورزيده‌ي سرهنگ فرود مي‌آمد: «چلقوزاي احمق گه، كي گفته بود پاتونو بذارين تو مسجد؟»

وقتي پوست صورت من گر گرفت، هيچ چتر حمايتي سايه‌گستر خفت و تنهايي‌ام نشد. نگاهش كردم. همچنان آرام نشسته بود روي همان صندلي سياه‌رنگ كنار ميز. نگاهم كرد. چشم‌هاش مثل دو چشم شيشه‌اي تهي بود از هر شفاعتي. يك دم لب‌هاش از هم گشوده شد. برق مشمئزكننده‌ي دنداني از طلا چيزي را در درون من ويران كرد. چرا آن همه سال نديده بودمش؟ آن همه سال در كلاس حرف زده بود خنديده بود اما برق طلايي نبود. يا بود و فقط بايد در همين لحظه مي‌ديدمش؛ مثل نقطه‌اي مشتعل بر پايان هستي يك خدا.

روضه‌خوانان نوجواني كه در شب‌هاي ضربت خوردن حضرت علي، به شيوه‌اي نمايشي، چراغ‌هاي مسجد را خاموش مي‌كردند و انشاهايشان را در تاريكي زير گنبدها سر مي‌دادند، با همان يك سيلي آزاد شدند و تعهد كردند ديگر از اين غلط‌ها نكنند. اما سيلي بزرگ‌تر هنوز مانده بود تا فرود آيد.

تابستان‌ها، گرما و شرجي بيداد مي‌كرد. زن‌ها در حياط مي‌خوابيدند و مردان تختخواب تاشوي بروجردي‌شان را در بيرون خانه‌ها علم مي‌كردند و به واقع در كوچه مي‌خوابيدند. ميان رديف خانه‌ها بيابان بود؛ فضاي باز بي‌آب و علفي كه اگر گرما به نهايت مي‌رسيد تخت‌ها را مي‌كشاند به وسط اين بيابان. صبح، اگر مه بود، همين طور كه قالب يخ بر دوش مي‌رفتي، از اين جماعت خفتگان در بيابان، فقط تكه‌اي دست مي‌ديدي، سري، يا تكه‌اي از پا كه بيرون زده بود از سپيدي مه و ملافه‌ها. به كابوس مي‌مانست. بايد چند سالي مي‌گذشت، آتش جنگي در مي‌گرفت، تا باز همان سرها و پاها و دست‌ها را ببيني، تكه‌تكه، غرقه در خون، ميان سپيدي كفن‌ها. اما هنوز خيلي مانده بود تا برسيم به سال‌هاي كفن.

در يك نيمه‌شب تابستان كه گرما و شرجي همه چيز حتا نور مهتاب را خيس عرق كرده بود، اين معلم انشاء از كوچه‌مان مي‌گذشت. چند سالي بود نديده بودمش. درست‌تر بگويم، احتراز مي‌كردم. خوش بود و سرش گرم باده. مرا كه ديد جلو آمد. هر دو در وضعي بلاتكليف بوديم. نشست بر لبه‌ي تخت. حالا من هفده ساله بودم، محصل دبيرستان؛ و او ناظم دبستان. آنروزها نخستين كار من در مجله‌ي خوشه چاپ شده بود و اين در شهرستان كوچكي مثل بندر ماهشهر صدا مي‌كرد. وقتي گفت نمايشنامه‌ي مرا خوانده، گفتم: «اين نتيجه‌ي ساعت وست اند واچ شماست.»

سكوت مرموزي كرد. ذرات ملتهب آشفتگي، مثل شرجي و نور مهتاب، خيمه زده بود در اطراف. چيزي روي قلبم سنگيني مي‌كرد. حال كسي را داشتم جفا ديده. نتوانستم در دل نگه دارم، گفتم: «حالا انشايمان را بجاي آنكه در مسجد بخوانيم در مجله مي‌نويسيم. اميدواريم ديگر براي اين يكي سيلي‌مان نزنيد.»

گفت: «منظورت را نمي‌فهمم.»

گفتم: «دوران مدرسه براي بچه‌ها دوران عجيبي است. آدم از بعضي معلم‌ها مي‌ترسد، از بعضي نفرت پيدا مي‌كند، و به بعضي عشق مي‌ورزد. من به شما ارادت عجيبي داشتم. انتظار نداشتم شما را در ساواك ببينم.»

گفت: «به جده‌ام زهرا من ساواكي نيستم.»

«به جده‌ام ...»! چه فلاكت غريبي در اين كلمات بود. ديگر هيچ چيزي از اين خداي كاغذي سر پا نمانده بود. گفتم: «پس آنجا چه مي‌كرديد؟»

گفت: «سرهنگ همشهري ماست. رفته بودم سري بزنم.»

فايده‌اي نداشت. چرا بايد بيش از اين ويرانش مي‌كردم؟ كه از او اعتراف مي‌گرفتم؟ و مگر اين همان كاري نبودكه ساواك با ديگران مي‌كرد؟ سعي كردم سر و ته قضيه را هم بياورم. گفتم: «به هر حال بابت آن ساعت مچي ممنون.»

در پرتو نور مهتاب، يك آن، همان برقي را در چشمانش ديدم كه آن روز پس از خواندن انشاء ديده بودم. اما چيز شومي در فضا بود كه مي‌رفت همه‌ي ذرات مهتاب را از جنس خود كند.

برخاست و همين‌طور كه با من دست مي‌داد گفت: «آن ساعت را پدرت خريده بود. خواسته بود وقتي انشاء تمام شد به عنوان جايزه به تو بدهم!»

معلم انشاء از خم كوچه پيچيد و گم شد در غبار شرجي و شب. و من، ويران از ضربه‌اي كه فرود آمده بود، روي تخت دراز كشيدم. يعني مي‌دانست كه آن انشاء را هم پدر نوشته بود؟

خيره شدم به آسمان. آنجا هم، در فضاي تاريك ميان ستارگان، چيزي ويران شده بود. برخاستم. خيره شدم به انتهاي كوچه. آنجا كه معلم انشاء در غبار شرجي و شب گم شده بود. چه فرقي مي‌كرد؟ آن معلم انشاء هم كه روزگاري مظهر عطوفت بود، مثل آن پدر خندان، سال‌ها پيش گم شده بود. نگاه كردم به بيابان؛ به پرهيب ترس‌آور تختخواب‌هايي كه شرجي و دم هوا رانده بودشان تا دوردست تاريكي؛ نگاه كردم به سپيدي ملافه‌ها؛ به انبوه خفتگاني كه به بقاياي قتل‌عامي مهيب شباهت داشت.

دوباره دراز كشيدم روي تخت و خيره شدم به آسمان. يادم آمد به شبي كه از يك غيبت چند روزه‌ي پدر استفاده كردم و رفتم سراغ آن كشوي سحرآميز. همين كه بازش مي‌كردي عطري گيج‌كننده به مشام مي‌رسيد. هر چيز كه آنجا بود رمز و رازي داشت كه براي كشفش بايد سال‌ها مي‌گذشت. مثل همان كتاب كه سرگذشت روزگار جواني‌اش بود و من حق نداشتم تا زنده است بخوانم. برش داشتم. تا صبح مي‌خواندم و مي‌گريستم. همه‌اش شرح روياهايي كه خاكستر شده بود. مثل همين روياي نويسنده شدنش. براي تحقق اين رويا تا آنجا پيش رفته بود كه خاطراتش را داده بود تايپ كرده بودند بعد هم برده بود، لابد به اصفهان، داده بود صحافي‌اش كرده بودند و عنوانش را هم با حروف چاپي كنده بودند روي جلد گالينگور.

چهل و پنج سال پيش، در شهرستاني دور افتاده كه نه چاپخانه‌اي داشت، نه كتابخانه‌اي، نه كتابفروش و نه كتابخواني، پدر در كشو ميزش كتابي چاپ شده داشت، كتابي در تيراژ يك نسخه.

نويسنده شدن من حاصل يك تباني بود؛ حاصل توطئه‌ي پدري كه براي نويسنده شدن محتاج توطئه‌ي كسي نبود. اما اين مردي كه همه‌ي زندگي‌اش در طنيني آخرالزماني گذشت، بزرگ‌ترين شكست زندگي‌اش نه ناكامي خودش در نويسندگي، كه نويسنده شدن من بود. توطئه را به وقت جواني كرده بود؛ به وقت لامذهبي. و رويايش وقتي متحقق شده بود كه بزرگ‌ترين آرزويش ديگر نه نويسنده شدن من، كه ديدن من در «لباس روحانيت» بود. وقتي ديد حريف نمي‌شود،‌گفت: « پس، اقلا دكتر شو!»

يك سال تمام بازي‌اش دادم. گمان مي‌كرد پزشكي ثبت‌نام كرده‌ام. شبي كه فهميد تئاتر مي‌خوانم، تا صبح مي‌گريست. مي‌گفت: «پسرم مطرب شده است!» بيچاره نمي‌دانست كه دو سال بعد آن پسر «مطرب» اولين مشق‌هاي موسيقي‌اش را آغاز خواهد كرد!

حالا من مي‌نويسم بدون هيچ رويايي. مي‌نويسم تا فراموش كنم كه نوشتنم را توطئه‌ي پدر رقم زده است. بر عليه اين سرنوشت به اشكال مختلف شورش كرده‌ام. در بيست سالگي نوشتن را رها كردم. سه سال تمام نه كتابي مي‌خواندم، نه كلمه‌اي مي‌نوشتم. سه سال تمام تلويزيون را تا برفك‌هايش، و روزنامه‌ي كيهان را تا آگهي‌هاي ترحيمش نگاه مي‌كردم. تا آن شب شوم زمستاني كه دستي نامريي گريبانم را گرفت و از رختخواب بيرون كشيد.

نيمه‌هاي شب بود. دراز كشيده بودم كنار زنم اما ساعت‌ها بود ضجه‌هاي شهواني دو گربه خوابم را ضايع كرده بود. در آن هنگام گمان مي‌كردم اين ضجه‌ها شهواني است. سال‌ها بايد مي‌گذشت تا بدانم كه دو گربه وقتي روي ديواري باريك به هم برسند بايد يكي برگردد تا راه باز شود براي ديگري. و چون هيچ‌يك كوتاه نمي‌آيد اين كشاكش آنقدر ادامه پيدا مي‌كند تا سرانجام زور يكي بچربد به ديگري.

آن دست نامريي دست كدام‌يك از گربه‌هاي درونم بود؟

قلم را برداشتم. اغراق نمي‌كنم اگر بگويم حال كسي را داشتم كه با پس‌گردني نشانده باشندش پشت ميز. نمايشنامه‌ي «نامه‌هاي بدون تاريخ ...» حاصل اين پس‌گردني بود. اما آن دو گربه تا سال‌ها بعد باز هم روي ديواري باريك مقابل هم در آمدند. از آن پس، بر عليه اين سرنوشت تحميلي، به شكل‌هاي ديگري تمرد كردم. خودم را شقه‌شقه كردم: كارگرداني تئاتر، نوازندگي، آهنگسازي ... تا حد زيادي هم موثر بود. كمتر از هر نويسنده‌ي هم‌نسلم نوشته‌ام. اما حالا چند سالي است كه تسليم سرنوشتم شده‌ام.

اگر ترس زائيده‌ي ناآگاهي به چيزهايي است كه در اطراف‌مان مي‌گذرد، بايد بگويم «نوشتن» تنها چتري است كه زير آن احساس ايمني مي‌كنم؛ چتري كه زير آن واقعيت‌ها خودشان را برهنه مي‌كنند. سي و چهار سال تمام، آن ساعت «وست اند واچ» و آن كتاب خاطرات براي من دو واقعيت مجزا بودند؛ بي‌هيچ ارتباطي با هم. (ساعت نشانه‌ي ذوق و ابتكار پدري بود مراقب وضع درسي فرزند، و كتاب خاطرات نشانه‌ي استعدادي كه اگر محيط مناسبي می داشت نويسنده‌اي مي‌شد شايد بزرگ.) تنها در لحظه‌ي نوشتن همين سطرهاست كه ميان آن دو چيز مجزا، يعني كتاب و ساعت، ارتباطي را كشف مي‌كنم كه راه مي‌برد مرا به درك واقعيتي ديگر؛ واقعيتي دلهره‌آور؛ اينكه هستي من چيزي نبوده است مگر عرصه‌ي نبرد روياهاي متناقض پدر. نبردي كه در آن برنده و بازنده هر دو يك نفرند؛ همان پدر. تسلايي اگر هست اين است كه ميان آن همه چيز كه گم شدند براي ابد، آن چتر گم شده شايد همين چتري باشد كه حالا زير سابه‌اش احساس ايمني مي‌كنم. براي من، نوشتن يعني همين.


پاريس ـ 1996

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط مائده نجفی  | 

دوست و یار گرانمایه جناب آقای  اسپنتمان  مدیر پایگاه " چو ایران نباشد تن من مباد " از من خواستند آگاهی بیشتری در مورد ارد بزرگ بدهم و کتابی در این ارتباط معرفی کنم  .


در مورد ارد بزرگ اگر منظورتان کتابی است که خود نگاشته ام یعنی " برانگیختگان " که در مورد نزدیکی های فکری ارد بزرگ با جبران خلیل جبران و فردریش نیچه است می توانید متن در این آدرس ببینید :

http://sokhanma.blogfa.ir/post-56.aspx

 

نظریه قاره کهن ارد بزرگ ، یکی از نکات ممتاز این شخصیت ایرانیست . و به نظرم آینده جهان را می توان به روشنی در آن دید .  در این آدرس می توانید اصل نظریه را ببینید البته نظری از اینجانب هم در آنجا هست ...

http://bookdl.ir/myadmin/?p=1

 

از بعد هنری در مورد او مطالب بسیار است اما متن زیر شاید مناسب تر باشد :

http://www.bi3t.ir/?p=145

 

 اخبار  در سطح رسانه های گروهی در مورد ارد بزرگ را نیز در پایگاه زیر ببینید

http://orod-iran.blogfa.ir

 

البته چنانچه احتمالا دیده اید جستجو گر گوگل بیش از ۱۲۰ هزار بار نام " ارد بزرگ " را می یابد و شاید منابع بهتری نیز باشد که من نمی دانم...

آنچه در بالا اشاره نمودم بدین خاطر بود که احساس کردم  مناسبتر است .


تا کنون دوستان بسیاری از من خواسته اند در مورد ارد بزرگ اطلاعات بیشتری در اختیارشان بگذارم حتما این کار را خواهم کرد .

نگاهش در چهارچوب افکار سیاسی نمی گنجد او از ریشه های تاریخی ملت های منطقه سخن می گوید .

و به نظر من چون می داند اتحاد سیاسی در شرایط حاضر غیر ممکن است با نظریه قاره کهن خود از همه این کشورها که عبارتند از :  قزاقستان ، ازبکستان ، تاجیکستان ، قرقیزستان ، ازبکستان ، ترکمنستان ، افغانستان ، شمال باختری هندوستان ( سرزمین کشمیر ) ، پاکستان ، ایران ، عراق ، ترکیه ، سوریه ، لبنان ، قبرس ، نیمروزی ترین (جنوبی ترین ) بخش روسیه در میانه استراخان در شمال دریای خزر تا نیمروز اکراین ، آذربایجان ، ارمنستان و گرجستان

می خواهد تحت عنوان یک قاره گرد هم جمع شوند

تحت عنوان " قاره کهن "

سپس کشورهای این منطقه  بر اساس این  " پی " یعنی قاره کهن می توانند شروع به افزایش مراودات اجتماعی و فرهنگی ، نزدیک سازی اقتصادی و در نهایت سیاسی بنمایند .

او بخوبی جهان را تشریح می کند و می گوید حاکمیت اندیشه ایرانی در سطح قاره کهن به مراتب بیشتر از حاکمیت معنوی یونان در جهان غرب و اروپاست .

مسلما با چنین پنداشتی می توان ایران را نبض تپنده قاره کهن دانست .

از یک سال و اندی پیش که این نظریه مطرح شده بسیار در مورد آن اندیشیده ام فکر می کنم بزرگترین مزیت های این نظریه عبارتند از :

۱-  همه گیر است و تمام کشورهای منطقه را بدون مغایرتهای سیاسی به گرد خود جمع می کند .

۲- چون این بحث از ایران شروع می شود می توان امید داشت با مدیریت درست آن به جایگاه تاریخی ایران بزرگ دست یافت البته این مسئله برای کشورهای دیگر این حوزه نیز قابل دست یابی است یعنی همه بزرگ می شوند چون همه دارای یک بطن و ریشه هستیم . همانند اتحادیه اروپا ...

۳- چنانچه می دانیم بخاطر مغایرتهای مذهبی همچون شیعه و سنی بودن و غیره ، همواره استعمار با تفرقه افکنی مانع همگرایی منطقه ای ما با کشورهای همسایه مان شده است این ایده با تقویت هویت ملی و تاریخی کل کشورهای قاره کهن می تواند اختلافات را به حداقل برساند.

۳- تجزیه طلبان در کل کشورهای منطقه منزوی خواهند شد سرعت همگرایی و نزدیکی به آن حد خواهد رسید که تمام کشورهای عضو سعی خواهند نمود ثبات را برای یکدیگر فراهم سازند تا لطمه ای به منافع مشترکی که با راه اندازی مجلس مشترک قاره کهن قابل تعریف است وارد نشود .

۴- تمام مشکلات کشورهای منطقه بخاطر آن است که هریک خود را جزیره ای جدا فرض می کنند و جالب اینکه این جزایر تنها به کشورهایی اجازه پهلو گرفتن می دهند که دشمن همسایه گان آنهاست . قاره کهن این مشکل را هم بر طرف می کند .

۵- امنیت پایدار که لازمه رشد در همه ابعاد است در سطح منطقه فراهم می شود.

۶- کشورهای جنوبی دریای ایران و خلیج فارس منزوی شده و توهم بزرگ بودن شورای همکاری خلیج فارس را نخواهند داشت .

۷- کشورهایی نظیر لبنان ، سوریه و عراق که در دارای فرهنگ و پیشینه مشترک تاریخی با ما هستند از عربها جدا شده و ما را به آبهای مدیترانه خواهند رساند.

 

ما نباید ترسی از این هم گرایی داشته باشیم .

بقول ارد بزرگ در نظریه کهکشان بزرگ اندیشه سرزمینی که فردوسی را در بطن و ریشه دارد و جوانان نو آور و خلاق بسیار ،  مسلما پادشاهی جهان آینده را ، در پیش رو خواهد داشت .

 

امیدوارم این تفسیر کمکی به شما در جهت شناخت بیشتر ارد بزرگ کرده باشد .

هر چند من تنها به گوشه ای از آن پرداختم دهها مورد دیگر در نظریه قاره کهن ، همچون پیش بینی بیدار شدن استعمار جدید جهان و آن هم از شرق یعنی چین و حوزه آن وجود دارد که به امید خدا در آینده به آنها هم اشاره خواهم نمود .

 

 

جعفر معروفی

 

 http://sokhanma.blogfa.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط مائده نجفی  | 

 



جهان پر شگفت است و تن هم شگفت               نخست از خود اندازه باید گرفت

دگر آن که این گرد گردان سپهر                             همی نو نمایدت هر روز مهر

(( فردوسی خردمند ))

 

 

گرد گردان سپهر یعنی چه ؟!...

فردوسی خردمند در قرن چهارم زندگی می کرده یعنی ۱۰۰۰ سال پیش

و گالیله ۱۵۶۴ میلادی یعنی تقریبا ۵۰۰ سال بعد از فردوسی

 

اما جهانیان با یک داستان سوری " گرد"  و دوار بودن زمین را به گالیله منتسب می کند چون ما حاضر نیستیم از بزرگان و تمدن خود دفاع کنیم !!!

هر چند واژه های گنبد دوار  بارها توسط شاعران این سرزمین پس از فردوسی تکرار می شود اما خود فردوسی می گوید :

یکی نامه بود از گه باستان    فراوان بدو اندرون داستان

و می دانیم نامه باستان یا خداینامه به هزار و هشتصد تا هفت هزار سال پیش بر می گردد و منشا شاهنامه نیز بوده است  این مسئله شناخت دیرینه ایرانیان از گیتی و زمین را به خوبی نشان می دهد آنها حتی مدارهای نیمروزی (نصف النهار) به دور زمین طراحی نموده بودند و مرکز شروع آن شهر نیمروز (هم اکنون با بی کفایتی شاهان قاجار در اختیار افغانستان است ) بود که امروز استعمارگران غربی به جای شهر نیمروز از گرینویچ به عنوان مرجع زمان یاد می کنند و در کشورمان هم عده ای این لقمه کثیف را چه راحت می جوند و دم بر نمی آورند ...

و الا آخر.......

 

 شاپور دوم پادشاه اشکانی

 

این هم عکسی از مجسمه نقره ای شاپور دوم پادشاه ساسانی ، که جهان را (با مدارهایش ) بر روی تاجش می بینید .

 یاد رستم زاد افتادم که غربیان و ما !!!   امروزه به آن سزارین می گوییم!

وزیر بهداشت کجاست ؟! ...خدا می داند...

چرا دستور نمی دهد بیمارستانها و مراکز دانشگاهی این واژه را تغییر دهند ؟! ...

پاستوریزه یعنی چه ؟...

این که گرما موجب کشته شدن میکروبها می شود ...

بیچاره ملتی که ۷۵۰۰ سال است که هر چهارشنبه آخر سال از آتش می پرد و می گوید:

 زردی من از تو       سرخی تو از من

یعنی چه این کلمات ؟

ایرانیان آتش را  مظهر پاکی و پاک کنندگی در طی تاریخ خود می دانسته اند حالا آن را باید در قبای یک اجنبی دید .

من منکر خدمات پاستور بخصوص در دفع بیماری هاری نیستم .

اما این سئوال را دارم که چرا هر آنچه داشته و داریم را باید به نام دیگری ضرب بزنیم .

بقول ارد بزرگ : آنکه به سرنوشت میهن و مردم سرزمین خویش بی انگیزه است ارزش یاد کردن ندارد .

 عزیزانم اگر تاریخ و پیشینه قدرتمندمان را نادیده بگیریم آینده از آن ما نیست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط مائده نجفی  | 




دوستان بسیاری به وب نوشتم سر می زنند و ابراز دوستی می کنند
اما
اما من
واقعا گاهی بیشتر از پیش اندوهگین می شوم
چون مجبورم با آنها هم سخن و همراه شوم بدون آنکه اندیشه ام با آنها همراه باشد!

وطن پرستانی که راه به بیراه برده اند
میهن دوستانی که کژ راهه را ، راه درست می پندارند !!
بعضی ها ملی گرایی را هم معنی می دانند با :


1- کوروش و داریوش دوستی !
2- پاسارگاد دوستی !
3- هخامنشیان و ساسانیان دوستی !
4- زرتشتی گری !

آیا اینها به معنی وطن دوستی و میهن دوستی است ؟!!!!!!!!!!!!!

اگر اینطور است از همین جا راه ما از هم جدا می شود........


چون برای هر سخنم دلیل دارم و تا کسی مرا قانع نکند نمی تونم بر خلاف ایده هایم حرفی بزنم


وقتی تاریخ دولتهای ایرانی را می خوانیم .
شروع اولین حکومتهای ایرانی توسط " دیا اکو "رییس شاخه ماد آریایی های ایران تاسیس شد . یعنی سلسله مادها و
هخامنشیان نه با انقلاب که طی رفورم آرامی بقدرت رسیدند آنها نه اجنبی بودند و نه به اجنبیان حمله کردند در واقع کودتای آرام نوه بر علیه پدر بزرگ بود

پس چرا اولین پادشاه ایرانی را کوروش می نامیم( اینجا را بخوانید )
چرا هخامنشیان را ارج گذاشته حکومت های پر قدرت ماد را به هیچ می انگاریم

پاسخ در رژیم پهلوی است
متاسفانه مشاورین رضا شاه و فرزندش همگی از تیره پارس ایرانی بودند آنها تاریخ ایران را به نفع خود مصادره نمودند


تاریخ می گوید غرب ایران مادها ، مرکز ایران پارسها و شرق ایران پارتها سکنا گزیدند.
اما شما با کمال تعجب می بینید همه چیز در پارسها خلاصه می شود.
چطور مادها و اشکانیان همه پاک می شوند

مگر اشکانیان ایران را از دست اجنبی ها نجات ندادند

نه........... نه من نمی توانم با شما همراه باشم

شما شاهنامه را بخوانید:

گشتاسب ننگ آور ترین پادشاه ایرانی است

او از خردسالی میخواست پدرش لهراسب از سلطنت کنار رود و او به قدرت برسد
و وقتی پدرش از در نصیحت او جلو آمد که باید بسیاری چیزها بیاموزی ابتدا بسوی اتحاد با هندیان برای سرنگونی پادشاه ایران و سپس با اروپائیان هم پیمان شد
او هیچ گاه با منطق و عقل عمل نمی کرد

هم او زرتشت را میدان داد!!!!!!!!
فقط برای اینکه فرزندش را معالجه نموده بود
ایران را مغ خانه نمود
و پای زرتشتیان را به درون حکومتهای ایرانی باز کرد

اگر بپذیریم که زرتشت فرستاده خدا بوده چرا جادوی اسفندیار را بپا کرد که نتیجه آن کشته شدن رستم (یگانه آزادمرد میهن دوست آن زمان) شود

پس زرتشت قاتل رستم است .

اینجا وسط شاهنامه 75000بیتی است و از همین جا تا به آخر شاهنامه دوران افول قدرت ایرانیان و ضعف و زبونی کشور ماست تا با حمله اعراب به پایان خود می رسد...
یعنی با حکومت گشتاسب و آمدن زرتشت که نتیجه آن نابودی رستم و سپس فرامرز فرزند او و نابودی آخرین پایگاه های جوانمردی ایرانیان می شود که دیگر کمتر کسی رغبت دارد آن اشعار غمگنانه را بخواند

شاید عده ای بگویند آن اسطوره است نه واقعیت
پس بگذارید آب پاکی بر دستتان بریزم
چون گشتاسب به کمک آتوسا، دختر كورش و مادر خشايارشا بقدرت رسید ( اینجا را بخوانید )
و آتوسای زرتشتی او را هم به این دین ترغیب نمود و پای زرتشتیان را به حکومت هخامنشیان باز کرد که نتیجه آن هم روشن است که چه شد

ما هخامنشان را با کوروش می شناسیم و او را انسانی بزرگ می دانیم اما هخامنشیان 345 سال حکومت کردند
چه شد که بنیانی آنگونه به نتیجه ای دهشت بار تبدیل گشت.
از یاد نبریم هم در دوره هخامنشی و هم ساسانی حکومت به دست مغ های زرتشتی از بین رفت و هر دو سلسله پارس بودند

پس کوروش و یا شاپور نام هایی بزرگتر از پیشینیان ماد و همچنین از اشکانیان پارت نیستند

اگر زندگی مجالی داد بیشتر پرده از این اشتباه بزرگ برخواهم داشت....

بدرود






http://sokhanma.blogfa.com/


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط مائده نجفی  | 

 

 


سعدی

 

زندگینامه
سعدی در شیراز دیده به جهان گشود. خانواده‌اش از دین‌آموختگان بودند و پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود. پس از درگذشت پدر، سعدی که هنوز نوجوان بود، به توصیه اتابک برای ادامه تحصیل عازم بغداد شد و در مدرسه مشهور نظامیه و دیگر حوزه‌های علمی آن شهر به دانش‌آموزی پرداخت. تا ۶۲۳ (هجری قمری) (۱۲۲۶ (میلادی)) سعدی به عنوان طالب علم در بغداد ماند و از محضر استادانی چون شیخ ابوالفرج جوزی و شیخ شهاب‌الدین سهروردی بهره برد. پس از دانش‌آموختگی تصمیم به ترک بغداد گرفت ولی چون ایالت فارس ناامن و محل تاخت و تاز مغولان بود، به شیراز بازنگشت و برای حج گزاردن و جهانگردی یک رشته سفرهای طولانی را در پیش گرفت.

در این که سعدی از چه سرزمین‌هایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر است و به حکایات خود سعدی هم نمی‌توان چندان اعتماد کرد، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام و حجاز سفر کرده است و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنه، آذربایجان، فلسطین، یمن و افریقای شمالی هم دیدار کرده باشد. او در این سفرهای سخت ماجراهای بسیار از سر گذراند که اسارتش به دست فرانک‌ها و بردگی در کار ساختمان برج و باروی شهر طرابلس از آن جمله است.

پس از حدود سی سال جهانگردی، وقتی سعدی به زادگاه خود بازگشت، مردی کهنسال بود (۱۲۵۵ (میلادی)) و ابوبکر بن سعد بن زنگی بر فارس حکومت می‌کرد. سال‌های باقیمانده عمر سعدی به موعظه و نگارش گذشت. با استفاده از تجربه‌ها و آموخته‌هایش کتاب بوستان را در سال ۶۵۵ (هجری قمری) (۱۲۵۷ (میلادی)) به نظم، و گلستان را در سال ۶۵۶ (هجری قمری) (۱۲۵۸ (میلادی)) به نظم و نثر نگاشت.

 

آثار سعدی
گلستان سعدی
گلستان سعدی نام کتابی است که سعدی در میانه‌های عمر و یک سال پس از نوشتن بوستان (کتاب نخستش) آن را به نثر روان فارسی نوشت. از نثرهای روان، و بی‌مانند گلستان است که آن را استاد سخن می‌دانند. سعدی در همان ابتدا و در دیباچه‌ گلستان، کتاب خود را با نثری آغاز می‌کند که به واقع نشان دهنده چیرگی او در سخنوری و دانش او در واژه گزینی فارسی است. رفتار شاهان، منش درویشان، مزایای سکوت، جوانی و پیری از جمله موضوعاتی است که سعدی در هشت باب گلستان از آنها سخن می‌راند. پایان یافتن گلستان به دست سعدی برابر است با زمانی که مغولان به وسیله هلاکوخان موفق به فتح بغداد شدند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط مائده نجفی  | 

زخمای رو دلم یکی دو تا نیست

واسه زخم تازه دیگه جایی نیست                                                          

داشتم فراموش می کردم دیگه تو رو

تو رو خدا برو

این دل دیگه مال تو نیست

دنبالش نیا مال تو نیست

از همون راهی که اومدی برگرد

این دل دیگه مال تو نیست

فکر کردی که اگه بری تا کی میشینم پای تو

سخت بود فراموشت ولی کسی اومد به جای تو

یه فرشته که نقابی به چهرش نمی زد

اون اصلا مثل تو نبود زخمی به قلبم نمی زد

عکساتو اتیش زدمو عشقتو کشتم تو دلم

دیگه اجازه نمی دم بازی کنی با این دلم

این دل دیگه نمی خوره این باردیگه گول تو رو

حتی حاضر نیستم بیارم به زبون اسم تو رو

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود

زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود

زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود

 زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود

زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود

زيباترين هديه عمرم محبت توبود

زيباترين تنهاييم گريه براي توبود

زيباترين اعترافم عشق توبود



http://jingoliall.persianblog.ir/


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط مائده نجفی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط مائده نجفی  | 

آيا ميدانستي که زرافه تار صوتي ندارد و لال است و نميتواند هيچ صدايي از خود در آورد
آيا ميدانستي که موشهاي صحرايي چنان سريع تكثير پيدا ميكنند ،كه در عرض هجده ماه دو موش صحرايي قادرند يك ميليون فرزند داشته باشند.
آيا ميدانستي که سياره اورانوس پانزده قمر « ماه » دارد
آيا ميدانستي که زمين از حيث بزرگي پنجمين و از حيث فاصله با خورشيد ، سومين سياره منظومه شمسي است
آيا ميدانستي که کنگوکينشاسا همان کشور زئير ميباشد
آيا ميدانستي که زهر مار کبري بيشتر بر روي مراکز تنفسي اثر کرده و باعث خفگي صيد مي‌شود .
آيا ميدانستي که شاهنامه فردوسی ۷۵۰۰۰ بیت دارد .
آيا ميدانستي که جنين بعد از هفته هفدهم خواب هم ميتواند ببيند.
آيا ميدانستي که گربه و سگ هر كدام پنج گروه خوني دارند و انسان چهار گروه.
آيا ميدانستي که روباهها همه چيز را خاكستري ميبينند.
آيا ميدانستي که اسبها در مقابل گاز اشك آور مصون اند.
آيا ميدانستي که زرافه ايستاده وضع حمل مي‌كند و نوزادش از فاصله ۱۸۰ سانتي متري به زمين ميافتد.
آيا ميدانستي که ۱۳۰۰ كره زمين در سياره مشتري جاي مي گيرد.
آيا ميدانستي رود دجله به خليج فارس ميريزد.
آيا ميدانستي که ۸۵% گياهان در اقيانوسها رشد ميكنند.
آيا ميدانستي که اولين تمبر جهان در سال ۱۸۴۰ در انگلستان به چاپ رسيد
آيا ميدانستي که  سريعترين پرنده شاهين است و ميتواند با سرعت ۲۰۰ كيلومتر در ساعت پرواز کند
آيا ميدانستي که اولين اتومبيل را مظفرالدين شاه قاجار وارد ايران كرد
آيا ميدانستي که قدرت بينايي جغد ۸۲ برابر قدرت ديد انسان است
آيا ميدانستي که در شيلي منطقه ي صحرايي وجود دارد كه هزاران سال است در آن باران نباريده است
آيا ميدانستي هر ۵۰ ثانيه يک نفر در دنيا به بيماري ايدز مبتلا ميشود
آيا ميدانستي که وزن اسكلت انسان بالغ سيزده تا پانزده كيلوگرم است
آيا ميدانستي که خرس قطبي هنگامي كه روي دو پا مي‌ايستد حدود سه متر است
آيا ميدانستي زرافه ميتواند با زبانش گوشهايش را تميز کند
آيا ميدانستي خرگوش و طوطي تنها حيواناتي هستند كه مي‌توانند بدون برگشتن اشياء پشت سر خود را ببينند
آيا ميدانستي که اگر همه يخهاي قطب جنوب آب شود بر سطح آب اقيانوسها هفتاد متر اضافه مي شود و در اين صورت يک چهارم خشکيهاي کره زمين زير آب ميرود.
آيا ميدانستي که كبد يا جگر تنها عضو داخلي بدن است كه اگر با عمل جراحي قسمتي از آن برداشته شود دوباره رشد ميكند
آيا ميدانستي که ميزان انرژي كه خورشيد در يك ثانيه توليد ميكند ، براي توليد برق مورد نياز تمام كشورهاي جهان به مدت يك ميليون سال كافي است.
آيا ميدانستي که در نقوش دیوار نگارهای همدان متعلق به دوازده هزار سال پیش صلیب شکسته نازیها دیده می شود.
آيا ميدانستي هر عنكبوت تار ويژه خود را دارد و هيچگاه تارهاي آنها به هم شبيه نيستند
آيا ميدانستي که اگر در يك سال هيچ يك از نسلهاي يك جفت مگس نر و ماده از بين نروند ، حجم مگسهاي متولد شده با حجم كره زمين برابر مي شود .
آيا ميدانستي که نظریه دهکده کوچک جهانی مک لوهان توسط ارد بزرگ رد شده است .
آيا ميدانستي که رودي در كامبوج شش ماه سال ازشمال به جنوب و شش ماه ديگر سال از جنوب به شمال جريان دارد
آيا ميدانستي که طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست
آيا ميدانستي که سريع ترين عضله بدن انسان زبان است
آيا ميدانستي که شبكه چشم ۱۳۵ ميليون سلول احساس دارد كه مسووليت گرفتن تصاوير و تشخيص رنگها را بر عهده دارد.
آيا ميدانستي که بدن انسان پنجاه هزار كيلومتر رشته عصبي دارد.
آيا ميدانستي که در برج ايفل دو ميليون و نيم پيچ به كار رفته است.
آيا ميدانستي طول رگهاي بدن انسان پانصد و شصت هزار كيلومتر است.
آيا ميدانستي که زیباترین مجسمه تاریخ ایران مجسمه برنزی نادر شاه افشار است .
آيا ميدانستي که هشت پا با وجود داشتن بدني بزرگ ميتواند از سوراخي به قطر پنج سانتيمترعبور كند.
آيا ميدانستي که تنها موجودي كه ميتواند به پشت بخوابد انسان است
آيا ميدانستي چشم سالم انسان ميتواند ده ميليون رنگ را مختلف را ببيند و آنها را از يکديگر تميز دهد
آيا ميدانستي که فيل بالغ در روز بطور متوسط دويست و بيست كيلوگرم غذا و دويست ليتر آب مصرف ميكند
آيا ميدانستي که اگر زني به كوررنگي مبتلا باشد، فرزندان پسر اوكوررنگ ميشوند
آيا ميدانستي كوههاي آلپ در سال حدود يك سانتيمتر بلند ميشوند
آيا ميدانستي که همه نوزادان ميگو نر متولد مي شوند و بعد از چند هفته بخشي از نوزادان به ماده تبديل مي شوند
آيا ميدانستي وزن كوه يخي متوسط الحجم بيست ميليون تن است
آيا ميدانستي حس بويايي انسان قادر به دريافت وتشخيص ده هزار بوي متفاوت است
آيا ميدانستي يك قطره آب داراي يك‌ صد ميليارد اتم است
آيا ميدانستي که تعداد افرادي كه سالانه از نيش زنبور ميميرند بيشتر از كساني است كه سالانه از نيش مار مي ميرند .
آیا می دانستی که ایرانیان اولین بار نمایش های همگانی (تئاتر) را اجرا نموده اند و همانها گریم و ساخت نقاب را در ۱۵ هزار سال پیش پایه گذارده اند.
آيا ميدانستي که خورشيد روزانه معادل صد و بيست و شش هزار ميليارد اسب بخارانرژي به زمين مي‌فرستد .
آيا ميدانستي که گرده گل هرگز فاسد نمي شود و از محدود مواد طبيعي است که تا زمان نا محدودي باقي مي ماند
آيا ميدانستي که حس بويايي خرس تقريبا صد برابر قوي تر از انسان است
آيا ميدانستي که تا قرن پنجم ميلادي متوسط عمر مردم اروپا از سي سال فراتر نمي‌رفت
آيا ميدانستي مغز فيزيكدان نابغه، آلبرت اينشتين پانزده درصد از حجم مغز انسان عادي بزرگتر بود
آيا ميدانستي تنها چيزي كه در اسيد حل نمي‌شود الماس است و فقط خيلي زياد آن را از بين مي‌برد
آيا ميدانستي که هنگام صحبت براي بيا ن هر كلمه هفتاد و دو ماهيچه به كار گرفته مي‌شود
آيا ميدانستي که اگر تكثير باكتري تا بيست و چهار ساعت ادامه يابد ، توده دو تني از يك باكتري بوجود مي آيد
آيا ميدانستي يك ميليون سياره به اندازه زمين در خورشيد جاي مي گيرد
آيا ميدانستي که خرسها موجوداتي چپ دست هستند
آيا ميدانستي که هر يك ليتر بنزين معادل بيســــــــت و سه و نيم تــــــــن گياهان مدفون شده در قرنها پيش است
آيا ميدانستي که آلباتوس که يک نوع مرغ دريايي ست بلندترين بالها را دارد فاصله دو نوک بالهاي او تا دو متر ميرسد و درضمن آنها مي توانند در حال پرواز بخوابند
آيا ميدانستي کوه قره قوروم در هند بعد از کوه هيماليا با تفاضل دويست و سه و هفت متر بلندترين کوه دنيا ميباشد
آيا ميدانستي هر ساله حدود پانصد شهاب‌سنگ نسبتا” بزرگ به زمين برخورد مي‌كند
آيا ميدانستي ۱۷ هزار نوع زنبور در جهان شناسايي شده است
آيا ميدانستي که بلندي شترمرغ به دو متر و نيم و وزنش به ۹۰ کيلو ميرسد
آيا ميدانستي که لاکپشت در بين جانوران جهان، طولاني ترين عمر را دارد و ممکن است تا۱۵۰سال عمر کند
آيا ميدانستي که باز مهاجر، يا عقاب اردکي، تيز پروازترين پرنده است آنها مي تواند دقيقه اي چهار تا هشت کيلومتر پرواز کند
آيا ميدانستي که مرغ زرين بال کوچکترين پرنده است وزن نوع سرخ گلوي بالغ آن کمتر از وزن يک دو ريالي است
آيا ميدانستي که پروانه هرکول استرالياي که فاصله دو نوک بالهاي آن در حالت گسترده سي و پنج سانتي متراست، بزرگترين پروانه جهان است
آيا ميدانستي نيروي نگهدارنده در پاهاي عنكبوت که تعداد آنها هشت عدد مي باشد، حتي بر روي يك سطح صاف و صيقلي به اندازه اي است كه قادر است وزني معادل صد و شصت برابر وزن خود را تحمل كند
آيا ميدانستي کنه که حشره اي ريز است، ميتواند يک سال تمام بدون غذا زنده بماند
آيا مي دانستيد بيشترين سرعتي كه يك جسم مي تواند در اثر سقوط آزاد داشته باشد حدود ۱۲۰ مايل در ساعت است و ديگر از اين سرعت تجاوز نمي كند، دليل اين امر اصطکاک هوا ميباشد
آيا ميدانستي که حداكثر سرعت لاك پشت هاي غول پيكر چهار و نيم متر در دقيقه است كه خرگوش اين فاصله را در كمتر از نيم ثانيه مي پيمايد
آيا ميدانستي که مساحت سطح کره زمين ۵۱۵ ميليون کيلومتر مربع است دبا مقايسه با مساحت وسعت ايران ميتوان نتيجه گرفت که ايران ۳۲/۰ ٪ از سطح زمين را تشکيل ميدهد
آيا ميدانستي پل خواجو در زمان سلاطين صفويه در اصفهان ساخته شده است
آيا ميدانستي گوش و بيني در تمام طول عمر انسان در حال رشد ميباشد و بزرگتر ميشود
آيا ميدانستي نام پايتخت قرقيزستان بيشکک است و مساحت آن از استان کرمان کمتر است
آيا ميدانستي بيش از صد ميليــــــــارد کهکشان تا به اکنون در جهان شناسايي شده اند
آيا ميدانستي که اسب ماده سي دندان و اسب نر سي و شش دندان دارد
آيا ميدانستي که آب دريا بهترين ماسک زيباي پوست است، البته بخاطر منيزيم و املاح معدني موجود در آب دريا ميباشد
آيا ميدانستي که بيشتر سردردهاي معمولي از کم نوشيدن آب ميباشد
آيا ميدانستي کشور بلغارستان از نصف استان کرمان هم کوچکتر است
آيا ميدانستي اندونزي چهارمين کشور پر جمعيت دنيا بعد از چين و هند و آمريکا مي باشد
آیا میدانستی که بزرگترین سوسمارهای جهان رودخانه سرباز در سیستان و بلوچستان ایران است .
آیا میدانستی ایرانیان ۳ هزار سال پیش با پیل های الکتریکی بزرگ خانه های خود را روشن می کردند .
آيا ميدانستي که ايرانها روزانه بطور متوسط حتي نصف استکان هم شير نــــــميخورند
آيا ميدانستي که شواهد نشان داده است که انسان از هفتاد هزار سال پيش لباس بر تن مي کرده است .
آيا ميدانستي که انسانهاي امروزي بطور متوسط شش سال از عمرش را تلويزيون نگاه مي کند و شش سالش را هم صرف غذا خوردن ميکنيم و يک سومش را هم ميخوابد
آيا ميدانستي که قدیمی ترین شاهنامه در فلورانس زیر نظر پرفسور “پیر مونته سه “نگهداری می شود .
آيا ميدانستي که دود سيگار موجود در محيط بيشتر از مصرف مواد قندي در پوسيدگي دندانهاي کودکان نقش دارد .
آيا ميدانستي که پروانه ها، چشم هاي مرکب دارند که تعداد آنها گاهي به هجده هزار مي رسد .
آيا ميدانستي که بي رحم ترين حشره دنيــا حشره دعا خوان ماده است.هنگامي که حشـــره ماده از همسرش باردار مي شود، به آن نيش مي زند و همسر نيمه جان پس از جفتگيري غذاي لذيـذي براي حشــــــــره ماده مي شود
آيا ميدانستي که ما حتي در روزهاي ابري هم در معرض اشعه بنفش خورشيد مي باشيم ، بين هفتاد تا هشتاد درصد از اين نور ميتواند به راحتي از ابرها ردّ شوند.
آيا ميدانستي که بلندترین بادگیر جهان در یزد به ارتفاع ۳۴ متر قرار دارد .
آيا ميدانستي که يک نوع پشه وجود دارد که در ثاتيه هزار بار بال ميزند.
آيا ميدانستي که نمک از پنج هزار سال پيش در سفره ما انسانها بوده است.
آيا ميدانستي که خطر بيماري قلبي و سرطان ريه در افراد غير سيگاري كه در خانه در معرض دود سيگار اطرافيانشان هستند، بيست و پنج درصد بيشتراز ديگران است.
آيا ميدانستي که ستارگان ابي داغتر از خورشيد و قرمز ها سردتر از آن هستند.
آیا میدانستی که گرم ترین نقطه جهان نقطه ای بنام گندم بریان در کویر لوت ایران با ۷۵ درجه گرما می باشد .
آيا ميدانستي که استرس تا ۵ برابر سيستم ايميني بدن را پايين ميآورد.
آيا ميدانستي که بزرگترین فیلسوف غرب “فردریش نیچه” می گوید راستگو ترین مردم جهان ایرانیان هستند .
آيا ميدانستيي که پيشاني انسان مرکز دماي انسان است يعني اگر شما دماي پيشانيتان را تغيير دهيد دماي بدنتان هم به همان انداره تغيير ميکند اين يکي از دلايلي است که وقتي ما مي خواهيم ببينيم که آيا تب داريم يا نه دستمان را روي آن ميگذاريم.
آيا ميدانستي که اگر روند شيوع سرطان درهمين حد بماند حدود سي و پنج درصد احتمال دارد كه شمادر طول زندگي تان به يكي از انواع سرطان مبتلا شويد.
آيا ميدانستي اگر تمام رگهاي خوني را در يك خط بگذاريم تقريبا ۹۷۰۰۰ كيلومتر ميشود .
آیا میدانستی که زیباترین کاریکاتور تاریخ ” یاد” نام دارد و طراح آن ارد بزرگ است .
آیا میدانستی ایرانیان در ۲۵۰۰ سال پیش در تخت جمشید دارای صفحات پخش موسیقی بوده اند .
آيا ميدانستي که قويترين نيروهاي دنيا بترتيب عبارتند از : نيروي هسته اي ، الكترو مغناطيس و نيروي جاذبه.
آیا میدانستی که نادرشاه افشار تا بیست و پنج سالگی با مادرش برده و اسیر ازبکان بوده است .
آيا ميدانستي که ۱،۲۶۰،۰۰۰،۰۰۰،۰۰۰،۰۰۰،۰۰۰،۰۰۰ ليتر آب بروي كره زمين وجود دارد كه اين مقدار در چرخه آب در گردش است.

http://jingoliall.persianblog.ir/




اگر می خواهی بزرگ شوی ، از کردار نیک دیگران فراوان یاد کن . ارد بزرگ



پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی. مهاتما گاندی



از ابرانسان است كه انسان هاي برتر دلگرمی و شجاعت مي گیرند  . فردریش نیچه



رنجدیده ! اگر بکوشی تا چیزی از مال خویش را به مردم بذل کنی بی تردید رستگاری . جبران خلیل جبران



برای کوبیدن یک حقیقت ، خوب به آن حمله مکن ، بد از آن دفاع کن . علی شریعتی



اولین درسی که والدین باید به فرزندان خود بیاموزند، صداقت است. شوپنهاور



چون دل راست اندیش و زبان راستگو باشد در کاستی و نادرستی بسته می شود . بزرگمهر



بدون باختن برنده نمي شوي. مثل روسي



انسان فرزند كار و زحمت خويش است. داروين



مردم پست و دون همانند سراب مانند كه چون كمي به آنان نزديك شوي به زودي پستي و ناچيزي خود را بر تو آشكار سازند. (گوته)



در همه چیز همه چیز  هست!!! . ضرب المثل فرانسوی



اینکه من چیزهائی خوبی آموختم که هیچ جوابی برآن پیدا نمی شود! . هلگه توُروُند



بهترین چیزهائی که همیشه منظور من بوده است, آرزو می کردم که مد نظرم نبود!!! .  فرانس ویندر بررگ



وسرانجام اینکه من از حماقت های خود در زندگی پخته شده ام! .  الینُور فلور

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط مائده نجفی  | 


آذربرزين : پسر فرامرز که با بهمن پسر اسفنديار جنگيد که يکي از پهلوانان ايراني ميباشد و آتشکده اي هم به همين نام وجود دارد


آرتاخه : دوره هخامنشی (زمان خشایار شاه) مهندس و سازنده کانال آتوس


آرش : ملقب به کمانگير . پهلوان ايراني در عهد منوچهر شاه که در تير اندازي سر آمد زمان خود بوده است که در جنگ ميان منوچهر و افراسياب قرار بر پرتاب کردن تيري ميگذارند تا مرز ميان ايران و توران را تعين کند آرش از طربستان تيري پرتاب کرد که در مرو فرود آمد و بعد از آن جانش را در راه ايران زمين فدا نمود 


اسکیلاس :  دوره هخامنشی (زمان حکومت داریوش از سال 486- 521 ق.م.) دریا نورد و مکتشف و مهندس سازنده قنات

آريه : سردار معروف و بزرگ ايراني که به حمايت از پادشاهي کورش صغير برخواست 

استانس :  دوره هخامنشی شیمیدان و استاد دموکریتوس
آيين گشسب : سردار بزرگ ايران که در زمان هرمز چهارم فرماندهي لشگر ايران را بر عهده داشت
ابولولو : يا همان فيروز نهاوندي . پس از يورش تازيان به ايران به سرکردگي عمربن خطاب فيروز نهاوندي و تعداد بيشماري از ايرانيان به غلامي اعراب در آمدند . فيروز غلام مغيره بن شعبه شد و با زيرکي و در جهت انتقام خون کشته شدگان ایران عمربن خطاب خليفه دوم را با ضربه هاي کارد کشت . 

ابومسلم : ابومسلم خراسانی سردار ایرانی و داعی معروف عباسی مشهور به امین آل محمد و صاحب الدعوه است که در راس سیاه جامگان خراسان بر بنی امیه خروج کرد و مروان بن محمد خلیفه اموی را مغلوب و منهزم کرده و دولت خلفای بنی عباسی را تاسیس کرد ابومسلم به سال 124 ه.ق در کوفه بادعاء بنی عباس آشنایی پیدا کرد و چندی بعد به پیروزیهای شگفت آوری دست یافت و کارش به جایی رسید که خلیفه از قدرت او و محبوبیت اش در بین ایرانیان مرعوب شد در خلافت سفاح برادرش منصور اجازه خواست که ابومسلم را به قتل رساند ولی سفاح جایز ندانست وقتی منصور به خلافت نشست به دسیسه هایی دست یافت و عاقبت ابومسلم را ناجوانمردانه به قتل رسانید وی  یاران و پیروان جان برکف بسیاری داشت و فرقه های مسلمیه راوندیه به خاطره او را گرامی می داشتند و کسانی مانند سنباد اسحاق ترک مقنع و  بابک خرم دین داعیه خونخواهی او را داشتند بابک خرمدین تا به آن حد پیش رفت که می گفت روح ابومسلم در او حلول پیدا نموده است 

آريوبرزن : سردار بزرگ ايران که با شهامتي در خور ستايش و ماندگار لشگر ايران را تا آخرين لحظه در برابر ارتش اسکندر نگهداشت و مقاومت نمود و جان سپرد و حماسه اي در تاريخ ايران از خود بر جا گذاشت 

استاذسيس : سردار دلير ايران که در نواحي هرات و بادغيس و سيستان بر ضد منصور خليفه ستمگر عباسي قيام کرد و عاقبت به فرمان منصور در بغداد به دار آويخته شد و يکي از سمبلهاي عرب ستيزي را در ايران به جاي گذاشت و درس وطن پرستي در برابر يورش بيگانگان براي جوانان به جاي گذاشت 
احمدبن محمد نهاوندی : ( مرگ در 835 تا 845 م / 221 تا 231 ه)  در جندی شاپور بر آمد - ستاره شناس م مؤلف زیج

احمد معماری لاهوری و برادرش استاد حمید لاهوری : سده یازدهم هجری معماران ایرانی سازنده تاج محل در هندوستان
انوشيروان عادل : ملقب به انوشيروان دادگر . پادشاه معروف ساساني که با بنيان گذاشتن قوانين حکومتي - دادگستري - اجتماعی و کشوری ایران را به مرز باشکوه ترین کشورهای جهان مبدل نمود . او مزدک و مزدکیان را که مدعی پیامبری شده بودند و دین ساختگی را می خواستند رواج دهند ( که قوانین مزدکی همان قوانین زرتشت با کمی تغییر بود ) همگی را نابود کرد و مشهورترین کاخ معماری ایرانی را در عراق پایه گذاشت که تیسپون نام گرفت ولی بعدها توسط سپاه اسلام ویران شد

استخری(اصطخری) : وی را نیزابن ندیم از محاسبان ومهندسان بشمار آورده است از جغرافی دانان نامداری مشرق زمین

ابو سعید ابوالخیر : شاعر و عارف بزرگ پارسی قرن 4 و 5

امیر خسرو دهلوی : شاعر بزرگ پارسی قرن 6 که خاندانش از ایران ترک وطن نمودن و هندوستان رفتند

اوحدی مراغه ای : شاعر و عارف قرن 7 هجری

انوری ابیوردی : شاعر و استاد نامدار قرن 6 هجری - استاد علوم - ریاضیات و نجوم و از پیروان ابن سینا

ابوریحان محود بن احمد بیرونی :  ( 440-363 هجری)(1048-973 م) ایرانی نژاد زاده خوارزم، ریاضیدان،زمین شناس، جغرافی دان،جهانگرد، فیلسوف،و نظریه پرداز در علوم طبیعی ودانشمند علوم تجربی . یکی از برجسته ترین دانشمندان ایران که به هویت ملی کشورش بسیار پایبند بود . کتاب آثارالباقیه بیرونی یکی از برجسته ترین اسناد تاریخی ایران باستان است

ابوبکر محمدبن حسن حاسب کرجی : ( مرگ در 421/420 هجری 1030/1029 م) ریاضیدان ایرانی صاحب کتاب نسوی نامه

ابو معشر جعفر بن محمد بن عمر بلخی :  ( 272 - 172 ه ) ( 886- 786 م ) اهل بلخ در خراسان بزرگ - ستاره شناس و نظریه پرداز در نجوم

اصفهانی - محمد حافظ  : (نتیجه الدوله) سده دهم هجری ، مولف رساله هایی در انواع دستگاههای مکانیکی

ابو علی حسین بن عبدلله بن سینا : شیخ الرئیس حجهَ الحق ابوعلی حسین بن عبداللّه بن حسین بن علی بن سینا مشهور به ابن سینا (427-370 هجری)(1037-980 م)  در افشنه نزدیک بخارای ایران در خراسان بزرگ متولد شد و در آنجا به کسب علم پرداخت.او تحصیلات مقدماتی از جمله ادبیات-قرآن-فقه و حساب نزد پدر آموخت و برای فرا گرفتن منطق و هندسه و نجوم نزد ابو عبداللّه ناتلی رفت.او از همان اوان کودکی بسیار خارق العاده بود و دانش زمان خود را با سرعت فرا میگرفت.او در سن ۱۶ سالگی به طبابت پرداخت.وی پس از درمان کردن نوح بن منصور سامانی به دربار او راه یافت.به دنبال شهرت روزافزون او که آوازهء این شهرت به گوش سلطان محمود نیز رسیده بود محمود را دعوت کرد تا به غزنین برود اما ابن سینا به دلیل خشونت و تعصب دینی سلطان محمود دعوت او را رد کرد و از خوارزم فرار کرد.مدتی در ترکستان و خراسان بسر برد و سپس وارد گرگان شد و در آنجا مشغول به طبابت گشت.سپس به ری رفت و در آنجا مجدالدوله دیلمی را که به بیماری مالیخولیا مبتلا شده بود او را درمان کرد.او در همدان مقام وزارت شمس الدوله را به دست آورد و از حمایت علاءالدوله کاکویه برخوردار گشت.سرانجام در همدان در سال ۴۲۸ (ه.ق)درگذشت.از جمله معروف ترین آثار او می توان به دانشنامه علائی که به زبان فارسی است و همچنین مهمترین اثر فلسفی او به نام شفاء که شامل چهار بخش(منطق-طبیعیات-ریاضیات و مابعدالطبیعه)است را نام برد این اثر و کتاب بعدی به نام قانون که دایرهَ المعارف طبی می باشد هر دو به زبان عربی است . وی در ریاضییات ،زمین شناسی،فیزیک،پزشکی، فلسفه تبحر خواصی داشت

اخوان الصفا :  گروه از مهندسان و دانشمندان و فیلسوفان که در سده دهم میلادی( سده چهارم هجری) بر آمدند. بعضی از اعضای این گروه مخفی مثل ابو سلیمان محمد بن بشیر بستی مقدسی، ابو الحسین علی بن هارون زنجانی و محمد بن احمد نهرجوری ایرانی بوده اند آنان دایره المعارفی شامل کلیه شعب معرفت پدید آوردند

ابو جعفر خازن : زاده خراسان( مرگ در 350/360/ه961/ 971 م) ریاضی دان و ستاره شناس

ابو الفتح اصفهانی :  ریاضیدان سده چهارم هجری

ابو سهل ویجی بن رستم کوهی : (سده چهارم هجری) اهل طبرستان ، ریاضی دان،مهندس، ستاره شناس. وی رهبر ستاره شناسان در رصد خانه ای بود که شرف الدوله دیلمی ساخته بود

ابو سعید احمد سنجری : (415-340ه)(1024-951م) ریاضی دان

ابوبکر حسن بن خصیب  : در اواخر سده نهم میلادی ( سوم هجری ) بر آمد . ستاره شناس از نژاد ایرانی بود

ابوبکر زکریای رازی : ( مرگ در 924- 923 م / 312 - 311 ه ) فیزیک دان ، شیمی دان و پزشک و مهندس و فیلسوف - کاشف الکل . پزشک نامدار و دانشمند ایرانی که در  شهر ری در نزدیک تهران به دنیا آمد.در جوانی سفری به بغداد داشت که در آنجا علم کیمیا را آموخت و به واسطه آسیبی که به چشمانش وارد شد به فرا گرفتن علم طب پرداخت و در این علم آنچنان پیشرفت کرد که اداره بیمارستان بغداد را به او سپردند همچنین زمانی که به ری بازگشت از طرف منصور بن اسحق حاکم ری سرپرست بیمارستان ری شد.از مهمترین آثار او در طب کتاب(الحاوی)است که یکی از کتاب های اصلی درز زمینه طب به شمار می رفته این کتاب را رازی در ابتدا بصورت پراکنده گردآوردی کرده بود که پس از مرگ وی به دستور ابن عمید کتاب را از یادداشتها استنساخ نمودند.از آثار طبی دیگرش میتوان به کتاب (الطب الملوکی)و کتاب(طب منصوری)نام برد.کتاب طب منصوری به نام منصوربن اسحق تالیف شده است.یکی دیگر از آثار او کتاب(من لا یحضره الطبیب)است که شامل دستورهای ساده در زمینه طب میباشد.زساله های طبی دیگری که در زمینه بعضی از امراض نوشته و معروفترین آنها عبارتند از:کتاب الجدری و الحصبه می باشد که کتاب الحصبه یکی از بهترین رساله های طبی در زمان قدیم بوده که اروپائیان همواره آن را تحسین می کرده اند.راز ی در علم کیمیا تبحری به سزا داشته است از کارهای مهم او کشف جوهرگوگرد و الکل می باشد.وی کتاب الاکسیر را در زمینه کیمیا نوشته است.رازی اولین کسی است که تمام اشیاء عالم را به سه گروه و جامدات و نباتات و حیوانات طبقه بندی کرده است.رازی در الاهیات و ماوراء طبیعه آثاری از خود بر جا گذاشته است.رازی در زمینه طب فقط به جنبه علمی آن اکتفا نمی کرد بلکه به عمل و آزمایش نیز دست می زد وی در سالهای آخر عمر به دلیل کار زیاد به بیماری چشم مبتلا شد. برای معالجه نزد چشم پزشک رفت اما چشم پزشک برای درمان او پول زیادی طلب کرد و خطاب به رازی گفت:من پیش از تو کیمیا را یافته ام و آن همان پزشک است.وی در سال ۳۱۳(ه.ق)در حلی که بعلت کار مداوم بینایی خود را از داده بود در شهر ری وفات یافت

احمد بن داوود دینوری : ( 210 / 200 تا 282 ه 825 - 815 تا 895 م ) در دینور اصفهان بر آمد . ستاره شناس ، مورخ ، ریاضی دان ، گیاه شناس و لغت نویس

ابو نصر محمد فارابی :   (340/339- 258/257 ه51/950-71/870 م) زاده فاراب ترکستان -فیزیکدان،موسیقی شناس،فیلسوف ایرانی

احمدبن سهل بلخی : (934م/323ه) زاده شاستیان بلخ ،ریاضیدان وجغرافی دان

ابوسهل فضل بن نوبخت - ( مرگ در 816-815 م / 201-200 ه)از خاندان نوبختی ستاره شناس و کتابدار هارون الرشید

ابو نصر محمد بن عبدالله(کلو اذانی) :  از دودمان اردشیر بابک کلواذانی(تولدش پیش از سال سیصد هجری) از جمله ریاضی دانان

ابو حامد احمد بن محمد صاغانی : (مرگ در 380ه 990 م) از مردم صاغان مرو ، ریاضیدان- ستاره شناس، مخترع و سازنده اسطرلاب و دیگر ابزارهای نجومی

ابو الرضا عباس بوزجانی : ( 388/387-329ه)(998/997-940م) زاده بوزجان در حوالی نیشابور ، ریاضیدان، هندسه دان، مهندس، ستاره شناس و نظری پرداز در نجوم

ابو منصور موفق :  (سده چهارم هجری) شیمی دان و دانشمند و علم مواد

ابو نصر اسمعیل بن حماد جوهری :  (مرگ در 393ه 1002م) زاده فاراب و مقیم نیشابور. لغت نویس و مبتکراندیشه های پرواز

ابوالعباس احمد بن محمد بن کثیر فرغانی  : اهل فرغانه در ماوراء النهر (ورا رود ).در زمان مامون برآمد - ستاره شناس و نظریه پرداز نجومی

بابا طاهر عریان : شاعر و صوفی نامدار مشرق زمین در قرن 5 هجری . سروده های وی بزرگترین سند در اثبات زبان و ادبیات کوردی ایران است

بوبراندا : دوره هخامنشی (زمان خشایار شاه) مهندس
برزمهر : پهلوان و دلير مرد ايران در زمان پادشاهي بهرام گور
برزويه : طبيب و انديشمند مخصوص انوشيروان عادل که کتاب کليله و دمنه را از هند به ايران آورد و به زبان پهلوي ترجمه کرد 

بدیع اسطرلابی : (مرگ در بغداد در 1140/1139 م) اهل اصفهان- ستاره شناس و سازنده اسطرلاب

بنو موسی ( محمد ، احمد و حسن )  : سده سوم هجری - خراسانی الاصل ، مهندس مکانیک ، هندسه دان ، و ریاضی دان

بلاش : يکي از پادشاهان اشکاني که به اشک بيست و دوم معروف بود و در سالهاي 51 تا 77 ميلادي پادشاهي ايران را بر عهده داشت و خدمتي بزرگ به ايران زمين نمود . زيرا کتاب ارزشمند ايرانيان ( اوستا ) که در زمان حمله اسکندر به ايران از ميان رفته بود با تلاش و همت او دوباره گردآوري شد 
برازه : دوره ساسانی زمان فرمانروائی اردشیر( 241-226 م) مهندس و احیا کننده شهر فیروز آباد یا اردشیر خوره

بابک خرمدين : سردار دلير و پيشواي نهضت خرمدينيان يا سرخپوشان که بر ضد حکومت عرب قيام کرد و 22 سال دست يورش گران عرب را از کشور ما کوتاه کرد و مبدل به سمبلي از مقاومت ايرانيان در برابر حمله بيگانگان به کشور شد . وی در تاریخ 2 صغر سال 223 هجری قمری در سامرا به دستور خلیفه تازی تکه تکه شد . پس از وی خانواده و همسرش نیز کشته شدند  
بوذرجمهر : بزرگمهر معروف ترين و انديشمند ترين وزير دربار انوشيروان دادگر که گفتگوي هاي خرد ورزانه او در تاريخ ايران ثبت گشته است 

بهرام چوبين : سردار دلير ايران که در زمان پادشاهي هرمز چهارم ايران را از حمله وحشيانه ترک های مغول نجات داد و با لشگر کشي و حمله به آنان ارتش آنان را شکست داد . که بعدها در جنگ با روميان شکست خورد 

برانوش :  دوره ساسانی- سازنده شادروان شوشتر
پيروزان : يکي از سرداران ايراني در زمان يزدگرد سوم . که در جنگهاي ايرانيان با اعراب رشادتهاي از خود بر جاي گذاشت 
جمشيد : پسر طهمورث - چهارمين پادشاه پيشدادي . که جشن نوروز را بنيان نهاد و رسوم و آيين هايي شادي براي ايرانيان بر جا گذاشت که او را جم يا جمشاسب هم گفته اند 
ابو موسی جابرین حیان  : در 160 هجری قمری در کوفه بر آمد - اهل توس ، شیمیدان و کانی شناس و ستاره شناس بزرگ ایرانی . او با تحقیقات خود پیشرفتهای در علوم به وجود آورد.دوره زندگی جابربن حیان همزمان با اوج عظمت و شکوه و قدرت مسلمانان بوده زمانی که هارون الرشید خلیفه مسلمانان بود و از علم و دانش حمایت می کرده است جابر با امام صادق رابطه داشته و از اصحاب امام جعفرصادق بوده است.وی از حمایت برمکیان برخوردار بود امّا هنگامیکه جعفربرمکی به دستور خلیفه کشته شد ماندن در بغداد را صلاح ندانست و فراری شد و به زادگاهش بازگشت.در آنجا در تنهایی و انزوا به کارهای علمی و تحقیقی پرداخت تا سرانجام از جانب مامون عباسی مورد احترام و حمایت قرار گرفت.در دایرهَ المعارف بریتانیکا ذکر شده که جابربن حیان علوم پنهانی را از امام صادق یاد گرفت.وی راجع به اسطرلاب مطالبی را نوشته است.از کارهای مهمی که جابر در زمینه علم کیمیا انجام داده آن است که اصل عناصر یونانی را تغییر داده و اظهار کرده است که از آن عناصر تنها دو جوهر به نام گوگرد و زیبق به وجود می آید.آزمایشگاه شیمی جابر تا دو قرن از دید مردم پنهان بود تا اینکه زمانی که می خواستند در شهر کوفه در نزدیکی دروازه دمشق بنایی بسازند آزمایشگاه وی را کشف کردند.جابر بیشتر عمر خود را در آزمایشگاه بسر برد وی در آنجا به تجزیه و ترکیب مواد گونان می پرداخت با توجه به به همین مسئله می توان او را از اولین دانشمندان اسلامی که علم شیمی را بر پایه آزمایش و تحقیق بنا کردند نام برد.وی در زمینه رنگها تحقیقات و کشفیات جالبی ارائه نموده است.حدس زده اند که وی به خاصیت رادیواکتیو هم پی برده است.وی روشهایی را برای استخراج و تصفیه فلزات مطرح کرده است.جابر اعتقاد داشت که تبدیل عنصری به عنصرس دیگر از راه وساطت جوهری اسرار آمیز صورت می گیرد او و شاگردانش این جوهر اسرارآمیز را اکسیر نام نهادند.جابر به خوبی از تهیه و ساختن سفیداب سرب آگاه بوده است.ابن الندیم در کتاب الفهرست به بیش ۳۵ کتاب او اشاره می کند که از مشهورترین آنها میتوان به این کتابها اشاره کرد:*کتاب الزیبق*کتاب الرکن*کتاب الاحجار*کتاب القمر*کتاب واحدالاول

حافظ شیرازی : حضرت لسان الغیب حافظ شیرازی شاعر - عارف و ادیب پارسی گوی قرن 7 هجری

حلاج : حسن ابن منصور حلاج . از عرفاي مشهور ایرانی - اسلامی قرن سوم هجري که با گفتن عقايد مخالف خود عليه اعراب افراطی به شهرت رسيد . او را صاحب کشف و کرامت دانسته اند و چون در زمان المقتدر خليفه عباسي خلاف موازين و عقايد اسلاميان افراطي آن زمان سخن گفته بود به اصرار فقهاي بغداد او را دستگير و مدت هشت سال در زندان سر کرد و سپس وي را از زندان در آوردند و بعد از زدن هزار ضربه شلاق به وي هر دو دست وي را قطع کردند و سپس هر دو پاي وي را بريدند و بعد جسدش را سوزاند واين وحشيگريهاي اعراب که به نام اسلام کردند هزاران بار در تاريخ ما به ثبت رسيده است

خاقانی شروانی : بزرگ قصیده گوی پارسی و شاعر نامدار قرن 5 هجری ایران زمین

ابو جعفر محمد بن موسی خوارزمی : یکی از دانشمندان بزرگ ایرانی که *منجم*ریاضیدان*و جغرافیدان*که در سال ۱۸۵(ه.ق)در نزدیکی بغداد به دنیا آمد.او بزرگترین عالم زمان و عصر خویش بود.اجدادش اهل خوارزم بودند امّا به احتمال زیاد خودش از اهالی قطربولی منطقه ای نزدیک بغداد بود.او در زمینه ریاضیات و نجوم مهارت بسزایی داشت.او اولین ریاضیدان دوره اسلامی است که آثارش به دست ما رسیده.وی در زمان خلافت ماُمون عضو"دارالحکمه"که گروهی از دانشمندان در بغدا به سرپرستی مامون قرار داشتند شد و مورد توجه خلیفه وقت بود.او کتاب جبر و مقابله خود را که درباره ریاضیات مقدماتی است و اولین کتاب جبر است که به عربی نوشته شده است.آن را به مامون تقدیم کرد.کتابهای او در زمینه*جبر*حساب*نجوم*که به زبان عربی نوشته شد هم در کشورهای اسلامی و هم در کشورهای اروپائی تاثیر بسزایی داشت.کتابهای دیگر او که درباره ارقام هندی است بعد از آنکه در قرن ۱۲ به زبان لاتینی منتشر شد تاثیر خاصی بر روی اروپائیان گذارد و نام خوارزمی مرادف با هر کتابی که درباره حساب جدید بود قرار گرفت و از همین جا اصطلاح الگوریتم به معنای قاعده محاسبه رواج یافت.از جمله کتابهای دیگر او در زمینه ریاضی می توان مختصر من حساب الجبر و المقابله*و کتاب الجمع و التفریق*و زیج را نام برد.وی در سال ۲۳۳(ه.ق)درگذشت...

خواجوی کرمانی : شاعر و عارف قرن 7 هجری ایران زمین

خسرو پرويز : خسرو پرويز سازنده حماسه بزرگ خسرو و شيرين نيز بود که عشق جاودانه اش به شيرين براي هميشه در تاريخ به ثبت رسيد . که با اندوه بعدها از فره ايزدي دور ميگردد و از آن مقام و ابهت خود ميکاهد . فردوسی نیز از آخرین سالهای شاهنشاهی خسرو شکایت می کند ولی وی از شاهنشاهان مقتدر ایران بود

خراسانی - ابوبکر علی بن محمد  : شیمیدان ایرانی که بقول ابن ندیم و بگفته کیمیاگران به کیمیا دست یافت

خالد بن عبدالملک مرورودی :  اهل مرورود در خراسان بزرگ - در زمان مامون خلیفه عباسی بر آمد - ستاره شناس بود و پسرش محمد و نوه اش عمر هم منجم بودند

خوارزمی - محمد بن احمد کاتب :  از دایره المعارف نویسان سده چهارم هجری است.کاتب مفاتیح العلوم وی شامل مباحثی در حساب،هندسه،نجوم،موسیقی،مکانیک و شیمی

خشايارشا : فرزند داريوش بزرگ . او يکي ديگر از جانشيانان بر حق پادشاهي هخامنشيان بود که وي را فاتح سرزمين هاي آتن اروپا ميدانند . او آتن را به کلي تصرف کرد . دليل لشگر کشي وي عدول کردن يونانيان از قوانين آن روزگار بود زيرا ليدي که جزوي از ايران بود که توسط يونان به آتش کشيده شده بود و خشيارشا در صدد بر آمد اين کار زشت را که در آن زمان نزد ایرانیان گناه محسوب ميشده است جبران نمايد که موفق نيز شد ولی در نبردهای بعدی به ایران عقب نشینی کرد ولی اقتدار ایران را به زیباترین شکل حفظ نمود

خازنی - عبدالرحمن  : فیزیک دان و مخترع برآمده در خراسان بزرگ در ابتدای سده ششم هجری

جهن برزین :  دوره ساسانی - سازنده تخت تاقدیس
عبدالرحمن جامی : شاعر نامدار قرن 8 پیشکوست در ادب - علم - عرفان سیر و سلوک که به تازی و پارسی شعرهای خود را سروده است

جرجانی ابو سعید ضریر (گرگانی ) : مرگ در ( 846-945 م /232-231 ه) ستاره شناس و ریاضی دان

دقیقی طوسی : شاعر قرن چهارم هجری - ایرانی زرتشتی - نخستین گردآورنده شاهنامه پیش از فردوسی بزرگ

داريوش بزرگ یا داریوش کبیر : وی در سال 521 بر تخت پادشاهي ايران زمين جلوس کرد و بزرگترين و شکوهمند ترين پادشاهي تاریخ ایران را پس از کورش بزرگ از خود به جاي گذاشت . او پيرو دين بهي و مزديسنا زرتشت بود و همواره منش و بزرگي کوروش را دنبال ميکرد . او ساخت کاخ پرسپوليس را آغاز نمود و بعد از سه سال بررسي و ساختن ماکت از کاخ پرسپوليس با کمک مهندسي مصري که بعدها به موزه هنر تمام کشورها شناخته شد بناي اين کاخ جاودانه را گذاشت و بيش از نیمي از آن را در زمان خود ساخت و ادامه ان توسط جانشينش خشيارشا تکميل و بعد از وي فرزند او انجام گرفت . داریوش بزرگ هخامنشی کانالی در 2500 سال پیش ساخت که بعدها به کانال سوئز معروف گردید . طول این کانال دریایی به بیش از 161 کیلیومتر میرسیده است و از عرض آن دو کشتی به راحتی عبور میکردند . داریوش بزرگ خطی جدید برای ایرانیان بوجود آورد که بعدها از خطوط رایج دنیا شد . داریوش بزرگ ایران را به بزرگ ترین کشور جهان مبدل کرد ( بیش از 28 کشور ) . داریوش بزرگ آموزش رایگان را برای قشر عوام کشور به صورت اجباری در آورد و طرح سواد آموزی را اجباری نمود  و . . . او را از ابرمردان ایران و جهان می دانند

رستم : ملقب به تهمتن . پهلوان بزرگ ايران . فرزند زال و رودابه . نواده سام و مهراب کابلي که در عهد کيقباد و کيکاوس و کيخسرو با تورانيان جنگيد و از خود دلاوري ها و رشادتهاي شگفت انگيز بر جاي گذاشت .

رستم فرخزاد : سردار کبير ايران که در جنگ با اعراب کشته شد . او سپهسالار بزرگ ارتش ايران در زمان شاهنشاهی يزدگرد سوم بود که حماسه اي در جنگ قادسيه بوجود آورد که تاريخ نياکانمان را زيبا تر از هميشه ساخت در نهایت به دست سپاه اسلام کشته شد

رودکی  : شاعر بزرگ قرن 4 هجری از ایرانیان سمرقندی و ناظم کلیله و دمنه

روزبه :  دوره خلافت عمربن خطاب - طراح شهرهای بصره و کوفه

رابعه  : به احترام بانوان ایران زمین یکی از دهها زن برجسته ایرانی را نیز اینجا می آوریم . نخستين زن ايراني که پس از حمله وحشيانه اعراب به ايران و تسلط کامل به کشورمان به زبان پارسي اصيل شروع به سرودن شعر کرد . زمانش را برابر با رودکي گفته اند . گفته شده است که حارث برادر رابعه غلامي خوبرو به نام بکتاش داشت که بعدها رابعه عاشق بکتاش ميشود که در اثر اين عشق حارث فرمان ميدهد که رابعه را به حمام ببرند و رگهايش را بزنند و بعد از آن درب حمام را گل بگيرند که بعد از آن رابعه با خون خود شعرهايش را بر ديوار حمام نوشت و به ناکامي از جهان بدرود گفت

زرتشت اسپيتمان : نخستين پيام آور صلح و خرد و انديشه جهان که تاريخ زيستن او را از حدود قرن هفتم قبل از ميلاد تا 1735 قبل از ميلاد و برخی دیگر تا 5500 سال پیش تخمين زده اند که هنوز هيچ تاريخ شناسي نتواسته است از زمان او آگاهي پيدا کند . او ايرانيان را به پرستش خدا يگانه دعوت کرد . نام پدرش پورشسب و نام مادرش دغدو  بود که گفته اند يکي از دلايل بوجود آمدن بزرگترين امپراتوري تاريخ در زمان شاهنشاهي هخامنشيان گرويدند پادشاهان آن زمان به دين زرتشتي بوده است . خدای واحد در دین زرتشت اهورامزدا می باشد  
ثنایی غزنوی : عارف و زاهد و اندیشمند مسلمان و استاد شعر پارسی در قرن 5 هجری

سعدي : يکي از بزرگترين شعرا و فصحاء و سخن سرايان ايران و جهان . که زبان پارسي را پس از ترک تازي هاي مغول دوباره زنده و جاودانه کرد . او سبکي نوين بوجود آورد که هنوز هم سرمشق نويسندگان فارسي زبان است گلستان و بوستان او يکي از شاهکارهاي ادبي ايران است که در نهايت در سال 691 هجري در شيراز فوت ميکند 

ستاسپ :  دوره هخامنشی ( زمان حکومت خشایار شاه 2466-486 ق.م.) دریا نورد و مکتشف
سنباد : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکوتهاي غارتگر اعراب در ايران که به جان و مال و ناموس ايرانيان تجاوز ميکردند . او اهل نيشابور بود و پس از اينکه منصور خليفه عباسي - ابومسلم خراساني را کشت وي در نيشابور به خونخواهي از ابومسلم که فردي ايراني و وطن پرست بود برخواست و قيام کرد که در نهايت با شصت هزار نفر از يارانش توسط اعراب بيابانگرد و کشتارگرکشته شد 

سورنا : سورنا یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان قسمتی از ارمنستان و آذربادگان را تصرف نموده  بودند، را  با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. «ژول سزار» Julius Caesar و «پومپه» Pompee و «کراسوس» Crassus سه تن از سرداران بزرگ روم بودند که کشورهای پهناوری را که به تصرف این دولت درآمده بود، اداره می‌کردند. «کراسوس» فرمانروای شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران و سپس هند را در سر می‌پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد و « ارد Orod » ( اشک 13) پادشاه دلاور اشکانی که خود در شرق ایران در حال جنگ با مهاجمین بود ، سورنا  فرمانده مورد اعتماد خود را  به جنگ رومیها فرستاد. نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از آذربادگان آغاز و تا قلب میان رودان ادامه یافت . در جنگی که در جلگه‌های میان رودان ( بین‌النهرین ) و در نزدیکی شهر  کاره Carrhae «حران»  روی داد. در جنگ «حران»، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و دستگیر کند. «کراسوس» و پسرش «فابیوس» Fabius در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند. جنگ حران که نخستین جنگ میان ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پی‌درپی برای نخستین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افکند و نام ایران و دولت پارت را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد.،دولت روم  در پیشرفت مرزهای خود در شرق، با سد نیرومند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی «سورنا» بر «کراسوس» و شکست روم از ایران، نزدیک به یک سده، رود فرات مرز شناخته شده میان دو کشور گردید و رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند.

مرگ سورنا ، باعث شد اروپائیان مرگ او را برگردن اشک سیزدهم بیافکنند تا بدین گونه انتقام از پادشاه مقتدر امپراطوری ایران بگیرند .
و متاسفانه این دسیسه کارگر افتاد بگونه ای که زخم این نیرنگ سپاه ایران را ضعیف و ضعیف تر نمود .
و تا پایان دوره سلسله اشکانی دیگر سپاهی به اقتدار و بزرگی دوران اشک سیزدهم پدید نیامد .
اروپائیان هر گاه در صحنه قدرت نتوانسته اند پیش روند ، دست به حیله گری و دروغ گویی زده اند و فاحش ترین نمونه آن دسایس آنها در طی سلسله اشکانی است...

سعدی شیرازی : سعدی در شیراز دیده به جهان گشود. خانواده‌اش از دین‌آموختگان بودند و پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود. پس از درگذشت پدر، سعدی که هنوز نوجوان بود، به توصیه اتابک برای ادامه تحصیل عازم بغداد شد و در مدرسه مشهور نظامیه و دیگر حوزه‌های علمی آن شهر به دانش‌آموزی پرداخت. تا ۶۲۳ (هجری قمری) (۱۲۲۶ (میلادی)) سعدی به عنوان طالب علم در بغداد ماند و از محضر استادانی چون شیخ ابوالفرج جوزی و شیخ شهاب‌الدین سهروردی بهره برد. پس از دانش‌آموختگی تصمیم به ترک بغداد گرفت ولی چون ایالت فارس ناامن و محل تاخت و تاز مغولان بود، به شیراز بازنگشت و برای حج گزاردن و جهانگردی یک رشته سفرهای طولانی را در پیش گرفت.پس از حدود سی سال جهانگردی، وقتی سعدی به زادگاه خود بازگشت، مردی کهنسال بود (۱۲۵۵ (میلادی)) و ابوبکر بن سعد بن زنگی بر فارس حکومت می‌کرد. سال‌های باقیمانده عمر سعدی به موعظه و نگارش گذشت. با استفاده از تجربه‌ها و آموخته‌هایش کتاب بوستان را در سال ۶۵۵ (هجری قمری) (۱۲۵۷ (میلادی)) به نظم، و گلستان را در سال ۶۵۶ (هجری قمری) (۱۲۵۸ (میلادی)) به نظم و نثر نگاشت.

شهاب الدين سهروردي : شيخ شهاب الدين يحيي بن حبشي بن اميرك سهروردي ، بي شك يكي از بزرگان حكمت و فلسفه و عرفان ايران زمين است .و اين حكيم فرزانه درمدت عمر كوتاه ولي پربار خويش ،آثار ارزنده و ماندگاري به جامعه بشري تقديم كرده است كه از زواياي گوناگون درخور توجه و دقت هستند . هدف اصلي او در پرداختن به مسايل فلسفي ، احياي تفكر فلسفي ايران باستان وبد و با حكيم ابوالقاسم فردوسي دريك مسير قرار گرفت . شهاب الدين ازكودكي انديشه اي نيرومندو هوش سرشار و براي تحصيل علم و طبعي حريص و مولع داشت . دوران كودكي و اوان حداثت سن و آغاز تحصيل را در مولدو مسقط خود سهرورد گذرانيد.
شهاب الدين دراصفهان كتاب «البصائر النصيريه »تاليف عمربن سهلان الساوي استاد مبرز علم و منطق و حكمت را نزد ظهير پارسي خواند و درمراغه ، پيش شيخ مجد الدين جبلي ،از بزرگان نامدار عصر الياس علوم و حكمت و اصول فقه را آموخت . سهروردي درضمن تحصيل علم و دانش به فعاليت هاي گوناگوني پرداخت . او درباب چگونگي تشكيل و تحقيق علم حصولي و ادراكات حصولي به مراتبي قائل بود كه عبارتند از : 1ـ ادراك عقلي 2ـ ادراك خيالي 3ـ ادراك حسي ز جمله استادان سهرورد مي توان به مجد الدين جبلي و طاهر الدين قاري اشاره كرد . طوريكه جبلي تحصيلات اوليه را به وي آموخته و قاري نيز تحصيلات عاليه را به او آموزش داده است . ا ز جمله استادان سهرورد مي توان به مجد الدين جبلي و طاهر الدين قاري اشاره كرد . طوريكه جبلي تحصيلات اوليه را به وي آموخته و قاري نيز تحصيلات عاليه را به او آموزش داده است . سهروردي درروز جمعه سلخ ذي الحجه ( يا پنجم رجب ) سال 587 هجري قمري وفات يافت . اهميت وعمق فلسفه سهروردي كه مهمترين فعاليت آموزشي شيخ شهاب الدين سهروردي بود ،درهمين است كه دو اصل به ظاهر دوراز هم تفكر شرق و غرب را به يكديگر نزديك ساخته است . شيخ شهاب الدين يحيي بن حبشي بن اميرك سهروردي ، بي شك يكي از بزرگان حكمت و فلسفه و عرفان ايران زمين است .و اين حكيم فرزانه درمدت عمر كوتاه ولي پربار خويش ،آثار ارزنده و ماندگاري به جامعه بشري تقديم كرده است كه از زواياي گوناگون درخور توجه و دقت هستند . هدف اصلي او در پرداختن به مسايل فلسفي ، احياي تفكر فلسفي ايران باستان وبد و با حكيم ابوالقاسم فردوسي دريك مسير قرار گرفت .
شهاب الدين بسيار كم مي خورد و اغلب به يك هفته روزه مي گشود . به امور دنيا و ظاهر حال ، خوراك ،پوشاك ، جاه و مقام ، ضياع، عقار ، تعنيات مادي و تشخيصات اجتماعي بي اعتنا بود و حتي گاهي برخلاف عرف و عادت و منظور درهم شكستن قيود و حدود ،جامه و كلاهي دراز و سرخ مي پوشيد و يا خرقه اي ديگر بر سر مي افكند . اغلب روزها روزه دارو بيشتر شبها در مناجاب و بيدار بود . به آواز و ترانه خوش و نغمات موسيقي و سماع دلكش عشق مي ورزيد و در سخن گفتن دلير و بي با ك بود . شيخ اشراق درطرح وبيان تجربيات عرفاني خويش ، از تجربيات پيشينيان خود بويژه متون حماسي بهره برده است و نه تنها ادامه دهنده راه بزرگاني چون فردوسي دراحياي فرهنگي ايران باستان است ، بلكه درشيوه بيان اين مطالب نيز بيش از پيش تحت تاثير متون حماسي از جمله شاهنامه است .

سهل بن بشر ( یا سهل بن حبیب بن هانی ) :  در نیمه اول سده نهم میلادی ( سده سوم هجری ) در خراسان بر آمد . ستاره شناس و منجم

سياوش : يکي از اسطوره هاي ملي ايرانيان . مردم ایران زمان هاي مديدي سوگ سياوش را هر ساله گرامي ميداشتند . پسر کيکاوس و پدر کيخسرو . سودابه زن کيکاوس عاشق او شد که سياوش از او امتناع ورزيد . سودابه به همين جهت اورا نزد پدر متهم ساخت و سياوش بتوران نزد افراسياب رفت و دختر وي را به زني گرفت . گرسيو برادر افراسياب به سياوش حسد برد و افراسياب را وادار به کشتن او کرد . که کشته شدن سياوش باعث جنگهاي طولاني و غضب ناکي ميان ايرانيان و تورانيان گشت 

سیف فرغانی : از شاعران و عارفان قرن 7 هجری

سهل طبری : در اوایل سده نهم میلادی ( سده سوم هجری ) بر آمد - اهل طبرستان ( تبرستان ) ستاره شناس وپزشک

صائب تبریزی : استاد غزل سرای پارسی قرن 10 هجری

شهریار : استاد شعر - دانشجوی پزشکی - از مریدان حافظ - که دیوان کاملش را به پارسی و یک مجموعه مشهور آذری به نام حیدر بابا از وی باقی مانده

شمس الدین محمد بن ایوب دینسری :(سده هفتم هجری)- دایره المعارف نویس و نگارنده کتاب نوادر التبا در لتحفه البهادر که شامل مباحثی از علوم طبیعی است

شاپور ذوالاکتاف : شاپور دوم پادشاه مقتدر ساساني که پس از خلع آذر نرسي بر تخت پادشاهي ايران جلوس کرد و هفتاد سال پادشاهي کرد . او يکي ديگر از پادشاهان بزرگ ايران است که چندين بار از حمله اعراب به ايران جلوگيري کرد و با انديشه نيک سرزمين آريايي ما را از هجموم بيگانگان محفوظ داشت . او را به اين جهت ذوالاکتاف ميخوانند که داراي شانه هاي پهن و بزرگ بود . در بعضي از کتب تاريخي گفته است به دليل آنکه پس از اسير کردن مهاجمين ( اعراب ) از کتف آنان طنابي عبور ميداده و همه را به طناب ميکشيده ذوالاکتاف ناميده شده ولي اين باور با ابهت و منش نياکان ما در تضاد است 

شیده :  دوره ساسانی - سازنده کاخ خورنق

شاهين : يکي از بزرگ سرداران و سپهسالاران ايران در زمام پادشاهي خسرو پرويز ساساني 

شيدرنگ : پزشک و فيلسوف ايراني در عهد ضحاک که پزشکي را يکي از مشاغل واجب الوجوب ميدانسته 

قطب الدین شیرازی : (1236-1311م)-ریاضیدان،ستاره شناس، نور شناس، پزشک، فیلسوف ایرانی

فارابی،ابو نصر : (مرگ در 340/339 هجری یا 951/950م) دانشمند و فیلسوف ، در طبقه بندی علوم و در تبیین قوانین صوت و در تعریف دانش ها نقش عمده ای داشت

فردوسي  : حکيم فرزانه ابوالقاسم حسن ابن اسحق .  از وی به نام خداوندگار تاریخ و فرهنگ ایرانشهر یاد میکنند . شاعر نامي ايران که ايران را پس از 200 سال از دست زبان اعراب نجات داد و دوباره زبان پارسي را  که از ریشه پهلوی و دری گرفته شده است را به کشور هديه کرد . او در سال 329 در قريه باژ از توابع طوس پا به حيات گذاشت و مدت 35 سال از عمر خود صرف جمع آوري تاريخ ايران به صورت نظم و شعر کرد که منبع گردآوري او از کتاب خداي نامه شاهنشاهي ساسانيان بود . اما حاکم وقت سلطان محمود غزنوي رنج او را ضايع کرد و او را آزرده و رنجيده خاطر نمود . او یکی از سه اثر بزرگ و شاهکار ادبي جهان را بوجود آورد که هم اکنون کشورهاي مختلفي يادواره او را گرامي ميدارند و او در نهايت اندوه در سال 411 هجري در طوس درگذشت . که بدليل سروده هاي جنجالي او عليه اعراب و نکوهش چنيدن باره آنان - مسلمانان بر جشدش نماز نگذاشتند و وي را در گورستان مسلمان خاک نکردند ولي او در تاريخ جاويد ماند 

فضل بن حاتم نیریزی :  ( مرگ در 922 م / 310 ه ) ریاضی دان ، هندسه دان و ستاره شناس

فخرالدین عراقی همدانی : عارف و شاعر نامور قرن 7 هجری ایران زمین

فرخی سیستانی : غزل گوی و قصیده سرای نامدار قرن 5 هجری ایران زمین

فروغی بسطامی : شاعر - غزلسرا - استاد پارسی گوی - عارف و ریاضدان قرن 13 هجری

فرغان :  دوره ساسانی- سازنده تاق کسرا
عاملی - بهاالدین  : (1031-953هجری) ریاضیدان، معمار، فیلسوف

عبید زاکانی : منتقد اجتماعی قرن 7 هجری که شکایات خود را از دست حکام ظالم وقت به شعر پارسی در آورده است

علی بن سهل بن طبری :  ( سده نهم میلادی / سده سوم هجری ) مؤلف فردوس الحکمه در طب و هوا شناسی ، نجوم

عمربن فرخان طبری : ( مرگ در 815 م / 200 ه) از مردم طبرستان - ستاره شناس و معمار

عبدالملک بن محمد شیرازی : ریاضیدان و ستاره شناسی که در نیمه دوم سده دوازدهم میلادی(ششم هجری) برآمد

عطار نیشابوری : شاعر و عارف نامدار قرن 6 هجری ایران زمین

عبدالرحمن بن عمر صوفی رازی : زاده ری(376-291ه)(986-903م) ستاره شناس

غیاث الدین جمشید محمد طبیب ( الکاشی) : (790-832 هجری قمری) از مردم کاشان، ریاضیدان و محاسب

عمر خيام : فيلسوف - منجم - رياضيدان و انديشمند ايران زمين . که نه تنها ايران را دگرگون نمود بلکه تاثيري ژرف در جهان از خود برجاي گذاشت . هم اکنون تنديس اين بزرگ مرد در دانشگاه فلورنس ايتاليا نصب است و فلسفه و خصوصيات او تدريس ميشود . او در زمان جلال الدين ملکشاه سلجوقي زيست کرد و از قوانين اعراب بيابانگرد که سايه در کشورمتمدن ما گسترانيده بود به تنگ آمده بود و رباعيات بسياري در شکايت از آنان به روشني گفت 

کاوه آهنگر : آهنگري که چرم پاره خود را بر سر نيزه زد و ضحاک تازي را از تخت پادشاهي ايران به زير افکند و بعدها چرم وي به درفش ملي کاوياني مبدل گشت . کاوه با ياري مردم ضحاک تازي را در کوه دماوند حبس کرد و فريدون را به سمت پادشاه ايران نشاند

کمبوجيه : کامبوزيا يا کامبيز . فرزند کورش بزرگ . او با اقتداري ستودني و باور نکردني در سال 525 قبل از ميلاد سرزمين هاي مصر را بدليل عمل نکوهيده مصريان در برابر ايرانيان که تعداي از ايرانيان را در مصر کشتند و به تمسخر پرداختند فتح کرد و کل مصر به زير چتر پادشاهي ايران در آورد . او پيرو مزديسنا زرتشت بود و همواره دين بهي را دنبال ميکرد وي در راه بازگشت خبر دار شد که فردي به نام برديه يا گئومات ادعاي پادشاهي ايران نموده است و به نام برادر او کل پادشاهي را از آن خود کرده و دست به جنايات و کشتار مردم ايران زده که در نهايت از اندوه اين کار جان داد . هرودوت چون او به خدای مصر ( یک گاو ) بی احترامی کرده بود و او را با ضرب چاقو کشته بود به او لقب دیوانه داد ولی این یکی دیگر از برگهای زرین خداپرستی در ایرانیان آن روزگار بود

کورش بزرگ یا کورش کبير : کورش بنیانگذار حقوق انسان ها و آزادی و برابری بشریت است که جهان را دگرگون نمود . وی از مقتدرترین و با تدبیر ترین افراد تاريخ جهان  است که بدليل اخلاق و منش و کردار نيک نامش در تاريخ به ثبت رسيد . او پيرو دين بهي زرتشت بود . که همواره تاريخ از او به عنوان يکي از نوابغ بشريت نام ميبرد . او پادشاه ماد را شکست داد . پادشاه ليدي را نيز مغلوب ساخت و بابل را که يکي از بزرگترين مراکز جهان آن روزگار بود با صلح و آرامش و با رغبت مردمان آنجا به کلي فتح کرد و پس از ورود به بابل به احترام به خداي مردوک آنان تاجگذاري نمود تا حسن نيت خويش را به ملت مغلوب به اثبات برساند به صورتي که آنان وي را فرستاده خدا ميناميدند. پس از آن بناي بزرگترين شاهنشاهي و امپراتوري تاريخ را بنا نهاد که در نهايت در سال 528 قبل از ميلاد در جنگ با سکاهاي خونريز کشته شد . هم اکنون تنديس سنگی اين بزرگ مرد در سيدني استراليا و يکي از پارکهاي بزرگ ايالات متحده و سازمان ملل متحد از طلاي خالص نصب ميباشد و اعلاميه او در سازمان ملل نقش سمبل آزادي و دموکراسي را براي نخستين بار در جهان ايفا ميکند

کيخسرو : سومين پادشاه مقتدر کياني به خونخواهي کشتن سياوش برخواست و مدتهاي زيادي با تورانيان جنگيد و در نهايت آنان را مغلوب ساخت و افراسياب را به دليل کشتن سياوش که نه تنها پدر وي بود بلکه يکي از قهرمانان نامي ايران بود کشت . پدرش سياوش و مادرش فرنگيس بود 

کيومرث : نخستين پادشاه و بنيانگذار سلسله پيشدادي در پیش از ظهور هخامنشیان . نام وي در اوستا گيومرتا آمده است و ذکر شده است که زرتشتيان او را نخستين انسان ميدانند . در زمان او مردم در غارها و کوهها بودند و بدن خود را با پوست حيوانات مي پوشاندند 

وحشی بافقی : غزلسرای و عارف قرن 9 هجری ایران زمین

مازيار : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکومت اعراب در ايران . وي در طبرستان بنايي عظيم ساخت و در جهت بازگرداندن عظمت ايران به قبل از يورش تازيان تلاش کرد . وي در زمان معتصم عباسي قيام خود را آغاز کرد و در صدد بر آمد همگام با بابک خرميدن هویت ملی ایرانی را زنده کنند که در نهايت با جنگهاي معتصم دستگير و در بغداد کشته شد . او نيز يکي ديگر از تنديس هاي ملي گرايي ايرانيان در برابر تهاجم ديگر کشورها است 

مرداويج : پسر زيار . سردار بزرگ ايراني که او نيز در جهت متلاشي کردن حکومت اعراب در ايران کوشيد و جان داد . وي فرمانده لشگر اسفار پسر شيرويه عامل نصر بن احمد ساساني بود  طبرستان را براي اسفار فتح کرد . پس از کشته شدن اسفار- مرداويج قزوين و همدان و اصفهان و اهواز را گرفت و لشگر المقتدر خليفه جنايتکار عباسي را شکست داد . وي در کمال تاسف در سال 323 هجری قمری در حمام اصفهان به دست غلامان ترک کشته شد 

مطهر بن طاهرمقدسی : (356ه 966م) دربست سیستان برآمد- دایره المعارف نویس وبازگوکننده اعداد بزرگ هندی

مهران : يکي ديگر از سرداران بزرگ ايران . وي از سپهسالاران ارتش ايران ( يزدگرد ساساني ) بود و با اعراب بيابانگرد جنگيد و ابوعبيده سردار مشهور عرب را به قتل رسانيد 

مازیار : ماه یزد یار یا مازیا یکی از سرداران بزرگ ایران بود که در هم زمان با قیام بابک خرمدین قیام میهن پرستانه خود را در طبرستان بر ضد حکومت تازی در ایران انجام داد ولی در نهایت در سال 225 هجری قمری به دستور خلیفه پس از چند سال مبارزه کشته شد

حسین معمار : معمار بقعه هارون در سال 918هجری

مهرداد بزرگ یا مهرداد کبیر : موئسس سلسله شاهنشاهی پارتیان بود که ایران را از گسستگی و لجام گسیختگی دوران تحت اشغال یونانیان سلوکی رهایی بخشید . وی در سال 160 تا 140 قبل از میلاد با نبردهای وطن پرستانه ایالتهای ماد - پارس - خراسان - بابل - آشور - هرات و سیستان و . . . را جزو ایران بزرگ نمود . وی پادشاه سلوکیان را اسیر نمود و با وی با انسانیت رفتار کرد و به او در گرگان مستقر ساخت و برای حسن نیت به آنان با دختر وی ازدواج نمود . او را از بزرگ ترین اشخاص موثر در تاریخ ایران نامیده اند . که به راستی اگر ظهور نمی کرد امروز مشخص نبود ما در کجای تاریخ جای داشتیم 

ملک شاه : او دومین پادشاه سلسه سلجوقیان ایران است بدستور او هزاران شاهنامه توسط کاتبان دستنویس و تکثیر شد او به خواجه نظام الملک دستور داد بجای تاریخ قمری تازی تاریخی ایرانی تهیه کنند خواجه نظام الملک توسی نیز دانشمندانی نظیر خیام و ابوریحان بیرونی و تنی چند را در اصفهان جمع نمود و تاریخ خورشیدی  که موسوم به شمسی و یا جلالی نیز  هست فراهم نمودند .

ملک الشعرای بهار : بزرگترین پارسی گوی قرون معاصر که به ایران باستان علاقه بسیاری داشت . روزنامه نگار و نویسنده نامدار ایران زمین در قرن 13 هجری

محمد ابن اشرف شمس قندی : ریاضیدان و ستاره شناس سده سیزدهم میلادی (هفتم هجری

محمد بن ابوبکر فارسی : ریاضیدان و ستاره شناس ایرانی نیمه دوم سده سیزدهم میلادی(هفتم هجری

مسعود سعد سلماس : شاعر قرن 5 هجری - استاد شعر پارسی

مولانا : بزرگترین عارف ایران زمین و پارسی گوی بزرگ قرن 6 هجری

موید الدین طغرانی : (مرگ در 1112/1111م) زاده اصفهان - شاعر و شیمیدان ایرانی

ماشاءالله (مناسه)  : ( مرگ در 815 یا 820 م ) یهودی ایرانی الاصلی که در پروژه شهر بغداد با نوبخت همکاری میکرد

محتشم کاشانی : شاعر نامدار ایرانی قرن 9 هجری

محمد بن احمد خرقی : (مرگ در مرو در 1139/1138م) ستاره شناس، جغرافی دان ایرانی که نظریه ای در باب چگونگی حرکت ستارگان نیز ارائه داده است

محمد بن عمربن فرخان طبری :  پسر شخص بالا درآغاز سده نهم میلادی ( سده سوم هجری ) بر آمد . ستاره شناس و مؤلف نجوم

ماهانی - محمد بن عیسی :  ( مرگ در 874 تا 884 میلادی / 261 تا 271 ه ) اهل ماهان کرمان ، ریاضی دان و ستاره شناس و مهندس .معادله درجه سوم موسوم به معادله ماهانی از اوست

المظفر : (سده ششم هجری) اهل توس ،مخترع گونه ای از اسطرلاب خطی

محمد بن لره : اهل اصفهان بوده ودر فهرست ابن ندیم در زمره مهندسان و محاسبان بشمار آورده شده است

نادر شاه  افشار : نادر شاه افشار از ایل افشار بود او از مشهورترین پادشاهان ایران بعد از اسلام است ، ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد موقعی که افغانها و روس ها و عثمانی ها از اطراف بایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یکعده سوار با خود همراه کرد و به طهماسب صفوی که کین پدر برخواسته بود همراه شد فتنه های داخلی را خواباند افغانها را هم بیرون ریخت ، شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت و در آن جنگ هزاران سرباز ایرانی را در جنگ چالدران بدلیل عدم توانایی به کشتن داد و خود از میدان جنگ گریخت نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای بسیاری را به خاک ایران افزود و از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید روسها خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسیر بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پس پرده خاندان صفوی بود . و خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند و کمر بند پادشاهی را بر کمرش بستند . او  سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان را که حدودا 800 نفر بودند و در قتل عام مردم ایران نقش داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخیر نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند و نادر شاه حکومت محمد گورکانی را به او بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند سالها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است  محمد گورکانی متعجب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادر هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملی ایرا ن در بانک مرکزی  است . 12 سال سطنت نمود و در سال 1160 بوسیله عده ای خائن  کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که  او از 15 سالگی تا 25 سالگی بهمراه مادرش در بردگی ازبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اردوگاه ازبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادیخواهی همپیمان شد ... 

نوبخت :  ( مرگ 770776 م / 171-170 ه) ستاره شناس و مهندس ایرانی که تحت سر پرستی خالد بن برمک که وی نیز ایرانی بود طرح بغداد را انجام داد

نصرالدین طوسی : خـواجه نصیر الدیـن طوسى، روز شنبه یازدهـم جمادى الاول سال 597 هـ.ق در شهر توس خراسان چشـم به جهان گشـود نام او محمد، کنیه اش (ابو جعفر ) لقبش (نصیر الدیـن) (محقق طوسى) (استاد البشر) و شهرتـش (خـواجه) است.

ناصر خسرو : شاعر نامدار قرن 5 هجری . حکیم فاضل و صوفی پارسی زبان

نظامي گنجوي : حکيم ابومحمد الياس بن زکي بن موئد ملقب به نظامی گنجوی شاعر نامدار ایران زمین در سال 535 در شهرستان اراک - تفرش روستای تاد متولد شد . بر سر تولد وی اتفاق نظر نمی باشد . عده ای نیز باور بر این دارند که وی در  شهر گنجه از آران بالای رود ارس به دنیا آمده است . در هر دو شهر شکی بر ایرانی بودن وی نیست . زیرا همه گنجه در جمهوری آذربایجان شهری ایرانی است و هم تفرش .  وي يکي از بزرگترين شاعران ايران زمين است که به گفته پارسي شناسان بعد از فردوسي او قراردارد . وي حماسه خسرو پرويز پادشاه ايران را با شيرين به شاهکاري ادبي تبديل کرد . مخزن الاسرار - منظومه ليلي و مجنون - هفت پيکر - و اسکندر نامه از ديگر شاهکار هاي او است . گنجه از شهرهای کوچک ایران بود و امروز متوسط از ایران جدا گشته است و هم اکنون آرامگاه او آنجا قرار دارد 

هاتف اصفهانی : شاعر نامدار قرن 12 هجری - استاد پارسی گوی ایران زمین

یحیی بن ابی منصور : ( مرگ در 831 م / 216 ه ) از نژاد ایرانی که در بغداد بر آمد ستاره شناس و مؤلف زیج، نوه اش هارون بن علی هم ستاره شناس و مؤلف زیج بود

یعغوب بن طارق :  (مرگ در 796 م / 180 ه )از نژاد ایرانی ستاره شناس

يعقوب ليث : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکومت اعراب در ايران که گامهاي اساسي در جهت بر اندازي تازيان در ايران برداشت وی نمونه ديگري از وطن پرستي ايرانيان در برابر هجوم بيگانگان به کشور شان بود . او پسر ليث رويگر بود . بواسطه کفايت و جوانمردي و دليري از رويگري و عياري به امارت سيستان رسيد . سپس هرات و کرمان و شيراز و خراسان را گرفت و در جهت پاکسازي ايران از دست اعراب گام برداشت . وي بر ضد معتمد خليفه کشتارگر عباسي قيام کرد و براي نابود ساختن حکومت عرب - جوانمردانه جنگيد . سپس قصد حمله به بغداد را کرد و در صدد آمد که خليفه ننگین عرب را بکشد ليکن عمرش کفاف نداد و در اثر بيماري در سال 265 هجری قمری در گندي شاپور یا جندی شاپور امروی خوزستان درگذشت  
یقبوب بن محمد رازی : ابن ندیم وی رااز مهندسان و محاسبان دانسته است

*******************

برخی دیگر از زنان و مردان دانشمند معاصر ایرانی در جهان امروز

ارد بزرگ : اندیشمند و متفکر ایرانی که نظریه قاره کهن او شهرتی شگفت انگیز  یافته است او به صراحت از تبانی شرق و غرب برای بلعیدن حوزه فرهنگی مرکز جهان ( که ایران در قلب آنست)  یاد کرده است نظریه او مبتنی بر سخن فردوسی است که می گوید سلم و تور دو فرزند فریدون که یکی بر غرب و دیگری بر شرق جهان حکومت می نمودند برای تصاحب این سرزمین ایرج حاکم منطقه قاره کهن (نامیست که ارد بزرگ بر منطقه ای از کشمیر تا مدیترانه نهاده است ) را می کشند . و او می گوید قاره کهن امروز توسط آسیا و اروپا بلعیده شده است  . و چین با شروع بحث جاده ابریشم بدنبال افکار استعماری است حال آنکه این جاده ، جاده انتشار فرهنگ غنی ایران به شرق بوده است و نمونه آن افکار میترایزم و شاهنامه فردوسی است که هر دو را با جعل اسامی از آن خود می دانند . نظریه دیگر او کهکشان بزرگ اندیشه نام دارد که دقیقا نقطه عکس نظریه دهکده کوچک جهانی است او با دلایل مستدل ثابت می کند جهان رو به انفجار اندیشه های گوناگون است و پیش بینی می نماید بزودی تعداد سایت های اینترنتی به چندین برابر جمعیت کره زمین برسند .

پروفسور محمد نبي نعمتي : رييس بخش جراحي مغز و اعصاب دانشگاه «بن» آلمان و استاد دانشگاه ، تكنيك ابداعي اين جراح برجسته ايراني كه براي نخستين بار در جهان با موفقيت بر روي چند بيمار به كار رفته است، مي‌تواند مشكلات موجود در دفع ادرار و روابط جنسي اين گروه از بيماران را تا حد زيادي برطرف كرده و به اين ترتيب كيفيت زندگي جانبازان و معلولان قطع نخاع را به نحو قابل توجهي ارتقاء بخشد . پروفسور نعمتي، جراح سرشناس مغز و اعصاب و ستون فقرات كه در حال حاضر رياست بخش جراحي بيمارستان آموزشي دانشگاه بن آلمان را بر عهده دارد، براي نخستين بار در دنيا موفق به جاگذاري ديسك مصنوعي كمر در ستون فقرات شده است.

لی لی افشار : نوازنده گيتار و دارنده کرسی پرفسوری خود را در دانشگاه ممفيس

فرح کریمی : عضو پارلمان هلند

خانم کریستین امانپور : ریاست یکی از بخشهای بزرگ خبرگزاری س ان ان

خانم مریم کامکار : مدیر موئسسه نرم افزاری سوئد

مينو تيزابي : مينو تيزابي كه چهارده سال سن دارد در آلمان موفق شده است تحصيلات متوسطه (ديپلم) را با معدل 1.0 كه بالاترين نمره ممكن در آلمان است به پايان برساند.تا كنون هيچ دانش آموزي در اين سن و با اين معدل موفق به دريافت ديپلم تحصيلات متوسطه در آلمان نشده است. مينو معتقد است از داشن آموزان ديگر باهوشتر نيست ولي همه معلمان و مسئولين مدرسه اي كه او در آنجا دوره ديپلم اش را گذرانده است مينو را يك نابغه مي دانند.

پرفسور مجید سمیعی : رئیس انجمن جراحان مغز جهان

پریسا طاهری : تک نوازنده توانای ویلون در اتریش  با ۲۵ سال سن

پرفسور لطفی زاده  : استاد دانشگاه آمریکا – پدر منطق فازی – کامپیوتر هوشمند – بنیانگذار نسل سوم کامپیوتر در جهان

محمد شعبانی  : رئیس شرکت اطلاعات سیسکو در سن هفده سالگی

فرهنگ فلاح : فوق لیسانس فیزیک در سن سیزده سالگی

ایمان ضیابری : مسلط به چهار زبان مهم دنیا – جوانترین خبرنگار فارسی در جهان

رضا کهلولی : برترین مخترع جهان در سال 2005 در سن هقده سالگی

ارشام پارسی : مورخ و محقق برجسته و مدیر پایگاه تاریخ و فرهنگ ایران

علیرضا خسروی : هفده ساله کاشف پمپ قلب مصنوعی

دکتر نادر نجفی :  مخترع سنجشگر فشار خون به اندازه دانه برنج

دکتر نصرت الله نزاکت گو : پیوند کبد از زنده به زنده از مادر به فرزند برای نخستین بار در خاورمیانه

پرفسور مجید سمیعی : رئیس جراحان مغز جهان در آلمان

محمد رضا شجریان : بزرگترین خواننده موسیقی سنتی حال حاضر ایران

پرفسور محمد جمشیدی : مدیر برنامه های داخلی ایستگاه فضایی ناسا

دکتر فیروز نادری : مدیر برنامه اجرایی سیاره مریخ در ایستگاه فضایی ناسا

پییر امیدیار : موئسس و رئیس شرکت EB از بنیانگذران تجارت الکترونیک جهان

فریار شیرزاد : معاون وزرات بازرگانی امریکا- دستیار ریاست جمهوری امریکا

پرفسور علی جوان : بنیانگذار لیزر گاز- دارنده مدال استوارت- جان هرتز – فردریک آیوز

پرفسور حمید مولانا : استاد روابط بین الملل دانشگاه آمریکن

بهرام مهذبی : مدیر شرکت مایکروسافت در سال 2000 دبی

هوشنگ سیحون : بزرگترین معمار حال حاضر ایران

قاسم اسرار : عضو هیات مدیره ایستگاه فضایی ناسا

بیژن پاک زاد : یکی از بزرگترین سازندگان عطر و طراحی لباس در جهان

نادر مدانلو : رئیس نخستین شرکت خصوصی پرتاب ماهواره در امریکا

فرزانه شیدا : سرآینده شهیر ایرانی مقیم نروژ

خانم صبا ولد خانی : برنده جایزه جوانترین کاشف جهان 

خانم شیرین عبادی : برنده جایزه صلح نوبل

خانم انوشه انصاری : رئیس موئسسه تکنولوژی شرکت مشهور تل کام و نخستین زن مسلمان و ایرانی جهان که به فضا سفر کرده است

خانم کتیا فلک شاهی  : مدیر شرکت مشهورNEA

حمید عظیمی : عضو ارشد شرکت اینتل در امریکا

خانم آزاده تبارزاده : دانشمند ایستگاه فضایی ناسا

خانم آزیتا ولی نیا : استاد فیزیک دانشگاه امریکا – عضو پژوهشگران ناسا

خانم ماریا خرسند : رئیس شرکت اریکسون

فریبرز رییس دانا : اقتصاد دان و مشاور بین المللی 

فرزاد دانشمند : گیتاریست برجسته و اولین کسی است که آموزش گیتار را در ایران آکادمیک نمود

پرفسور بیژن داوری : معاون ارشد شرکت مشهور IBM

حسین اسلامبلچی : رئیس شرکت مخابرات امریکا – IT & t

 






http://chehrehaimandegar.blogfa.com/post-12.aspx



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط مائده نجفی  | 


" بر روي زمين چيزي بزرگتر از انسان نيست و در انسان چيزي بزرگتر از فكر او"  . هميلتون

 

" دانش به تنهائي يك قدرت است"  . فرانسيس بيكن

 

" سخاوت، بخشيدن بيشتر از توان است و غرور، ستاندن كمتر از نياز"  . جبران خليل جبران

 

" دوست بداريد كساني را كه به شما پند مي دهند نه مردمي كه شما را ستايش مي كنند"  . دور وبل

 

" شاد ماندن به هنگامي كه انسان درگير و دار كارهاي ملال آور و پرمسئوليت است، هنر كوچكي نيست"  . نيچه

 

" اگر نمي خواهي در حق تو داوري شود درباره ديگران داوري نكن"  . ابراهام لينكلن

 

" دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک باشد ، که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است"  . جبران خلیل جبران

 

" از تمام صفاتی که برای پرورش جان و جسم شما سودمند است هیچ یک به سودمندی تصمیم و اراده نیست"  . پوشه

 

" اگر دانش ما اين همه به بي طرف بودن خود مي نازد، از آن روست كه جز كنجكاوي ناسالمِ ناتوانان چيز ديگري ندارد"  . فردریش نیچه

 

" آنکه پرسشهای پراکنده در وادی های گوناگون را همزمان می پرسد ، تنها می خواهد زمان و نیروی استاد را تباه کند"  . ارد بزرگ

 

" هر جدایی یک نوع مرگ است و هر ملاقات یک نوع رستاخیز"  . شوپنهاور

 

" مرد بزرگ تنها به خود متکی است و جز از خود از هیچکس چیزی طلب نمی  کند ولی مردان کوچک از دیگران توقع دارند"  . پاتریک هانری

 

" مصمم شويد كه كارى بايد صورت گيرد، سپس راه انجام آن را خواهيد يافت"  . آبراهام لينكلن

 

" مي توان حقيقتي را دوست نداشت، اما نمي توان منكر آن شد"  . روسو

 

" دانستن كافي نيست، بايد به دانسته خود عمل كنيد"  . ناپلئون هيل

 

" هر اقدامي اگر بزرگ باشد، ابتدا محال به نظر مي رسد"  . كارلايل

 

" به انسان تندرستی و ثروت بدهید ، او هر دو را در جستحوی سعادت از دست خواهد داد "  . پوشه

 

" هیچ دوستی بهتر از تنهایی ، برای اهل اندیشه نیست"  . ارد بزرگ

 

" آدمي ساخته افكار خويش است، فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيده است"  . موريس مترلينگ

 

" به توانائي خود ايمان داشتن نيمي از كاميابي است"  . روسو

 

" اگر خرسند و رضا باشی زندگی به دلخواه می سپاری"  .  بزرگمهر

 

" آنکس که زورمند و قوی است ، می تواند با مشت توانای خود دهان ضعیفی را در هم بشکند در حالیکه باید بداند که مشت درشت تری هم در آستین قویتری پنهان است"  . پوشه

 

" برادرم تو را دوست دارم ، هر كه می خواهی باش ، خواه در كليسايت نيايش كنی ، خواه در معبد، و يا در مسجد . من و تو فرزندان يك آيين هستيم ، زيرا راههای گوناگون دين انگشتان دست دوست داشتنی "يگانه برتر " هستند ، همان دستی كه سوی همگان دراز شده و همه آرزومندان دست يافتن به همه چيز را رسايی و بالندگی جان می بخشد"  . جبران خلیل جبران

 

" به نظر من ما روزی خواهیم مرد که نخواهیم و نتوانیم از زیبایی لذت ببریم و در صدد نباشیم آن را دوست بداریم "  .  آندره ژید

 

" اگر ما (( بی دل و جان )) هستیم ؛ دست کم نسبت به زندگی چنین نیستیم ؛ بلکه ؛ اکنون با همهء انواع (( تمنیات )) روبروییم . با خشمی ریشخند آمیز در آنچه (( آرمانها )) می نامیمشان ؛ در حال غور و تامل هستیم. ما خویش را خوار می شماریم تنها از آن رو که لحظاتی وجود دارند که نمی توانیم آن انگیزش نامربوطی را که (( آرمانگرایی )) نام دارد ؛ مهار نماییم. تاثیر نازپروردگی بیش از اندازه ؛ نیرومند تر از خشم فرد بی دل و جان است "  . فردریش نیچه

 

" بزرگواری ، بی مهر و دوستی بدست نمی آید"  . ارد بزرگ

 

" دانايان با عمل زندگي مي كنند , نه با انديشه عمل"  .  کارلوس کاستاندا

 

" شغل تنها زماني ارزش و اعتبار دارد كه آزادانه پذيرفته شود"  . آلبركامو

 

" تا چيزي را نپذيريم نمي توانيم تغييرش دهيم "  .  كارل يونگ

 

" صاحب همت در پيچ و خم هاي زندگي هيچ گاه با ياس و درماندگي رو به رو نخواهد شد"  . ناپلئون

 

" وضع و حال مردمان تنگ فکر به وضع و حال بطریهای تنگ دهن می ماند ، هرچه کمتر در خود داشته باشند با سر و صدای بیشتری آن را به خارج می ریزند "  .  پوپ

 

" ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم "  .  شوپنهاور

 

" خدا به زمان احتیاج ندارد و هرگز دیر نمی کند"  . اسکاول شين

 

" اگر جانت در خطر بود بجای پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاری خویش آگاه سازی"  . ارد بزرگ

 

" اگر شاه به تو مهربان باشد دلیر و گستاخ مشو ، از آنکه طبع شاه چون آتش است و دل شیر از آن می هراسد"  . بزرگمهر

 

" آرزومند آن مباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی، بکوش که کمال آنچه هستی باشی . دی سلز

 

" اگر به دنبال موفقيت نرويد خودش به دنبال شما نخواهد آمد"  .  مارو اكلينز

 

" اگر ندانيد كه به كجا مي رويد , چگونه توقع داريد به آنجا برسيد ؟"  .  باسيل اس.والش

 

" خشم با ديوانگي آغاز مي شود و با پشيماني پايان مي پذيرد "  . فيثاغورث

 

" وقتي هدفمان را از دست مي دهيم مجبور هستيم سعي خود را چند برابر كنيم "  . مارك تواين

 

" هيچ يك از تمايلات نفس انساني خطرناكتر از تمايل به تنبلي نيست"  . اسمايلز

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت   توسط مائده نجفی  | 


" زندگی چیست ؟ یک مزبلۀ کثیف ، یک قتلگاه فجیع ، یک دارالمجانین بزرگ که تا کنون تحت هیچ قانون منظمی اداره نشده است "  . ویر

 

" هیچ گاه در برابر فرزند ، همسرتان را بازخواست نکنید"  . ارد بزرگ

 

" زيبايي ناپايدار و فضيلت جاودانه است"  .  گوته

 

" مراقب باشيد چيزهايي را كه دوست داريد بدست‌آوريد وگرنه ناچار خواهيد بود چيزهايي را كه بدست آورده‌ايد دوست داشته‌باشيد"  . جرج برنارد شاو

 

" دنيا را نگه‌داريد. مي‌خواهم پياده شوم"  . آنتوني نيولي

 

" زن زشت در دنيا وجود ندارد فقط برخي از زنان هستند كه نمي‌توانند خود را زيبا جلوه دهند"  . برنارد شاو

 

" من از عشق بدم می آید ، برای اینکه یک بار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم"  . مارک تواین

 

" كسي كه هميشه مي خواهد اشتباه ديگران را ثابت كند , آنها را از خود دور مي كند"  . ناپلئون هيل

 

" انديشيدن تا زماني كه با عمل همراه نباشد , خلاقانه نيست"  . استون

 

" بزرگترين اشتباهي كه كسي مرتكب مي شود , اين است كه دائم از اشتباه كردن بترسد"  . آلبرت هوبارد

 

" بزرگترین بدبختی آن است که طاقت کشیدن بار بدبختی را نداشته باشیم "  . باس

 

" پادشاهان مردم دوست برگزیدگان پروردگارند "  . بزرگمهر

 

" آداب خوب و اخلاق ، دوستان قسم خورده اند و بزودی با یکدیگر متحد می شوند "  . بارتول

 

" افراد دانا کوشش دارند خود را همرنگ محیط سازند ولی اشخاص دیوانه سعی می کنند محیط را به رنگ خود در آورند ، به همین جهت تحولات و ترقیات اجتماع به دست دیوانگان بوده است "  . آندره مورا

 

" همواره تنهایی ، توانایی به بار می آورد  "  . ارد بزرگ

 

" پول مانند حس ششم است که بدون آن نمی توان از پنج حس دیگر به طور کامل استفاده کرد . بدون درآمد کافی نصف امکانات زندگی به روی ما مسدود خواهد شد "  .  سامرست مرآم

 

" هیچ کس نمی تواند چیزی را به شما بیاموزد جز آنچه که در افق دید و خرد شما وجود داشته و شما از آن غافل بوده اید "  . جبران خلیل جبران

 

" جستجوی حقیقت دیوانگی مطلق است ، چه موقعیکه به حقیقت رسیدید ممکن نیست به کسی بگویید و دشمن شما نشود "  . برنارد روسن پی یر

 

" با مشکلات می جنگیم که به آسایش برسیم ، وقتی به آسایش رسیدیم آسایش را غیر قابل تحمل می دانیم "  . بروکس آدامز

 

" خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز "  .  فردریش نیچه

 

" انسان هر چه بالاتر برود احتمال ديده شدن وصله ي شلوارش بيشتر مي شود "  . اديسون

 

" انسان هنوز خارق العاده ترين كامپيوتر است "  . كندي

 

" انسان هيچ وقت بيش تر از آن موقع خود را گول نميزند كه خيال ميكند ديگران را فريب داده است "  . لاروشفوكولد

 

" شباهنگام برای خانواده و نزدیکانت نامه بنویس و در روز برای اربابان و سرپرستان "  . ارد بزرگ

 

" بشر به خوشبختی خیلی زود عادت می کند و چون خیلی زود عادت می کند خیلی زود هم فراموش می کند که خوشبخت است "  . آندره مصورا

 

" گیتی در جنگ و آوردی بزرگ در گردش است . اندیشه و تلاش خردمندان از یک سو و پوزخند اهریمن و روان دیوپیشگان از سوی  دیگر ، معرکه این جهان گذارا  است "  . ارد بزرگ

 

" آدم شجاع یکبار می میرد ولی ترسو هزار بار "  . الین چانک

 

" حافظه پروندۀ تخیل و گنجینۀ عقل دفتر ثبت وجدان و مخزن اندیشه است "  . بازیل

 

" یا چنان نمای که هستی ، یا چنان باش که می نمایی "  . بایزید بسطامی

 

" قلب شما در سکوت و آرامش ، به اسرار روزها و شبها شناخت می یابد ولی گوشهایتان در حسرت و آرزویند که آوای چنین شناختی را که بر قلبهایتان فرود می آید ، بشنوند "  . جبران خلیل جبران

 

" در هستی جنبش حشرات هم چهار چوبی دارد "  . ارد بزرگ

 

" تمام دنیای پهناور را بگردید ، دری بر روی آدم بی پول گشاده نخواهید یافت "  . هانری استانتون

 

" خرد ، آدمی را گرانبهاترین چیز است ، و خداوند خرد در هر دو جهان کامروا و سرافراز است . و اگر از خلعت خرد محروم بود دانش بجوید ، چه دانشور سرور سروران است . و اگر از آن هم بی بهره بود باید دلیر باشد و در میدان نبرد بی باک باشد تا در نظر پادشاه گرامی ، و پیوسته شاد و فرمانروا باشد .و اگر این نیز نداشت  دیگر درخور زنده ماندن نیست ، و بهتر است که مرگ وی را دریابد "  . بزرگمهر

 

" انساني كه قادر به آفرينندگي نيست طالب نابود ساختن است "  . اريش فروم

 

" مرد آزاده پيوسته مي كوشد كه در گفتار آهسته و در كردار خود تند و سريع باشد "  . كنفوسيوس

 

" یکی از بزرگترین خوشبختی ها ، خدمت بیشتر به مردم است "  . ارد بزرگ

 

" آزادی تلاش خردمندانۀ آدمی در جستجوی علت حادثه هاست  "  . هربرت مارکوزه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت   توسط مائده نجفی  | 


فردوسي خردمند
نادر شاه افشار
عمر خیام
شیخ مُصلِح الدین مُشرف بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی
كورش بزرگ
داريوش بزرگ
پور سینا - ابن سینا (شیخ الرئیس ابو علی سینا)
رودکی
حافظ شیرازی، شمس الدین محمد
ناصرخسرو قباديانى
محمدبن زکریای رازی
ابوريحان محمد بن احمد بيرونى
پاپك(بابك) خرمدين
مولانا جلال الدين محمد بلخي - مولوی
محمد مصدق
ارد بزرگ
ستارخان
میرزا تقی خان امیر کبیر
عباس میرزا
حسن صباح
نیما یوشیج
سورنا سردار بزرگ ايراني
سهراب سپهری
محمد غفاری " کمال الملک "
نصرالله خادم
ابراهيم پورداود
رضا مافي
ابوالفتح عبدالرحمان منصور خازني
محمود حسابي
هوشنگ مرادی کرمانی
ابوالحسن خان صدیقی
زرتشت
احمد پارسا
ابوسعید فضل الله ابوالخیر
خواجه نصیر الدین طوسی
علی اکبر دهخدا
پروین اعتصامی
محمد حسین بهجت تبریزی معروف به شهریار
محمد نوری
ملاصدرا يا صدرالمتألهين
علاءالدين ابوالحسن بن علي بن ابي‌الحزم قرشي ( ابن نفیس )
حمید نطقی
کاظم معتمد نژاد
افسانه صفوي
مجید سمیعی
هاشم رفيعي تبار
لطفي زاده
احمد رسول‌زاده
پرویز یاحقی
محمد علی اسلامی ندوشن
احمد کسروی
محسن کاوه راد
غلامحسین یوسفی
خسرو گلسرخی
محمدرضا صياد
شمس کسمايي
هوشنگ گلشيري
محمدرضا شفيعی کدکنی
احمد بهمنيار
صائب تبریزی
محمد حسن گنجي
مهدی اخوان ثالث(م.امید)
ابن‌خلدون
بزرگ علوی
غلامحسين ساعدي
دقیقی
محمدعلی بهمنی
جلال الدین (یا شمس الدین) محمد بن محمد بن محمود الحافظ البخاری
صوفیِِ رازی
ابوالقاسم حسن عنصری بلخی
شاه نعمت الله ولی
شیخ بهاء الدین
شمس تبريزی
ابونصر فارابی
شهاب الدين سهروردي
محمود شبستری
ايرج ميرزا
مسعود سعد سلمان
احمد بن عمر بن علي النظامي العروضي السمرقندي
ابوالمعالي نصرالله بن محمد بن عبدالحميد منشي
امير خواند محمد بن امير برهان الدين خاوند شاه
مرتضی ممیز
علي‌اكبر جلالي
کامران دیبا
چارلز جنکز
نیکلاس گریمشاو
رنتسو پیانو
سانتیاگو کالاتراوا
نادر اردلان
لوئی کان
مجيد درخشانی
آنه ماري شيمل


 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت   توسط مائده نجفی  | 

مردی که سی سال نخوابیده
خـزنده های انســان‌نمــا
مردی که چندين دوچرخه و تلويزيون خورده است
صد و چهل سال عمر
مـردي كـه پس از ۱۸ سال توانست زنده بودن خود را اثبات کن
سربازي كه ۲۸ سال مخفي شد
آيا ميدانستي که…
درس دزدي معلم آفريقايي
اعتراف پزشك قلابي به بيهوش كردن ۹۰ زن
كشورهاي اروپايي منوريل را تاييد نمی کنند
تاثیر كاهش مصرف گوشت بر گرم شدن زمین
همراهی پرفسور حمید مولانا با نظریه ارد بزرگ
عکسی از یک کرکس زیبا و نایاب
جنیفر لوپز خبر شکست ازدواج سومش را بشدت تکذیب نمود
اصول مهم موفقيت بيل گيتس
عجیب‌ترین درخواست‌ طلاق زنان سعودی
تاریخچه شرکت بزرگ سونی SONY
یک داستان عبرت آموز واقعی
۱۷ راه براي تبديل شدن به يك فرد بالغ و كامل
۷ ماده مغذي كه ممكن است در غذاي شما نباشد
کلی لینک موزیک و آهنگ
کلی لینک کاریکاتوری
گرم ترین منطقه جهان
نگاهی به زندگی یک نابغه
از الف تا ی میدان آزادی تهران
نصب دزدگیر بر روی گاوها
انعطاف بدنی یک ورزشکار رزمی کار
فستیوال جنگ اسب ها
یک کودک چهارساله ۴۰ کیلویی
موشی که گربه خوار !
کوچکترین نوزاد
مردی در میان مار بوا
چشمان ببر
جاسوسی در زیر کاپوت خودرو
زمانی برای ماشین سواری پاپ‌ها
بزرگترین کشتی مسافربری جهان
یک نیسان چموش برای کنار زدن رقبا!
داروي جديد ايدز
ژل محافظت از پوست با فناوری نانو
روبات جراح
حشره‌كش !
نقشه استاد قلابي براي دختر جوان
چاق ترین مرد چین
گریم های عجیب بازیگر معروف سینما
نویسنده ای که يك شبه سرشناس شد
دلایل افسردگی بانوان
آتشفشان دماوند بيدار مي‌شود
دستگيري يك گاو به خاطر ايجاد چند تصادف منجر به مرگ
دو میلیون تقاضای ثبت نام برای زمین های ۹۹ ساله
دلاويزترين شعر جهان !!
اگر استرس دارید،این خبر را بخوانید
سه عامل اصلی طلاق
۱۰ راز شادكامي حتما بخونین
بلند قد ترين مرد ايراني
اضطراب صحبت کردن در برابر جمع
چرا سکسکه می کنیم
۱۸ دليل محكم براي اينكه به مرد بودن خود افتخار كنيد
۲۸ دليل محكم براي اينكه به زن بودن خود افتخار كنيد
حرفهای مرد به زن از زبان یک خانم!
دوريس لسينگ نويسنده‌ انگليسي متولد ايران برنده‌ امسال جايزه‌ نوبل
رد نظریه دهکده کوچک جهانی مارشال مک لوهان توسط ارد بزرگ
درباره عادل فردوسی پور بيشتر بدانيم
تصویر یک زن مرد نما !
شکار لحظه های ناب بوسیله عکاسان
خانه سخنگوی دولت و همسرش
همسر امیر کبیر
بزرگترین میلیاردر تهران میدونید کیه ؟
دنياي همسران ، اغفــــال يــا خيــانت؟
ساخت بزرگترين‌هتل‌ ‌۷‌ ستاره ‌جهان‌ در ‌کيش



" وقتی همه نیروهای جسمی و ذهنی متمرکز شوند توانایی فرد برای حل مشکلات به طور حیرت انگیزی چند برابر می شود " . نرمن وینسنت پیل

 

" اگر در کارتان در حال پیشرفت نیستید و بهتر نمی شوید ، پس دارید بدتر می شوید " . نت رایلی

 

" حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست خنده دار است زیرا همه چیز طبق خواست قدرت ما است " . فردریش نیچه

 

" انسان بزرگتر از یک جهان و بزرگتر از مجموعۀ جهانهاست ، در اتحاد جان با تن رازی بیش از راز آفرینش جهان نهفته است " . هنری گیلر

 

" مسرات حقيقي در اثرازدواج بدست ميآيد " . لویی پاستور

 

" دودمانی که بزرگان و ریش سفیدانش خوار باشند ، به کالبد بی جانی ماند که خوراک جانوران دیگر شود . ارد بزرگ

 

" مردان بزرگ تاریخ سرنوشت ملتها را تعیین می کنند " . اشپنگلر

 

" نصیحت جبران خلیل جبران به زوج های جوان به هنگام شادی :و همگام نغنمه ساز کنید و پای بکوبید و شادمان باشید ، اما امان دهید که هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها .
چون تارهای عود که تنهایند هر کدام ، اما به کار یک ترانه ی واحد در ارتعاش " . جبران خلیل جبران

 

" دانایان روشندل می دانند که دوران زندگی دراز نیست ، تن آدمی از این جهان است و روان از سرای دیگر " . بزرگمهر

 

" شادمانی اسطوره ايست که در جستجويش هستيم " . جبران خلیل جبران

 

" هیچ چیز به اندازه تمرکز انرژی روی تعداد محدودی از هدف ها به زندگی تان توان و نیروی بیشتر نمی دهد " . نیدو کیوبین

 

" هنرمندان ناب ، هر روز در برابر دیدگان مردم نیستند " . ارد بزرگ

 

" وقتی که پرکاهی به چشمتان می رود ، آن را بیرون می آورید . وقتی عادتی بد وارد روح شما می شود ، می گویید : سال دیگر معالجه اش می کنیم " . هوراس

 

" سخاوت در زیاد دادن نیست، در به موقع دادن است " . لابرویر

 

" ما اغلب مدتها به درهایی که شادی را برما بسته است ، نگاه می کنیم ولی هیچ گاه کسی را که برایمان درهای شادی را می گشاید نمی بینیم " . برتون هیل

 

" مال ومکنتی ندارم ، تنها سرمایه من روح شاد من است " . هلن کلر

 

" اگر اخمو و ترشرو باشید هیچ کس تمایل همنشینی با شما را ندارد پس شاد باشید و بر دیگران لبخند بزنید تا شما را در جمعیت خود بپذیرند " . هنری میلر

 

" اگر می خواهید خودتان شاد باشید،اول دیگران را شاد کنید " . ویلیام مکبث

 

" نیرنگ پیران بدنهاد ، تنها با مرگ به پایان می رسد " . ارد بزرگ

 

" یکی از عظیم ترین اسرار عشق و محبت این است که بیاموزید: چگونه آرمان ها و اندیشه های ناهماهنگ را از ذهن خود بزدائید و همواره آرزوهایی کنید که صادقانه می خواهید نه آن چرا که فکر می کنید شاید بتوان بدست آورید " . کاترين پاندر

 

" هر روز همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را زندگی کرده ای " . نانسی سیمس

 

" شر با شر خاموش نمی شود چنان که آتش با آتش، بلکه شر را خیر فرو می نشاند و آتش را آب " . لقمان

 

" در آیین خرد در هر کاری اندیشه باید . بزرگمهر

 

" در خواب می توانی نیروی روان خویش را بنگری " . ارد بزرگ

 

" گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد " . جبران خلیل جبران

 

" حافظه آفریده ای هوس باز و مستبد است . هرگز نمی توانید بگویید که از کرانۀ دریای زندگی چه سنگریزه ای را بر می گیرد و در گنجینۀ خود نگاه می دارد ، یا کدام گل ناشناخته ای را از مزرعه می چیند ، و به عنوان رمز اندیشه هایی که در اعماق قرار گرفته اند و روزی اشک به چشم می آورند حفظ می کند . و با این همه در این شک ندارم که مهمترین چیزها آنها هستند که بهتر به یاد می آیند " . هنری وان رایک

 

" درسهائی که بر زانوی مادر آموخته شده ، آموزش هایی که پدر داده ، همراه با داستانهای شیرینی که در کنار بخاری به گوش خورده ، یادگارهای شیرینی است که هرگز کاملاً از یاد نمی رود " . لامنه

 

" بزرگترین نابکاری آن است که بپنداریم برای آنکه برترین باشیم باید دست به ویرانگری چهره دیگران بزنیم " . ارد بزرگ

 

" حقیقت مانند آب دریا است چون نمک آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد " . فردریش نیچه

 

" ما با مشکلات می جنگیم تا آسایش بیابیم ، ولی وقتیکه آسایش یافتیم آن را غیر قابل تحمل می یابیم " . هانری بروکس آدامز

 

" من در زمان خودم با معدود افرادي مواجه شدم كه اشتياق شديدي به كار سخت داشتند. خوشبختانه همه آنها همكاران من بودند " . بيل‌گلد

 

" تن درست برای روان ، مهمانخانه ، و برای تن ناسالم بیمارستان است " . بیگن

 

" چهار چوب نگاه ما زمینی است ، اما برآیند اندیشه ما جنبه آسمانی نیز پیدا می کند " . ارد بزرگ

 

" آنچه را که با خوشی و لذت آموخته ایم ، هرگز فراموش نمی کنیم " . سیسرون

 

" آنكه كردار به سخاوت بيارايد و گفتار براستي در اين جهان نيك بخت است " . بزرگمهر

 

" آنچه جهان به ما مي دهد و آنچه خوشبختي نام دارد بازيچه تقدير بيش نيست " . لاوات

 

" اعتقاد به بخت و قسمت بدترين نوع بردگي است " . اپيكتت

 

" من احساس می کنم مختارم پس مختارم " . لایب نیتس

 

" مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد " . ارد بزرگ

 

" در نظر خردمند شادیی که غم به دنبال دارد بی ارزش است " . بزرگمهر

 

" آغاز و پایان جنگ توسط خون صورت می گیرد " . همر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط مائده نجفی  |