محمدرضا صفدري متولد 1333 در خورموج است. تاكنون سه كتاب از او منتشر شده است:
مجموعه داستان "سياسنبو"، 1368
مجموعه داستان "تيلهي آبي"، 1377
رمان "من ببر نيستم پيچيده به بالاي خود تاكم"، 1381
آنكه بلند بود و مويش كمي ريخته بود، گفت: «ديگه چه نوشته؟»
«هيچي، هر چه بود خواندم.»
از سه روز پيش چند بار پرسيده بود: «ديگه چه نوشته، خداكرم؟»
خداكرم هم خوانده بود كه زنت ناخوش سخت است. اگر پيالة آب توي دستت است، بگذارش زمين و زود بيا، مبادا پشت گوش بيندازي. ديگر غورهبازي درنياور. آنچه بر سر ما آوردي بس نيست؟ از بس چشمت همهاش دنبال پول است، شايد ناخوشي ماه بگم يا از آن بدتر هم برايت چيزي نباشد. دوباره ميگويم اگر شير مادرت را خوردهاي و پاي سفرة پدرت نشستهاي، هر چه زودتر بيا و برو.
نامه از زبان درويش بود.
«خداكرم، پشتش چيزي ننوشتهن؟»
«اگر باور نميكني، بده يكي ديگه بخونه.»
«باور ميكنم، اما. . .»
«چه ميخواهي بگويي، عبدالله؟»
عبدالله گفت: «يكچيزي شده و تو نميگويي.»
خداكرم گفت: «اگه چيزي بود به تو ميگفتم.»
«نه، دلم گواهي ميده يك پيشامدي براشون كرده. نميبيني درويش چه نوشته؟»
«چه نوشته؟»
«اونجا كه گفته. . . ناخوشي ماهبگم. . . بدتر از ناخوشي او چيه؟»
خداكرم دلداريش داد: «هيچي نيست. خالودرويش از دستت دلخوره، نوشته كه زودتر واگردي سر خونه زندگيت.»
عبدالله نگران بود: «بالاتر از زنم كيه؟ بچهام يكچيزي سرش اومده و كسي به من نميگه.»
هر دو چهلساله بودند و سالها پيش بهكويت آمده بودند. خداكرم سالي يكبار سري به خانهاش ميزد ولي او نه، نرفته بود. اكنون هر دو خاموش بودند. لنج آمادة رفتن ميشد. جاشوها گونيها و بستهها را به لنج ميبردند.
آبهاي دوردست او را پريشان ميكرد: «كي ميرسيم ايران؟»
بلند شد رفت بيرون. خداكرم يكباره ديد او روي بارانداز است و تندتند ميرود: «هاي عبدالله، كجا ميري؟»
انگار نميشنيد، تند ميرفت.
خداكرم خودش را به او رساند و بازويش را گرفت: «چرا بچهبازي درميآري؟ يكهو بلند ميشي كجا ميري؟» و او را سوي بارانداز كشيد.
«نميآم.»
«بيا جلدي بريم. ميترسم لنج بره و ما بهش نرسيم.»
عبدالله پكر بود. برگشت به لنجها و بارانداز نگاه كرد:
«اينها چي ميكنن؟»
«همه سوار شدن و ما مانديم. زود باش بريم.»
«كجا؟»
نگاهش سرگردان بود. رگ سرخ در چشمهايش دويده بود. انگار از خواب پسينگاهي بيدار شده بود: منگ و تهي و دهانش تلخ، يا كه در چاهي ژرف و نمناك از خواب پريده بود؛ مانند كبوتران چاهي كه به هواي چراغ خانهاي فرود ميآيند و در سياهي شب به ديوار كوبيده ميشوند، آنگاه چشمهايشان دودو ميزند و. . .
«ما كجا هستيم، خداكرم؟»
«ميخواهيم بريم بوشهر.»
بانگشان كردند. خداكرم بازوي او را كشيد: «جلدي، لنج رفت!»
«كجا رفت؟»
«آتش تو خونة بابات بگيره كه تو را درست كرد. مگه خونه زندگي نداري؟»
«نه.»
«نميگي مردم پشت سرت چه ميگن؟ يك كمي هم خدا را جلو چشمت بيار. اون بدبختها چه گناهي كردن كه زن به تو دادن؟»
«نميدونم. . . مردم تا امروز هر چه دلشون خواسته پشت سرم گفتهن.»
«گناهش بهگردن خودت. خودت كردي. اون زن نازنينت را ول كردي، دلت هم خوش كه پول براشون ميفرستادي.»
«تو هم زنت را ول كردي.»
«من تا اونجا كه ميتونستم ميرفتم پيششون.»
گفتن نداشت؛ عبدالله با ماهبگم نساخته بود، پادرد زن هم كه كهنه شد، ديگر هيچ نرفت. ميخواست با دستهاي پر برگردد. دلش ميكشيد روزي كه برميگردد مردم ده بگويند، عبدالله چيز ديگر شده است، عبدالله ديگر آن جوان چند سال پيش نيست. برو ببين چه شده!
در سرما و گرما توي كويت مانده بود. غرولند شنيده بود و آهك توي چشمش رفته بود تا شده بود: استاد عبدالله. و اكنون رودرروي خداكرم ايستاده بود و نميرفت.
«نساز همچين! تو ديگه ريشت سفيد شده، بايد خوب و بد خودت را بفهمي.»
عبدالله كنار لنج پا سست كرده بود: «اونجا چه شده؟ بچهم مرده، ها؟»
«درد مال مرده. اگه خداي نكرده چيزي هم شده باشه، چارهاي نيست.»
خداكرم گفت و دست او را كشيد. عبدالله سست و بيجان بود، روي بستهاي نشست، سيگاري از دست دوستي گرفت. آرام پك ميزد. تا چشم كار ميكرد آب بود و گاهي كشتيها و لنجها كه به دوردست ميرفتند.
لنج آنها انگار نميخواست برود، روي آب ايستاده بود و ميجنبيد. سيگار از دستش افتاد، سر ميان زانوها برد، شانهاش سخت تكان ميخورد. تا خداكرم ببيندش، خودش را به لبة لنج رسانده بود و چند بار سرش را به ديوارة چوبي كوبيده بود. ميان گريه صدايش سخت بالا ميآمد: «اي بوا رفتم! بوام رفت، ككام رفت، زندگيم رفت.»
خاموش شد. پيشانيش باد كرده بود. آب به سر و رويش زدند. انگار جان ميكند. خداكرم دستپاچه شده بود.
كسي گفت: «براي چه بهش گفتي؟»
خداكرم گفت: «نميخواستم بگم، از دهنم در رفت.»
«اين چهكاري بود كردي! بوشهر كه ميرسيديم باهاس ميگفتي.»
«دست خودم نبود. خودش هم بو برده بود كه. . .»
لنج راه افتاده بود و ميرفت. بندرگاه پشت سر ميماند، با يادگارهايش: تاولهاي زير بغل و بدزباني بالادستها، بستههاي سنگين و شانهها و زنش كه خيلي دور افتاده بود:
«پشت هفت درياي سياه
مرديه كه مو دوستش دارم
نميدونم او هم دلش سي مو تنگ ميشه يا نه؟»
آن روزها عبدالله به ياد هيچكس نبود. بچهاش كوچك بود و ماهبگم پادردش كهنه ميشد. چشم به راه مردش بود كه بيايد او را ببرد جايي خوب كند. به زن گفته بود كه زود برخواهد گشت.
يادش نيامد كه زن گريه كرده بود يا نه. خدانگهداري هم نگفته بود، نميشد؛ از بس سربازها هر روز دنبالش ميدويدند. با كدخدا هم ميآمدند. يك روز، پيش از آفتاب در زدند. رفت پشت بام آنها را ديد. كدخدا همراه گروهبان بود، با دوتا سرباز. عبدالله خودش را انداخت تو خانة همسايه و رفت تو انبار كاهي، زير كاهها خوابيد: «برم سربازي چه كنم؟ ما كه تو اين كشور نون نخورديم.»
رفت كه رفت. هر گاه برميگشت چندروزي ميماند و باز رو بهكويت ميشد.
آن روز كه ميخواست در برود، دست و بال همه تنگ بود. گل زميني داشت، فروخت. و ناخدا گفته بود: «ميبرمت اونجايي كه دلت ميخواد.»
خيلي بودند، همه هم سربازي نرفته. اگر گير ميافتادند كارشان ساخته بود.
هر چه بود سوار شدند. دريا توفاني شد و چند شب روي دريا ماندند تا روز ديگر ناخدا دور از خشكي پيادهشان كرد: «اونجا كويته. بپريد پايين، اونها كه گذرنامه ندارن پياده بشن!»
شهر پيدا بود، هواي شرجي، به آب زدند. آب تا سينهشان ميرسيد. دست و پايي زدند و چند قلب آب خوردند. زود رسيدند. گفتند، رسيديم. با چندتا عرب خوش و بش كردند. گفتند، شهر كمي دورتر است. جلوتر كه رفتند، تختة سبزي ديدند كه رويش نوشته شده بود: «به شهر خرمشهر خوش آمديد.»
«اي داد و بيداد، مگه اينجا كويت نيست؟»
«كويت كجا بود؟ اينجا خرمشهره.»
بيستسالگي كار دستشان داده بود، گمان كرده بودند مرد شدهاند. اگرچه يكي يك بچه داشتند و ريش و سبيل درآورده بودند، با اينهمه ناخدا گولشان زده بود.
«مردكة بيسر و پا، پول ما را خورد و آب خنك بالاش كرد.»
«با گروهبانها دست به يكي كرده بود.»
خوب يا بد، هر چه بود گذشته بود. دهپانزده سال پيش كجا و امروز كجا؟
با خودش گفت: «اون ناخدا دلش اومد پول ما را بالا بكشه؟ مگه نميدونست ما از شكم زن و بچهمون گرفته بوديم.»
باز گفت: خودم چه؟ زنم را تو خانه تك و تنها گذاشتم و آمدم. من كه سال تا سال سري بهشان نميزدم. ميگفتم، خوب زندهاند ديگر، هر ماه برايشان پول ميفرستم. خودش مينوشت كه دارد خانه ميسازد. ميگفت، چيزي كم نداريم و آرزويمان اين است كه هر چه زودتر تو را ببينيم.
شايد خيلي چيزها ميخواسته بگويد، نميشده. او ميگفته و بچة همسايه مينوشته. تازه خيلي چيزها بوده كه بهگفتن و نوشتن نميآمده.
شب بود و لنج ميرفت. نرمه بادي تنش را خنك ميكرد. سيگار ميكشيد. يادش آمد روزي كه پسرش برايش نامه نوشته بود، تازه ياد گرفته بود بنويسد، سوم چهارم بود. و او پس از چند سال. . . هرچند ماهي يك جا كار ميكرد، يك روز جوشكاري، تا هوا گرم ميشد ول ميكرد. سخت بود، تخم چشم آدم آب ميشد. چندهفتهاي وردست استاد، گچكاري ميكرد، كسي ميآمد كه نقاشي ساختمان نان و آبش خوب است. اين هم هيچ. روز ديگر يكي ميآمد كه برويم عكاسي ياد بگيريم، به ايران كه برگرديم نانمان توي روغن است. اين هم هيچ!
يك جا نمانده بود. فروشندگي هم بد نبود، يك سال ماند. رفت باغبان يك انگليسي شد. از آنجا خودش نرفت، بيرونش كردند.
«چه بكنم؟»
ماهبگم چشم به راه بود.
بچهاش، خدر، نامه مينوشت كه من رفتهام بهكلاس هفتم، رفتهام هشتم، رفتهام نهم، مادرم ميگويد: ديگر اين تابستان بيا! هر چه كار كردهاي بس است، در ايران هم ميتواني نان بخوري.
همان روزها عبدالله دلش به دختر چشمسياهي ميكشيد. ايراني بود و پدرش فروشگاه بزرگي داشت و او پيشش كار ميكرد. هر شب به خانهشان ميرفت، ولي تا نامة خدر آمد دلش هواي خانه كرد. پيچانهاش را بست و رفت. روي بارانداز دودل شد. بسته را توي لنج گذاشت و خودش بالا آمد. به دختر هيچ نگفته و آمده بود. در شلوغي بيشتر دلش ميگرفت. رفتن به خانة آنها هم دردسر داشت. دختر يكبار شوهر كرده بود و مادرش عرب بود. ميگفتند در شانزدهسالگي يك انگليسي قوطيش را تركانده بود. هر چه بود موهايش خرمايي بود و بلند و هر گاه عبدالله را ميديد موها را روي شانه رها ميكرد و خيلي مهربان ميشد. در خانه كه بود نه مينار سرش ميكرد و نه چادر. جامة نازكي ميپوشيد تا پوست گندميش پيدا باشد. كشيده بود و دل عبدالله برايش رفته بود. براي همين بود كه هم ميخواست برگردد و هم نميخواست. پسرش بزرگ شده بود و نرمهسبيلي داشت.
«بروم؟»
به خودش ميگفت، به ايران برگردد و پشت سرش را هم نگاه نكند، سنگ روي دل خود بگذارد و برو كه رفتي.
بچه كه نبود، داشت پا ميگذاشت تو چهلسالگي. اگر يك جا مانده بود، تا حالا استادكار شده بود. پس نميبايست ميرفت. روي بارانداز ايستاد: «احبك و احب كلمن ايحبك.»
پايش سست شد. آفتاب زرد ميشد. خوش بود برود به آنجا تا او مهربان شود و جامة نازك تنش كند و آواز بخواند.
«زود باش عبدالله، چرا وايستادي؟»
«مگه نميخواهي با ما بيايي؟»
«نه، شما بريد. من چند روز ديگه ميآم.»
شب به خانة خودش رفته بود. مگر چه ميشد ميرفت پيش زن و بچهاش و ديگر بهكويت برنميگشت؟ يا اگر زن را به شيراز و تهران ميبرد؟ ميگفتند خدر هميشه نمرة بيست ميگيرد. چه خوب است مهندس بشود. انگليسيها بيشترشان مهندساند. پس خودش چه. اينهمه سال سرگرداني؟ مردم دستش خواهند انداخت. برگردد به ده و بگويد پانزده سال جان كندم و هيچي ياد نگرفتم؟ برزو ريشخندش نميكند؟ برزو همسايه خوبي براي خالو درويش بود و خيلي به درد خدر و مادرش خورده بود.
«نه. چشم نداره ببينه من به جايي رسيدهام. شايد دلم سياه شده. برزو خوبه. خالودرويش و ماهبگم خوبند، خداكرم و گروهبانها هم خوبند. همه خوبند، ما بديم. اگه بد نبودم تو خونهم ميماندم. سميره هم بد نيست. غنيآبادي خوبه. هيچكس بد نيست. بدي از ماست.»
ساِهاي سميره جوان بود و گندمي. چشمهايش ميخنديد. مهربان ميشد. جواني از سر و رويش ميباريد. گاهي او را به آشپزخانه ميكشاند، به بهانة جابه جا كردن يخچال يا چيز ديگر و عبدالله لبخند شرمناك چهلسالگي خود را در آينه ميديد و موهاي زردش كه كمي ريخته بود و تارهاي سفيدشدة سبيلش را. زن پانزده سال كوچكتر بود. ماهي بود، تك ميزد و در ميرفت، نخ ميداد و ميكشيد. عبدالله هم كشيده ميشد.
«نامرد باشم اگه فردا نرم.»
به خانة سميره هم نرفت. يك چندروزي ميشد نرفته بود. روز هفتم كه رفت در راه به خودش ميگفت، يكبار ميبيندش، تنها يكبار و ديگر هرگز نخواهد رفت.
سميره آمد در را باز كرد و تند رفت تو. مادرش گفت: «كي بود؟»
سميره گفت: «نميدونم. همون كه تو فروشگاهمون كار ميكنه. كي بود؟ . . . يادم نميآد.»
مادر كه آمد، گفت: «اينكه عبدالله است.»
رفته بود نشسته بود پيش پدرش. سميره خود را نشان نداده بود. سرنخ در دست او بود و ميكشيد، بازوها شاداب بود. ميشد دندانش زد. ديگر مهرباني نميكرد. بُرد با كسي است كه بتواند قوطي را بتركاند، حتي اگر شده به زور، وگرنه جابه جا كردن يخچال كاري ندارد. بوي تن بايد خوش باشد و زور بگويي. كسي كارت ندارد. مردم خوششان ميآيد. سميره خودش خواسته، زن برزو هم خودش خواسته بوده. بوي خوش يا بوي گند، هر چه هست، خودشان خواستهاند. پانزده سال كم نيست. گور پدر چهلسالگي، بگذار بيايد.
«اين را كي ساخته؟ استادش كجايي است؟ ميخواهم صد سال سياه نگويند.»
دوباره ميگفت، برود، برود و هرگز برنگردد آنجا. هر چه دارد به پاي خدر بريزد، شايد او به جايي برسد. هر چه او نشد، پسرش بشود:
«اين بچة كيه؟ چه ساختمانهايي درست ميكند! از كجا آمده؟»
«نميشناسين؟ اين خدر، پسر عبدالله است.»
خودش چي؟ آنهمه سال جان كندن، به زبان خوش بود. آهك! خواب مرگ ببيني و آهك به چشمت نرود. چه سوزشي داشت! زندگي در چشمش سياه شد. با اينهمه ميگفت، بماند و ياد بگيرد. دوباره برود ساختمانسازي.
«فردا ميرم سر كار.»
زن سرد گرفته بود. او از فروشگاه بيرون آمده بود و چسبيده بود بهكارش. گيج بود، دل بهكار نميداد. يكباره هوايي ميشد: «تو آشپزخونه هميشه چيزي هست كه بشه جابه جا كرد.»
راه بسته بود. رفتن نداشت. كار ياد گرفتن دل خوش ميخواست. شايد تا چند سال ديگر ساختن و نما دادن هم دلش را ميزد. پس: «جاي پدرش هم در رفت! نخواستيم.»
يك سال گذشته بود و او دل نميكند. انگار پايش روي زمين نبود. شب خرد و خسته ميآمد خانه قليان ميكشيد. با هيچكس دمخور نميشد مگر خداكرم: «اگه رفته بودم جوشكاري خيلي خوب بود، خيلي چيزها ياد ميگرفتم. گرچه انگليسيا بهكسي كار ياد نميدن.»
سبيلهايش كمكم سفيد شده بود و دستهايش بنا كرده بود لرزيدن. پيشاني و كلة سرش تير ميكشيد. دردها همه با هم ميآمدند. كمردرد هم داشت پيرش ميكرد. مهرههاي پشت ميسوخت. درد كه زورآور ميشد، او دلش ميكشيد بهكار بچسبد و با هر سختي كه بود از مهندسها چيزي ياد بگيرد. خداكرم كهنهاي گرم ميكرد و بهكمرش مينهاد. درد در مهرههاي پشت ميدويد و او شكم به زمين ميكشيد.
روزي كه آمده بود، بيست و دوسالش بود. گفته بود: «پنج سال ميمانم براي خودم كسي ميشوم.» دست و زبان با هم نخوانده بودند. گفته بود و نكرده بود. دل كه خوش نبود، دست ياري نميكرد. با اينهمه كمردرد كه آمد جانسخت شد. به خداكرم گفته بود: «اگه آسمون به زمين بياد بايد برم ياد بگيرم.»
ميرفت كنار استاد كارش روي داربست ميايستاد. آجر روي هم نهادن يا سيمان ماليدن هوشياري ميخواست، آن هم در گرماي گرم تابستان. سفيدكاري آسان بود، اما يكباره ميديدي يك جاي ديوار تو رفته و جاي ديگر برآمده، و داد و بيداد استادكارش بلند ميشد: «چه ميكني، عبدالله؟ دست به هيچ كاري نزن، برو پايين گچتر كن. ميترسم كمردرد كاري دستت بدهد.»
به دل گرفته بود. دوستش بود و با هم آمده بودند. چارهاي نداشت. مينشست بهگچتر كردن. نشست و نشست تا روزي كه نامة خالو درويش آمد. امروز و فردا كرد. دوباره درويش نامه نوشت، و او اينبار، بار و بنديلش را بست و توي لنج نشست.
لنج ميرفت. خون روي پيشانيش ماسيده بود. نه خواب بود و نه بيدار. دريا سياه شد. انگاري بيدار شد، تو دريا افتاده بود. آب تا گردنش رسيده بود و دست و پا ميزد. تا چشم كار ميكرد دريا بود. هر كاري ميكرد پيش نميرفت. شب بود و خشكي ديدار نبود. هيچ چراغي كورسو نميزد. هيچكس نبود. هيچ درختي نبود. او بود و هفت درياي سياه، پشت تا پشت آب ايستاده بود. زهرهاش داشت ميتركيد: «آهاي. . .»
فريادش همه را بيدار كرد. خداكرم سيگار ميكشيد.
عبدالله گفت: «تا بوشهر خيلي مانده؟»
«فردا آفتاب بلنده كه ميرسيم.»
نگاه به ساعت كرد. سپيده زده بود.
«اگه باد نياد ميرسيم.»
عبدالله گفت: «كي گفت فردا باد ميآد؟»
«هيچي، خودم گفتم.»
خواب به چشمش نميرفت. سيگاري آتش زد. به ياد پسرش افتاد. باز درد كهنه سر باز ميكرد. همان روز كه نامة خالودرويش آمد، ميبايستي ميرفت. يك ماه بيشتر ميشد. نوشته بود: ماهبگم را بردهاند بيمارستان، تو هم بيا كه ناخوش سخت است، مبادا پشت گوش بيندازي.
نرفته بود. روي رفتن نداشت. مانده بود كه چه بكند؟ اگر ميرفت زن خوب ميشد؟ سالهاي سال خوب نشده بود. ميدانست كه سوگل، زن برزو، ماهبگم را تر و خشك ميكند. ميبردش كناراب و دوباره از پلههاي خانه بالا ميبردش. خالو درويش هر چه به زبانش ميآمد، ميگفت: «دخترم را با دست خودم تو چاه انداختم. كي به اين زن ميداد؟ رگ مردي توي تن اين آدم نيست. تخم و تركة فرنگيهاست.»
از درويش بدش نيامده بود. ميدانست تا دلش پر ميشد بد و بيراه ميگفت. درد آن بود كه ماهبگم توي نوار شروه خوانده بود. همان شب كه صدايش را شنيد، دلش تكان خورد. در خانة دوستهايش نشسته بود كه زن بنا كرد خواندن.
«اين كيه ميخونه؟»
مردي كه تازه از ايران آمده بود، گفت: «دست به دست بهم رسيده.»
«كجايي هستي؟»
«گناوهييم. اين هم گويا زني مال دشتيست.»
عبدالله دست و پايش را گم كرده بود.
كسي گفت: «تو قهوهخونة بوشهر صداش را شنيدم.»
درد كهنه سر باز ميكرد. چرا هرگز براي او نخوانده بود؟ هيچگاه نميخواند. سهسالي كه شب و روز با هم بودند، نديده بود كه زن بخواند. در اين چند سال چه كشيده بود كه توي نوار شروه خوانده بود تا كارگر سبيلكلفتي بگويد: «صداش خيلي گيراست.»
براي عبدالله بدنامي بود و رسوايي. پس توي قهوهخانهها هم صدايش را شنيدهاند! شايد خواسته دل او را بسوزاند و اين نوار را فرستاده كه آتشياش كند. اگر پا داشت شايد ميرفت همهجا ميخواند، همچنانكه خوانده بود. چه ننگي بود براي مرد! از گشنگي كه نمرده بود. خدر هم آنجا بوده و او خوانده؟
«بسوزي روزگار، اين هم سرم اومد.»
شايد كارگرها همهشان ميدانستند كه اين صداي زن اوست. توي دشتي كدام زن رفته توي نوار خوانده كه او برود؟ چه بود ميخواند؟ «به ناچاري نهادم بار بر دل. . .» ديگر يادش نيامد. ميخواست از خداكرم بپرسد، ديد او خوابيده. خون روي پيشانيش ماسيده بود. سرش هنوز درد ميكرد: «خدايا چه بود ميخواند؟»
«دگر دست از سرم بردار اي دل
كه ديگر مرده اين تن. . .»
يك سال پيش اگر برگشته بود، خيلي چيزها پيش نميآمد. نميگذاشت خدر به سربازي برود. خودش هم نرفته بود. مگر خدر چهاش شده بود كه خواسته بود زود برود كار كند. بهگوشش چه خوانده بودند كه گفته بود: «پولي كه پدرم بفرستد به درد من نميخورد.»
«من چه كرده بودم بوا. . . ؟ بواي دربه درت، بواي سياهروزگارت، تو ديگه سي چه دلمو خون كردي؟»
«رسيديم.»
به بوشهر نزديك شده بودند و او هنوز توي خودش بود.
هر كس پول و بار داشت ميماند. اما او دست و دل ماندن نداشت. به خداكرم گفت: «من ميرم تو قهوهخونه ميشينم تو بيا.»
تا از آنجا بيرون برود و خودش را به خيابان برساند، چند جا او را گشتند، نكند پولي همراهش آورده باشد. همهمه بود. از ميان باربرها و بستهها ميگذشت. از در بزرگ گمرك بيرون رفت. مردها كنار پيادهرو نشسته بودند، آنها پيش از او رسيده بودند و بار و بستهشان هنوز توي گمرك بود. روي چارپايهاي نشست. مردي چاي ميداد. تا تابستان خيلي مانده بود.
كسي پرسيد: «تو كويت روزي چند بهكارگرها ميدن؟»
عبدالله گفت: «روزي چهارصد، پانصد، اگه جوشكاري بلد باشي هزار تومن هم ميدن.»
«روزي هزار تومن! تو چرا برگشتي؟»
«كار دارم. زندگي همهش هم پول درآوردن نيست.»
«چهكاري از اين بهتر كه آدم روزي چهارصد تومن بگيره؟»
قهوهچي چاي به دستش داد.
همان مرد گفت: «اگه جاي تو بودم، تا صد سال ديگه هم وانميگشتم.»
يكي ديگر گفت: «ما هم اگه ميفهميديم نمياومديم. هفتادهزار تومن داشتم، همهاش بيست تومن به خودم دادن.»
«از پول هم مگه گمركي ميگيرن؟»
جواني كه روبه روي عبدالله نشسته بود گفت: «از پول هم ميگيرن.»
مردي به عبدالله گفت: «اين راست ميگه؟»
عبدالله گفت: «من پول همراهم نبود كه بگيرن.»
سر خيابان چاي نميچسبيد. زود بلند شد رفت. چند خيابان و چند كوچه، رسيد به سواريهايي كه از دهشان ميگذشتند. يك زن و دو مرد توي سواري نشسته بودند. دوتا مانده بود پر شود. عبدالله رفت جلو نشست. چندتا آشنا كنار ديوار، توي پيادهرو، ايستاده بودند. سرش را پايين انداخت. يكيشان برزو بود كه همين زمستان مردي زنش را بيآبرو كرده بود، و خودش تو بندر كار ميكرد. مردك ميخواسته كاري بكند كه زن برزو بچهدار شود. گويا سر كتاب برداشته بوده و گفته همين شبها مردي به خوابش ميآيد و به تنش دست ميكشد. آمدن همان و بيآبرو شدن همان.
نه برزو و نه عبدالله هيچكدام نميخواستند چشم به چشم شوند. برزو پيشترها نيش ميزد كه چرا عبدالله زن و بچهاش را بيكس گذاشته و رفته. اگر چيزي به زبان ميآورد، عبدالله هم چيزي ميگفت كه خيلي بد ميشد. هر دو كنار كشيده بودند و گاهي دزدكي همديگر را ميپاييدند.
ناگهان عبدالله از جا راست شد.
راننده گفت: «كجا؟ ميخواهيم بريم.»
«وا ميگردم.»
افتاد تو خيابانها و كوچهها. خودش هم نميدانست كجا ميرود. خوب نبود دست از پا درازتر برود خانه. يك گوني برنج يا چند بسته چاي اگر با خودش آورده بود، خار چشم درويش را ميشكست. خويشاوندها نميگفتند «با اين دار بلندت به درد چهكاري ميخوري؟»
جلو خودش نميگفتند. اما خالودرويش كه رودربايستي نميكرد، تا ميرسيد ميگفت: «كسي كه پاي سفرة پدرش ننشسته، از اين بهتر نميشه.»
نگاه كردن به چشم پيرمرد سخت بود. كاش همان سال كه هيچكس زنش نميداد، براي هميشه از ده ميرفت. هر كس دختر داشت ميگفت، نميداند پدر و مادرش كيستند، مردهاند، زندهاند؟ خالودرويش به جانش رسيد. اگرچه برزو دلش به ماهبگم ميكشيد، درويش مردانگي كرد و دخترش را به عبدالله داد. گفته بود: «در راه خدا كاري ميكنيم، اين هم بچة خودمونه.» و عبدالله شده بود داماد او. كاري ميكرد، ناني ميخورد. ديگر كسي نميگفت پدرش كيست، مادرش كيست؟ اينكه گفتن نداشت؛ پيرمردها همه يادشان مانده بود كه عبدالله را زير گزها پيدا كرده بودند. كي بود، شهريور بيست بود؟ سالي كه مردم از گشنگي علف ميخوردند و آب در پيالة گلي مينوشيدند، چند خانوار از بندرعباس آمده بودند. گاوباز بودند. گاو نداشتند، اما مردم گاوباز صدايشان ميكردند. از گشنگي چوب ميجويدند. خرما هم نبود بخورند. در ساية نخلها و گزها بار انداخته بودند. پاييز بود. بزرگشان ميگفت، از دست آبله سياه گريختهاند.
يك روز بازياري خرچرمة كدخدا را برده بود پشت گزها كه زير دمش را سفت كند، به چرمه چسبيده بود و هنهن ميكرد كه شنيد بچهاي ميگريد. بچه خوابآلود بود و چشمهايش را ميماليد. بازيار كارش را كه كرد رفت پيش او. بچه تازه بيدار شده بود و هايهاي ميگريست. دوسهسالش بود. و اين بچه شد عبدالله.
براي همين بود كه دلش نميخواست برگردد. رگ و ريشهاي نمانده بود، رود بيكسي همهچيز را با خود برده بود.
«اون لنج كجا ميره؟»
رسيده بود به بارانداز و دودل مانده بود. لنج پر ميشد. زن و مرد توش مينشستند. شلوغ بود. دوباره پرسيد: «كجا ميره؟»
«جزيره.»
نپرسيد كدام جزيره، سوار شد. آفتاب ميتابيد. سالها پيش شنيده بود كه گاوبازها در سال آبلهاي به جزيره رفتهاند. يادش نبود به خارك، شيف، هنگام يا كدام گورستان؟ هر چه بود، چيزي او را به آنجا ميكشاند، يادگاري گنگ و دور. چيز ديگري نبود، دريا بود كه بارها ديده بود و گاهي پرندهاي كه سيخكي فرود ميآمد، سينه به آب ميزد و بالا ميگرفت. ميرفت تا جاي ديگر تند فرود بيايد و آنگاه همگي روي آب بنشينند. خوش بودند. پا و نكشان سرخ بود و پرهاشان سفيد.
عبدالله سيگار ميكشيد. زني تو روي مردش ميخنديد، جوان بود.
«تا جزيره خيلي راه است؟»
جوان گفت: «مگه تو خونهات اونجا نيست؟»
«نه.»
جوان گفت: «تو جزيره ديدمت. يادم ميآد يه روز از خودم ماهي خريدي.»
«ماهي ميفروشي؟»
«ميفروختم، ديگه نه.»
عبدالله مانده بود كه چه بگويد. هيچگاه به جزيره نرفته بود، تا چه رسد ماهي بخرد.
كوچههايي كه هرگز نديده بود و آشنا مينمود. گشت، از اين كوچه به آن كوچه. خسته شد. روبه روي در خانهاي ايستاده بود. كودكي او را ديد و ترسيد، دويد توي خانه. مادرش آمد، گفت: «با كي كار داري؟»
عبدالله جا خورد: «كار. . . با كسي كاري ندارم.»
«پس اينجا نگهباني ميدي؟»
«دوستي داشتم، گفتن خونهش تو همين كوچه است.»
«كيه؟»
«غنيآبادي، آجركاره، پارسال كويت بود.»
«همچو آدمي تو جزيره نيست.»
از كوچه دور شد. ميرفت و ميگشت ميان ماهيفروشها: «اين مردي كه ميآد همسيماي من نيست؟ سبيلش كمي سفيد شده، موهاش كمي ريخته. اون زن چه چشمهاي درشتي داشت! انگاري خدر نگاهم كرد. بچهاي هم بغلش بود.»
الكي گفت: غنيآبادي، سر زبانش آمد. وگرنه غنيآبادي يزدي بود و در آنجا كاري نداشت. تنها يكبار در كويت از دور ديده بودش. خداكرم گفته بود: «اين همان مردي است كه خانة حاج صلبوخ، پدر سميره، را ساخته است.»
اين درست كه روزي غنيآبادي به حاج صلبوخ گفته بود: «ميروم جزيره، زود هم ميآيم.» اما خانهاش آنجا نبود.
حاج صلبوخ گفته بود: «هر چه پول ميخواي ميدهمت، بمان و كار ما را نيمهكاره ول نكن.»
غنيآبادي گفته بود: «نميدانم چرا ياد جزيرة شيف افتادم. چندساله ميخوام برم آنجا را ببينم.»
صلبوخ گفته بود: «بناها همهشان ديوانهاند. چهل سال ايران بوده، يادش نبوده برود جزيره، امروز كه ما باهاش كار داريم فيلش ياد هندوستان كرده.»
هر چه بود، گچبرياش ديدن داشت. عبدالله هم ديده بود، رفته بود، خانة نوساز صلبوخ را ببيند. سميره نشسته بود تلويزيون تماشا ميكرد. او رفته بود آشتي كند و گپ و گفتاري. توي راهرو كه رسيد، ماند. روي ديوار، آجرها انگار بازي ميكردند. هيچ نبود و همهچيز بود. چندتا آجر روي هم شده بود كوه، برجسته مينمود. جاي ديگر فروميرفت و گود ميشد، آنجا را رنگ آبي زده بودند. در گوشهاي ديگر عقابي با بالهاي گشوده ميخواست بنشيند، كمپيدا بود و رنگ آجرها چيزي بود ميان زرد و سفيد. خوبياش بهكمپيدايي آن بود. پرنده بالاي ديوار را گرفته بود. برجستگي و فرورفتگي داشت اما ديوار يكدست بود و دست كه ميزدي در دريا فرونميرفت. به چشم دريا ميآمد.
«اين كار كيه؟»
سميره گفته بود: «يه استاد ايراني، تازه اومده.»
از ديدن سميره گذشته بود. نماي خانه و گچبريها را ديده بود و بيرون رفته بود.
يادش بود كه زن حاج صلبوخ گفته بود: «دستمزد خوبي بهش داديم، بيهمتاست.»
هر چه بود، از كويت تا بوشهر آجرها دستبردار نبودند، ميآمدند: كوه، دريا، عقاب. راستي مگر غنيآبادي چندساله بود؟ شايد پدرش آجركار بوده و او از بچگي پيشش كار ميكرده. خدر او چرا زود رفته بود سربازي؟ خودش كه نرفته بود. انگشتهاي غنيآبادي چه ريختي است؟ چه دستهايي داشته و چه چشمهايي! هنوز نرسيده، سميره را هوايي كرده بود. از همه بدتر اينكه نمانده بود: «كار دارم.» با آن چشمهاي كويرياش، دو چشم ميشي كه بادهاي گرم بهش خورده باشد.
«نكنه ديوانه شدهم و خودم نميدونم؟ ماهبگم شنيده كه برگشتهام، برزو بهش گفته. مردم ميگن دلش سياهست. كسي كه دست پدر و مادر رو سرش نبوده، دلش تو دل آدم نميره.»
شنيده بود ماهبگم پشت سرش سنگ سياه انداخته. اگر نينداخته بود كه برميگشت. او كه رفته بود و توي سواري هم نشسته بود، چرا بيرون آمد؟ ميگفتند چند سال پيش كه عبدالله برگشته بود به ايران و هر كاري ميكردند نميماند، ماهبگم سنگ سياهي پشت سرش پرت كرده بود و گفته بود: «برو كه هرگز وانگردي!»
خداكرم هميشه ميگفت: «باور مكن، زنها آسمون پشمي درست ميكنن.»
«اگه چهلتا سنگ سياه هم انداخته باشن، من وا ميگردم.»
خوب هم رسيد. آفتاب زرد ميشد. سواري كمي دور از دهشان ميگذشت، ايستاد. ميبايستي پياده ميرفت تا به ده برسد. مردهكشي از بوشهر ميآمد، از كنارش گذشت. و تا او به ده برسد آفتاب نشسته بود و مردهكش برگشته بود.
توي ده نرفت، از بيراهه زد به خاكستان رسيد. ميترسيد آشنايي ببيندش و برود به خالودرويش بگويد، عبدالله آمده. يا بگويد، سر مادرت را بتراشند عبدالله! كجا بودهاي كه امروز دلت هواي خانهات كرده؟
در خاكستان فانوسي ميسوخت، سياهي مردي پيش ميآمد. ايستاد تا نزديك شود. هر چه ميآمد نميرسيد. گويي دلش نميآمد روي مزارها پا بگذارد، پايش را بلند ميكرد و هي ميآمد و نميرسيد. عبدالله جلو رفت. سي پارهاي زير بغل مرد بود، عرقچين سفيد و ريش انبوه، پيراهن و شلوار سفيد پوشيده بود. تلوتلو ميخورد. روي خاكريز كنار نخلستان كه رسيد، نزديك بود بيفتد. عبدالله او را شناخت. حسينكرم بود، گوشش سنگين بود و هميشه سر مزارها سيپاره ميخواند. و اكنون از بس خوانده بود، چشمش سياهي ميرفت.
بالاي خاكريز مانده بود و ميترسيد پا بردارد. عبدالله رفت پايين آوردش. منگ بود، گفت:
«خونة ما كجاست؟»
«همين راه راست بگير و برو، ميرسي به خونهت.»
«تو كي هستي؟ به جا نميآرمت. چه ميگويي، ها؟»
«ميگم مزار خدر عبدالله كجاست؟» عبدالله اينبار بلندتر گفت.
«كدام عبدالله، هموني كه زير گزها پيداش كردن؟»
«ها، همون.»
حسينكرم مانند كسي كه در خواب گپ ميزند، گفت: «گمونم عبدالله خودش مرده باشد، خيلي ساله نديدهمش.»
«بچهش كه مرده، كجا خوابيده؟»
«بچة خالودرويش زير بن اون كنار خوابيده.» درخت سدري نشان داد و در راه كه ميرفت با خود ميگفت: «عبدالله چه داشت كه بچه داشته باشه. . .»
در روشنايي فانوس دهنة بيل و دست گوركن پيدا بود، از گودال خاك بيرون ميريخت. مزاري آماده ميشد. درخت كنار ايستاده بود. خاموش و انبوه، برگي نميجنبيد. اگر بادي ميوزيد، زوزهاش بلند ميشد. باد تند چرا، باد گلشكافي هم اگر از شمال ميآمد، شيونش را بلند ميكرد.
عبدالله پاي كنار رسيد و بيآنكه بخواهد، نشست. خاك را مشت كرد و سپس موهايش را چنگ زد: «روزي كه رفتي، روزي كه آوردنت من كجا بودم؟»
ديگر چه بود؟ كسي تفنگ به دست ميدويد، يخچالي جابه جا ميشد و انگشتاني به هم ماليده ميشدند. خدر دلتنگ بود، سينههايي كوچك و كمپيدا، سينهاي سوخت. پرندهاي بال گشود و رفت. كشالة راني خونين بود و روي زمين كشيده ميشد. ساختماني آجري به هوا ميرفت، دستي در هوا آجرها را كنار هم ميچيد. زني ليك و شيون ميكرد، پيرمردي بند گاو به دست كنار جاده، روي پاها تا ميشد. و دو چشم درشت ميشي غنيآبادي توي ديواري پيدا و ناپيدا ميشد. چشمها بزرگ و ناگهاني نديدار ميشدند.
«بيكستر از من كسي نبود.»
«تو از كجا آمدهاي؟ خودت را كشتي.»
صدايي شنيد. آب چشم و بيني جامهاش را تر كرده بود. پشنگ آب پيشانياش را خنك كرد. گوركن بود، فانوس به دست و خاكآلود، زير بغل عبدالله را گرفت بلندش كرد. او را نشناخت. عبدالله او را به جا آورد، هماني بود كه ميگفتند رفته بود زير دم چرمة كدخدا را سفت كند؛ همان مردي كه هرگز بچهدار نشد و سرانجام گوركن از آب درآمد.
گفت: «تو چهكارهاش هستي؟»
«هيچ كارهاش.»
گوركن گفت: «خدا بيامرزدش، زن خوبي بود. پرندوش مرد.» عبدالله راست شد. يك مزار آنسوترك بود.
«مزار خدر عبدالله كجاست؟»
گوركن سرش را خاراند و گفت: «هوشم نيست. نميدونم اين مزار خدره يا اون يكي.» بعد گفت: «خدايا، مو به درد هيچ كاري نميخورم.»
عبدالله گفت: «خالو، تو عبدالله را ميشناسي؟»
«كيه كه نشناسه.»
«ميگم. . . برادري، كس و كاري نداشت؟»
گوركن كلوخي را كه داشت در گور تازهكندهاي ميافتاد، با دهنة بيل گرفت و گفت: «خودش بود و گل و گندش .» و نيشخندي زد.
عبدالله گفت: «تو گاهي پيش پدر مادرش ميرفتي كه ببيني بچة ديگهاي داشتهاند يا نه؟»
«آها. يه شب رفتم. راست و پاكش بخواهي دوسهتا بچة شكملخت دور و بر چادرشون بازي ميكردن. اشكمرو هم گرفته بودن. اما نميدونم بچة پيرمحمد بودن يا بچة كس ديگه. درسته، مردك، پيرمحمد بانگش ميكردن.» بعد گفت: «ها، ها. . . مزار خدر عبدالله اونجاست.»
عبدالله نگاه كرد، هر دو مزار گلي بود و پارچة سياهي رويشان كشيده بودند. اين يا آن، مزاري بود مانند همة مزارهاي ديگر. راه افتاد. پارهاي از شب رفته بود. در ميان همة خانهها، خانهاي بود مانند همة خانههاي ديگر. توي سرا نخلي بود مانند همة نخلهاي ديگر. گاوي علف ميخورد، خري زاره ميداد، پيرمردي آب از چاه ميكشيد، فانوسي روشن بود. و ديواري بود مانند همه ديوارهاي گلي كه انگار دو چشم ميشي ميان خشتهايش به آدم نگاه ميكرد.
عبدالله روي ديوار گردن كشيد. ديد او نشسته است با جامة سياه و تن و پيكري كه گوشت آورده بود. سفيدخاره بود و مينار از گردنش افتاده بود و موهاي سفيدش؛ ماهبگم.
از ديوار پايين آمد. راه خاكي را پيش گرفت. راهي بود مانند همة راهها. مردهكشي از شهر ميآمد مانند همة مردهكشهاي جهان. باز هم رفت، دور شد، مانند همة رفتنهايي كه رفته بود ولي اينبار برگشت پشت سرش را نگاهي كرد. در روشناي فانوس، ساية نخلي روي ديوار شكسته بود مانند همة سايههاي ديگر. و در درگاه آن خانه، زني نشسته بود كه مانند هيچ زن ديگري نبود.
مرداد 1361، تهران

رضا قاسمي متولد 10 دي 1328 در
اصفهان است. او در رشتههاي هنري مختلفي چون نمايشنامهنويسي، كارگرداني
تئاتر، آهنگسازي و داستاننويسي فعاليت داشته است. در زمينهي ادبيات
داستاني، سه رمان از وي منتشر شده است:
"همنوايي شبانه اركستر چوبها" (1996 - امريكا، 1380 - ايران)
"چاه بابل" (1999، سوئد)
"ديوانه و برج مونپارناس"
(2002 - 2001، انتشار آنلاين در اينترنت)
هرگز نخواسته بودم نويسنده باشم. همه چيز با يك ساعت مچي«وست اند واچ» شروع شد. تقصير هم تقصير گاو بود.
كلاس چهارم بودم يا پنجم دبستان. از مدرسه كه آمده بودم كز كرده بودم گوشهي اتاق و يكي دو ساعتي ميشد دفترم را باز كرده بودم و، به جاي نوشتن، ته مدادم را ميجويدم. پدر كه با جديت و علاقهي زيادي وضع درسي مرا زير نظر داشت، گمانم حالت غيرعادي مرا ديده بود كه گفت: «چرا مثل خر توي گل گير كردهاي؟»
من نميدانستم خر چطور توي گل گير ميكند. اما خودم يكي دو بار توي گل گير كرده بودم. احساس كردم پدر چه خوب وضع مرا درك كرده. با خوشحالي دفتر را برداشتم و رفتم كنار او.
آن روز درس تازهاي داشتيم كه تا آن هنگام حتا نامش هم به گوشم نخورده بود. مشق را ميفهميدم چيست، چيزي را بايد عينا رونويس ميكرديم. نه يك بار، نه دو بار، گاهي بيست سي بار. حساب را هم ميفهميدم چيست، چيزي را بايد در چيزي ضرب ميكرديم يا از چيزي كم ميكرديم يا به چيزي اضافه ميكرديم. و مگر در زندگي روزمره كار ديگري غير از اين ميكرديم؟ اما نوشتن «انشاء» چيز تازهاي بود.
پدر گفت: «اين كه چيزي نيست.»
راست ميگفت. براي پدر هيچ چيزي چيزي نبود. كارگر شركت نفت بود و شش كلاس بيشتر نخوانده بود اما هم او بود كه براي اولين بار در ده زادگاهش زورخانه داير كرده بود؛ پايگاهي براي تبليغ عقايدش (پدر بفهمي نفهمي تودهاي بود). هم او بود كه با مكاتبات پيگيرش به اين مقام يا آن، سرانجام، پاي پست را به ده زادگاهش باز كرده بود؛ و بعدها پاي برق را و حمام بهداشتي و كلانتري و تلفن را. اين را همه ميدانستند. اما پدر كار ديگري هم كرده بود كه هيچكس نميدانست، جز من. پدر نميدانست كه من روزي آن كشوي سحرآميز را كه قلمرو ممنوعهي او بود، باز كردهام و، ميان اشياء مرموزي كه آنجا بود، دست بردهام به كتابي كه در صفحهي اولش وصيت كرده بود: «هيچ يك از فرزندانم حق ندارد تا زماني كه در قيد حيات هستم اين كتاب را بخواند.»
براي پدر نوشتن انشاء چيزي نبود. براي من اما نوشتن معناي اطاعت را داشت. چيزي را بايد ميگذاشتند جلووم و به من تكليف ميكردند از روي آن بنويسم. و اين كاري بود كه، در واقع، در همهي موارد زندگي ميكرديم. گفتم: «آخر چطور؟ بايد چيزي باشد كه از روي آن بنويسم!»
گفت: «از روي فكر خودت بنويس».
با حيرت به او نگاه كردم. اول بار بود كه به فكر من اهميت داده ميشد.
گفت: «موضوع انشاء چيست؟»
گفتم: «فايدهي گاو».
گفت: «خب، گاو حيوان مفيدي است. هر فايدهاي كه دارد، يكي يكي بنويس.»
بيآنكه حيوان مفيدي باشم، مثل گاو، خيره شدم به پدر، چه چيزي را بايد مينوشتم؟ آخر من به عمرم گاو نديده بودم. همهاش لولههاي نفت بود و ماشين و كشتي و اسباب و آلات صنعتي.
وقتي گفت «گاو به ما شير ميدهد» حيرت من بيشتر شد. آخر من پسر بزرگ خانواده بودم و ديده بودم همهي هشت بچهاي را كه بعد از من به دنيا آمده بودند مادرم شيرشان را از داخل قوطي حلبييي فراهم ميكرد كه رويش به انگليسي نوشته شده بود: Milk Klim ، و شكل اين قوطي هيچ شباهتي نه به پستان مادر داشت و نه به پستان هيچ حيواني.
اول بار بود از من خواسته شده بود فكر بكنم؛ آن هم دربارهي موضوعي كه هيچ نميشناختم. و تازه چقدر؟ يك صفحهي تمام. و حالا همهي آن چيزي كه من دربارهي گاو ميدانستم به يك خط هم نميرسيد. نميدانم پدر در چشمهام درماندگي كداميك از حيوانات روستايشان را ديده بود كه دلش سوخت، دفتر را برداشت، صفحهاي از وسط آن جدا كرد و قلم را بر كاغذ گذاشت.
در سكوت به گره ابروانش خيره شدم؛ و به دستهاش كه از راست به چپ روي كاغذ ميلغزيد و هر بار كه به آخر سطر ميرسيد با قاطعيت و اطمينان كمي پايين ميسريد. صداي خشخش قلم بر كاغذ، در آن سكوت اتاق، صداي جادويي ِ اتفاقي بود كه جنس آن را نميشناختم. در چهرهي پدر حالت خدايي را ميديدم كه از هيچ، چيزي را خلق ميكرد. يك ربع بعد، كاغذ را انداخت جلووم و گفت: «حالا همينها را با خط خودت بنويس توي دفترت، و وقتي معلم صدايت كرد بخوان.»
كلاس در سكوت و حيرت فرو رفته بود. انشايي كه من خوانده بودم هيچ ربطي نداشت به پرت و پلاهايي كه ديگران نوشته بودند. معلم آرام جلو آمد. تا امروز، هرگز كسي در نگاهش آنهمه تحسين نثار من نكرده است كه آن روز معلم كرد. كمكم داشت باورم ميشد كه آن انشاء را واقعا خود من نوشتهام. معلم به آرامي دست كرد و از جيبش ساعت «وست اند واچ» ي را بيرون آورد و گفت: «اين هم جايزهي انشاي بسيار زيبايي كه نوشتهاي.» بعد رو كرد به كلاس: «تشويقش كنيد!»
بيهوش نشدم، اما عكسالعمل آدمي مثل من در موقعيتي مثل آن، بيهوشي است. آخر قيمت يك ساعت وست اند واچ دهها برابر قيمت يك چتر بود كه همهي دوران كودكي در آرزويش بودم و هرگز كسي برايم نخريد؛ چون نخستين چتر زندگيام را، هنوز باز نكرده، توفاني مهيب از دستم ربود، كوبيد به تير چراغ برق، و لاشهي درهم شكستهاش را هم چنان با خود برد كه گويي هنوز در جايي از اين جهان دارد ميبردش.
آن روز اين معلم انشاء تا حد خدايي در ذهنم بالا رفت. خدايي كه براي سالها متانت و شخصيتش الگوي رفتار و زندگيم بود. تا آن روز شوم كه تصويرش در ذهنم شكست و با شكسته شدنش چيزي هم براي هميشه در من ويران شد.
آه اي ساعت «وست اند واچ»! تو مسير زندگي مرا عوض كردي. واداشتيام هنوز زنگ انشاء تمام نشده فكر انشاي هفتهي بعد باشم. واداشتيام از مشق و حساب و هندسه بزنم و تمام وقت روي موضوع هفتهي بعد كار كنم شايد اين بار معلم، نه از جيبش، كه از گوشهاي چتري بيرون يباورد و جايزه بدهد.
ديگر از جايزه خبري نشد. اما هر بار كه باران ميآمد و من خيس آب به مدرسه ميرسيدم يا خانه، به نوشتن چيزي ميانديشيدم تا چتري باشد براي لكنت حضورم.
يك روز، وسط درس علم الاشياء، فراش مدرسه در اتاق را باز كرد؛ به پچيچ چيزي با معلم گفت و كاغذي را به دستش داد. هيچگاه از پچپچه بوي خوشي نميآيد. چيزي را در هوا منتشر ميكند كه ذاتِ ناامني است.
معلم صدايم كرد. حفرهاي در درونم دهان گشود. فراش مدرسه دستم را گرفت و راه افتاديم. از راهرو كه پيچيديم، چهارچوبِ درِ اتاقِ مدير مدرسه پيدا شد؛ و در قاب اريب در، چهرهي چند نفر ديگر كه آنجا به صف بودند؛ از كلاسهاي بالاتر؛ همگي رنگپريده و لرزان. چيزي مرا گره ميزد به اين صف ترسخورده و پريشان. براي يك آن، حضورشان مرا بيرون كشيد از تنهايي در برابر مصيبتي كه نميشناختم اما در ذرات فضا معلق بود.
به دفتر مدير وارد شدم. سكوتي سنگين همانجا دم در ميخكوبم كرد. مدير بي هيچ كلامي نگاهم كرد. هيچ چتر حمايتي در اين نگاه نبود. آرام برگشت به سمت ديگر اتاق؛ آنجا كه عينكي دودي روي عضلات يخزدهي صورتي سنگي سكوت كرده بود. آنچه رمز و راز ميدهد به سكوت كسي كه ترا احضار كرده است سرنوشت شومي است كه برايت رقم زده است. اين سكوت آنقدر زمان منجمد شده را در خود جا داد تا چند آشناي ديگر، باز هم از كلاسهاي بالاتر، به صف لرزان ما پيوست و عاقبت، آن صورت سنگي از پشت عينك دودي به سخن درآمد: «راه بيفتيد!»
به كجا ميرفتيم؟
ميرفتيم؟ چه سؤال ابلهانهاي! هر كسي ميرود لابد ميداند به كجا. ترسِ از «مكان» هنگامي لگام ميگسلد كه ترا ببرند.
به كجا ميبردندمان؟
خياباني اصلي شهر را دو قسمت ميكرد: يك سو خانههاي كارگران بود و سوي ديگر، با فاصلهاي به پهناي يك ميدان، خانههاي كارمندان. ماشين لندروري كه ما را ميبرد پيچيد به سوي منطقهي سرسبز كارمندان. چنگ ميزدم، مثل چنگ زدن نابينايي در نور، به هر چه از ذهنم ميگذشت مگر اندكي روشنا بتابانم به سرنوشتي كه پنهان بود. چهرهي پدر را ميديدم كه هفتهاي بود عبوس بود و درهم بود. لكهي كوچكي از روشنا افتاد روي روزنامهاي كه پيش پاي پدر بود. پدر نشسته بود روي قالي؛ زانو را ستون دستها كرده بود و دستها را ستون پيشاني. كسي جرئت نميكرد از پدر بپرسد. دزديده از گوشهي چشم نگاه كردم. تيتر درشت روزنامهي كيهان زير نگاه خيرهي پدر له ميشد: «عاملان قتل منصور دستگير شدند.» يادم آمد به شبي كه پدر، با آن همه هيبت و نفوذ، مثل بچهاي، تا صبح ميگريست و بيوقفه به هقهق دم ميگرفت: «استغفرالله ربي و اتوب اليه.»
چه اتفاقي افتاده بود؟ از چه چيزي توبه ميكرد؟ هيچگاه نفهميدم. اما اين را ميدانم كه از فرداي آن روز عكسي روي ديوار اتاقمان ظاهر شد كه زيرش نوشته شده بود: «مرجع تقليد شيعيان جهان حضرت آيتالله العظمي روح الله الموسوي الخميني». با ظهور اين عكس، آن پدري كه ما بچهها را به هوا ميانداخت، ميخنديد و تصنيف «گل پري جون» را ميخواند، براي هميشه از خانهمان رفت و بجاي او مرد عبوسي آمد كه به ما امر و نهي ميكرد؛ تهريشي داشت، تسبيح ميانداخت و به هر خانهاي كه پا مينهاد، پيش از هر چيز، دستور ميداد راديويشان را خاموش كنند.
ماشين پيچيد به سمت خياباني كه ميشناختم و در انتهاش خانهاي بود كه از آن فقط به پچپچه سخن ميرفت. بياختيار برگشتم به سمت بغل دستي كه از من سه سالي بزرگتر بود. با آرنج آرام به پهلويم زد.
ترس را، چمن به چمن، از محوطهي سرسبز جلو عمارت ساواك با خود برديم تا گره بزنيم به وهم نيمهتاريك راهروي ورودي عمارت.
هيچ شادي آنقدر بزرگ نبود كه شادي ديدن معلم انشاء وقتي كه هدايتمان كردند به اتاقي كه دفتر كار سرهنگ بود. از سرهنگ خبري نبود اما معلم انشاء آرام و باوقار نشسته بود روي صندلي سياه رنگي كنار ميز. پس اين معلم مهربان، اين خداي زندگيام آمده بود تا چتر حمايتش را بگستراند روي سر «انشاء نويس نابغهاي» كه كوچكترين فرد اين صف رنگپريدگان لرزان بود.
از سر صف شروع شد. ايستاده بوديم به ترتيب قد و من در ته صف. جرقهها بود كه از پوستهاي ملتهب صورت برميخاست وقتي دست سنگين و ورزيدهي سرهنگ فرود ميآمد: «چلقوزاي احمق گه، كي گفته بود پاتونو بذارين تو مسجد؟»
وقتي پوست صورت من گر گرفت، هيچ چتر حمايتي سايهگستر خفت و تنهاييام نشد. نگاهش كردم. همچنان آرام نشسته بود روي همان صندلي سياهرنگ كنار ميز. نگاهم كرد. چشمهاش مثل دو چشم شيشهاي تهي بود از هر شفاعتي. يك دم لبهاش از هم گشوده شد. برق مشمئزكنندهي دنداني از طلا چيزي را در درون من ويران كرد. چرا آن همه سال نديده بودمش؟ آن همه سال در كلاس حرف زده بود خنديده بود اما برق طلايي نبود. يا بود و فقط بايد در همين لحظه ميديدمش؛ مثل نقطهاي مشتعل بر پايان هستي يك خدا.
روضهخوانان نوجواني كه در شبهاي ضربت خوردن حضرت علي، به شيوهاي نمايشي، چراغهاي مسجد را خاموش ميكردند و انشاهايشان را در تاريكي زير گنبدها سر ميدادند، با همان يك سيلي آزاد شدند و تعهد كردند ديگر از اين غلطها نكنند. اما سيلي بزرگتر هنوز مانده بود تا فرود آيد.
تابستانها، گرما و شرجي بيداد ميكرد. زنها در حياط ميخوابيدند و مردان تختخواب تاشوي بروجرديشان را در بيرون خانهها علم ميكردند و به واقع در كوچه ميخوابيدند. ميان رديف خانهها بيابان بود؛ فضاي باز بيآب و علفي كه اگر گرما به نهايت ميرسيد تختها را ميكشاند به وسط اين بيابان. صبح، اگر مه بود، همين طور كه قالب يخ بر دوش ميرفتي، از اين جماعت خفتگان در بيابان، فقط تكهاي دست ميديدي، سري، يا تكهاي از پا كه بيرون زده بود از سپيدي مه و ملافهها. به كابوس ميمانست. بايد چند سالي ميگذشت، آتش جنگي در ميگرفت، تا باز همان سرها و پاها و دستها را ببيني، تكهتكه، غرقه در خون، ميان سپيدي كفنها. اما هنوز خيلي مانده بود تا برسيم به سالهاي كفن.
در يك نيمهشب تابستان كه گرما و شرجي همه چيز حتا نور مهتاب را خيس عرق كرده بود، اين معلم انشاء از كوچهمان ميگذشت. چند سالي بود نديده بودمش. درستتر بگويم، احتراز ميكردم. خوش بود و سرش گرم باده. مرا كه ديد جلو آمد. هر دو در وضعي بلاتكليف بوديم. نشست بر لبهي تخت. حالا من هفده ساله بودم، محصل دبيرستان؛ و او ناظم دبستان. آنروزها نخستين كار من در مجلهي خوشه چاپ شده بود و اين در شهرستان كوچكي مثل بندر ماهشهر صدا ميكرد. وقتي گفت نمايشنامهي مرا خوانده، گفتم: «اين نتيجهي ساعت وست اند واچ شماست.»
سكوت مرموزي كرد. ذرات ملتهب آشفتگي، مثل شرجي و نور مهتاب، خيمه زده بود در اطراف. چيزي روي قلبم سنگيني ميكرد. حال كسي را داشتم جفا ديده. نتوانستم در دل نگه دارم، گفتم: «حالا انشايمان را بجاي آنكه در مسجد بخوانيم در مجله مينويسيم. اميدواريم ديگر براي اين يكي سيليمان نزنيد.»
گفت: «منظورت را نميفهمم.»
گفتم: «دوران مدرسه براي بچهها دوران عجيبي است. آدم از بعضي معلمها ميترسد، از بعضي نفرت پيدا ميكند، و به بعضي عشق ميورزد. من به شما ارادت عجيبي داشتم. انتظار نداشتم شما را در ساواك ببينم.»
گفت: «به جدهام زهرا من ساواكي نيستم.»
«به جدهام ...»! چه فلاكت غريبي در اين كلمات بود. ديگر هيچ چيزي از اين خداي كاغذي سر پا نمانده بود. گفتم: «پس آنجا چه ميكرديد؟»
گفت: «سرهنگ همشهري ماست. رفته بودم سري بزنم.»
فايدهاي نداشت. چرا بايد بيش از اين ويرانش ميكردم؟ كه از او اعتراف ميگرفتم؟ و مگر اين همان كاري نبودكه ساواك با ديگران ميكرد؟ سعي كردم سر و ته قضيه را هم بياورم. گفتم: «به هر حال بابت آن ساعت مچي ممنون.»
در پرتو نور مهتاب، يك آن، همان برقي را در چشمانش ديدم كه آن روز پس از خواندن انشاء ديده بودم. اما چيز شومي در فضا بود كه ميرفت همهي ذرات مهتاب را از جنس خود كند.
برخاست و همينطور كه با من دست ميداد گفت: «آن ساعت را پدرت خريده بود. خواسته بود وقتي انشاء تمام شد به عنوان جايزه به تو بدهم!»
معلم انشاء از خم كوچه پيچيد و گم شد در غبار شرجي و شب. و من، ويران از ضربهاي كه فرود آمده بود، روي تخت دراز كشيدم. يعني ميدانست كه آن انشاء را هم پدر نوشته بود؟
خيره شدم به آسمان. آنجا هم، در فضاي تاريك ميان ستارگان، چيزي ويران شده بود. برخاستم. خيره شدم به انتهاي كوچه. آنجا كه معلم انشاء در غبار شرجي و شب گم شده بود. چه فرقي ميكرد؟ آن معلم انشاء هم كه روزگاري مظهر عطوفت بود، مثل آن پدر خندان، سالها پيش گم شده بود. نگاه كردم به بيابان؛ به پرهيب ترسآور تختخوابهايي كه شرجي و دم هوا رانده بودشان تا دوردست تاريكي؛ نگاه كردم به سپيدي ملافهها؛ به انبوه خفتگاني كه به بقاياي قتلعامي مهيب شباهت داشت.
دوباره دراز كشيدم روي تخت و خيره شدم به آسمان. يادم آمد به شبي كه از يك غيبت چند روزهي پدر استفاده كردم و رفتم سراغ آن كشوي سحرآميز. همين كه بازش ميكردي عطري گيجكننده به مشام ميرسيد. هر چيز كه آنجا بود رمز و رازي داشت كه براي كشفش بايد سالها ميگذشت. مثل همان كتاب كه سرگذشت روزگار جوانياش بود و من حق نداشتم تا زنده است بخوانم. برش داشتم. تا صبح ميخواندم و ميگريستم. همهاش شرح روياهايي كه خاكستر شده بود. مثل همين روياي نويسنده شدنش. براي تحقق اين رويا تا آنجا پيش رفته بود كه خاطراتش را داده بود تايپ كرده بودند بعد هم برده بود، لابد به اصفهان، داده بود صحافياش كرده بودند و عنوانش را هم با حروف چاپي كنده بودند روي جلد گالينگور.
چهل و پنج سال پيش، در شهرستاني دور افتاده كه نه چاپخانهاي داشت، نه كتابخانهاي، نه كتابفروش و نه كتابخواني، پدر در كشو ميزش كتابي چاپ شده داشت، كتابي در تيراژ يك نسخه.
نويسنده شدن من حاصل يك تباني بود؛ حاصل توطئهي پدري كه براي نويسنده شدن محتاج توطئهي كسي نبود. اما اين مردي كه همهي زندگياش در طنيني آخرالزماني گذشت، بزرگترين شكست زندگياش نه ناكامي خودش در نويسندگي، كه نويسنده شدن من بود. توطئه را به وقت جواني كرده بود؛ به وقت لامذهبي. و رويايش وقتي متحقق شده بود كه بزرگترين آرزويش ديگر نه نويسنده شدن من، كه ديدن من در «لباس روحانيت» بود. وقتي ديد حريف نميشود،گفت: « پس، اقلا دكتر شو!»
يك سال تمام بازياش دادم. گمان ميكرد پزشكي ثبتنام كردهام. شبي كه فهميد تئاتر ميخوانم، تا صبح ميگريست. ميگفت: «پسرم مطرب شده است!» بيچاره نميدانست كه دو سال بعد آن پسر «مطرب» اولين مشقهاي موسيقياش را آغاز خواهد كرد!
حالا من مينويسم بدون هيچ رويايي. مينويسم تا فراموش كنم كه نوشتنم را توطئهي پدر رقم زده است. بر عليه اين سرنوشت به اشكال مختلف شورش كردهام. در بيست سالگي نوشتن را رها كردم. سه سال تمام نه كتابي ميخواندم، نه كلمهاي مينوشتم. سه سال تمام تلويزيون را تا برفكهايش، و روزنامهي كيهان را تا آگهيهاي ترحيمش نگاه ميكردم. تا آن شب شوم زمستاني كه دستي نامريي گريبانم را گرفت و از رختخواب بيرون كشيد.
نيمههاي شب بود. دراز كشيده بودم كنار زنم اما ساعتها بود ضجههاي شهواني دو گربه خوابم را ضايع كرده بود. در آن هنگام گمان ميكردم اين ضجهها شهواني است. سالها بايد ميگذشت تا بدانم كه دو گربه وقتي روي ديواري باريك به هم برسند بايد يكي برگردد تا راه باز شود براي ديگري. و چون هيچيك كوتاه نميآيد اين كشاكش آنقدر ادامه پيدا ميكند تا سرانجام زور يكي بچربد به ديگري.
آن دست نامريي دست كداميك از گربههاي درونم بود؟
قلم را برداشتم. اغراق نميكنم اگر بگويم حال كسي را داشتم كه با پسگردني نشانده باشندش پشت ميز. نمايشنامهي «نامههاي بدون تاريخ ...» حاصل اين پسگردني بود. اما آن دو گربه تا سالها بعد باز هم روي ديواري باريك مقابل هم در آمدند. از آن پس، بر عليه اين سرنوشت تحميلي، به شكلهاي ديگري تمرد كردم. خودم را شقهشقه كردم: كارگرداني تئاتر، نوازندگي، آهنگسازي ... تا حد زيادي هم موثر بود. كمتر از هر نويسندهي همنسلم نوشتهام. اما حالا چند سالي است كه تسليم سرنوشتم شدهام.
اگر ترس زائيدهي ناآگاهي به چيزهايي است كه در اطرافمان ميگذرد، بايد بگويم «نوشتن» تنها چتري است كه زير آن احساس ايمني ميكنم؛ چتري كه زير آن واقعيتها خودشان را برهنه ميكنند. سي و چهار سال تمام، آن ساعت «وست اند واچ» و آن كتاب خاطرات براي من دو واقعيت مجزا بودند؛ بيهيچ ارتباطي با هم. (ساعت نشانهي ذوق و ابتكار پدري بود مراقب وضع درسي فرزند، و كتاب خاطرات نشانهي استعدادي كه اگر محيط مناسبي می داشت نويسندهاي ميشد شايد بزرگ.) تنها در لحظهي نوشتن همين سطرهاست كه ميان آن دو چيز مجزا، يعني كتاب و ساعت، ارتباطي را كشف ميكنم كه راه ميبرد مرا به درك واقعيتي ديگر؛ واقعيتي دلهرهآور؛ اينكه هستي من چيزي نبوده است مگر عرصهي نبرد روياهاي متناقض پدر. نبردي كه در آن برنده و بازنده هر دو يك نفرند؛ همان پدر. تسلايي اگر هست اين است كه ميان آن همه چيز كه گم شدند براي ابد، آن چتر گم شده شايد همين چتري باشد كه حالا زير سابهاش احساس ايمني ميكنم. براي من، نوشتن يعني همين.
پاريس ـ 1996
جهان پر شگفت است و تن هم شگفت نخست از خود اندازه باید گرفت
دگر آن که این گرد گردان سپهر همی نو نمایدت هر روز مهر
(( فردوسی خردمند ))
گرد گردان سپهر یعنی چه ؟!...
فردوسی خردمند در قرن چهارم زندگی می کرده یعنی ۱۰۰۰ سال پیش
و گالیله ۱۵۶۴ میلادی یعنی تقریبا ۵۰۰ سال بعد از فردوسی
اما جهانیان با یک داستان سوری " گرد" و دوار بودن زمین را به گالیله
منتسب می کند چون ما حاضر نیستیم از بزرگان و تمدن خود دفاع کنیم !!!![]()
هر چند واژه های گنبد دوار بارها توسط شاعران این سرزمین پس از فردوسی تکرار می شود اما خود فردوسی می گوید :
یکی نامه بود از گه باستان فراوان بدو اندرون داستان
و می دانیم نامه باستان یا خداینامه به هزار و هشتصد تا هفت هزار سال پیش بر می گردد و منشا شاهنامه نیز بوده است این مسئله شناخت دیرینه ایرانیان از گیتی و زمین را به خوبی نشان می دهد آنها حتی مدارهای نیمروزی (نصف النهار) به دور زمین طراحی نموده بودند و مرکز شروع آن شهر نیمروز (هم اکنون با بی کفایتی شاهان قاجار در اختیار افغانستان است ) بود که امروز استعمارگران غربی به جای شهر نیمروز از گرینویچ به عنوان مرجع زمان یاد می کنند و در کشورمان هم عده ای این لقمه کثیف را چه راحت می جوند و دم بر نمی آورند ...
و الا آخر.......
این هم عکسی از مجسمه نقره ای شاپور دوم پادشاه ساسانی ، که جهان را (با مدارهایش ) بر روی تاجش می بینید .
یاد رستم زاد افتادم که غربیان و ما !!! امروزه به آن سزارین می گوییم!
وزیر بهداشت کجاست ؟! ...خدا می داند...
چرا دستور نمی دهد بیمارستانها و مراکز دانشگاهی این واژه را تغییر دهند ؟! ...
پاستوریزه یعنی چه ؟...
این که گرما موجب کشته شدن میکروبها می شود ...
بیچاره ملتی که ۷۵۰۰ سال است که هر چهارشنبه آخر سال از آتش می پرد و می گوید:
زردی من از تو سرخی تو از من
یعنی چه این کلمات ؟
ایرانیان آتش را مظهر پاکی و پاک کنندگی در طی تاریخ خود می دانسته اند حالا آن را باید در قبای یک اجنبی دید .
من منکر خدمات پاستور بخصوص در دفع بیماری هاری نیستم .
اما این سئوال را دارم که چرا هر آنچه داشته و داریم را باید به نام دیگری ضرب بزنیم .
بقول ارد بزرگ : آنکه به سرنوشت میهن و مردم سرزمین خویش بی انگیزه است ارزش یاد کردن ندارد .
عزیزانم اگر تاریخ و پیشینه قدرتمندمان را نادیده بگیریم آینده از آن ما نیست...
در مورد ارد بزرگ اگر منظورتان کتابی است که خود نگاشته ام یعنی " برانگیختگان " که در مورد نزدیکی های فکری ارد بزرگ با جبران خلیل جبران و فردریش نیچه است می توانید متن در این آدرس ببینید :
http://sokhanma.blogfa.ir/post-56.aspx
نظریه قاره کهن ارد بزرگ ، یکی از نکات ممتاز این شخصیت ایرانیست . و به نظرم آینده جهان را می توان به روشنی در آن دید . در این آدرس می توانید اصل نظریه را ببینید البته نظری از اینجانب هم در آنجا هست ...
از بعد هنری در مورد او مطالب بسیار است اما متن زیر شاید مناسب تر باشد :
اخبار در سطح رسانه های گروهی در مورد ارد بزرگ را نیز در پایگاه زیر ببینید
البته چنانچه احتمالا دیده اید جستجو گر گوگل بیش از ۱۲۰ هزار بار نام " ارد بزرگ " را می یابد و شاید منابع بهتری نیز باشد که من نمی دانم...
آنچه در بالا اشاره نمودم بدین خاطر بود که احساس کردم مناسبتر است .
تا کنون دوستان بسیاری از من خواسته اند در مورد ارد بزرگ اطلاعات بیشتری در اختیارشان بگذارم حتما این کار را خواهم کرد .
نگاهش در چهارچوب افکار سیاسی نمی گنجد او از ریشه های تاریخی ملت های منطقه سخن می گوید .
و به نظر من چون می داند اتحاد سیاسی در شرایط حاضر غیر ممکن است با نظریه قاره کهن خود از همه این کشورها که عبارتند از : قزاقستان ، ازبکستان ، تاجیکستان ، قرقیزستان ، ازبکستان ، ترکمنستان ، افغانستان ، شمال باختری هندوستان ( سرزمین کشمیر ) ، پاکستان ، ایران ، عراق ، ترکیه ، سوریه ، لبنان ، قبرس ، نیمروزی ترین (جنوبی ترین ) بخش روسیه در میانه استراخان در شمال دریای خزر تا نیمروز اکراین ، آذربایجان ، ارمنستان و گرجستان
می خواهد تحت عنوان یک قاره گرد هم جمع شوند
تحت عنوان " قاره کهن "
سپس کشورهای این منطقه بر اساس این " پی " یعنی قاره کهن می توانند شروع به افزایش مراودات اجتماعی و فرهنگی ، نزدیک سازی اقتصادی و در نهایت سیاسی بنمایند .
او بخوبی جهان را تشریح می کند و می گوید حاکمیت اندیشه ایرانی در سطح قاره کهن به مراتب بیشتر از حاکمیت معنوی یونان در جهان غرب و اروپاست .
مسلما با چنین پنداشتی می توان ایران را نبض تپنده قاره کهن دانست .
از یک سال و اندی پیش که این نظریه مطرح شده بسیار در مورد آن اندیشیده ام فکر می کنم بزرگترین مزیت های این نظریه عبارتند از :
۱- همه گیر است و تمام کشورهای منطقه را بدون مغایرتهای سیاسی به گرد خود جمع می کند .
۲- چون این بحث از ایران شروع می شود می توان امید داشت با مدیریت درست آن به جایگاه تاریخی ایران بزرگ دست یافت البته این مسئله برای کشورهای دیگر این حوزه نیز قابل دست یابی است یعنی همه بزرگ می شوند چون همه دارای یک بطن و ریشه هستیم . همانند اتحادیه اروپا ...
۳- چنانچه می دانیم بخاطر مغایرتهای مذهبی همچون شیعه و سنی بودن و غیره ، همواره استعمار با تفرقه افکنی مانع همگرایی منطقه ای ما با کشورهای همسایه مان شده است این ایده با تقویت هویت ملی و تاریخی کل کشورهای قاره کهن می تواند اختلافات را به حداقل برساند.
۳- تجزیه طلبان در کل کشورهای منطقه منزوی خواهند شد سرعت همگرایی و نزدیکی به آن حد خواهد رسید که تمام کشورهای عضو سعی خواهند نمود ثبات را برای یکدیگر فراهم سازند تا لطمه ای به منافع مشترکی که با راه اندازی مجلس مشترک قاره کهن قابل تعریف است وارد نشود .
۴- تمام مشکلات کشورهای منطقه بخاطر آن است که هریک خود را جزیره ای جدا فرض می کنند و جالب اینکه این جزایر تنها به کشورهایی اجازه پهلو گرفتن می دهند که دشمن همسایه گان آنهاست . قاره کهن این مشکل را هم بر طرف می کند .
۵- امنیت پایدار که لازمه رشد در همه ابعاد است در سطح منطقه فراهم می شود.
۶- کشورهای جنوبی دریای ایران و خلیج فارس منزوی شده و توهم بزرگ بودن شورای همکاری خلیج فارس را نخواهند داشت .
۷- کشورهایی نظیر لبنان ، سوریه و عراق که در دارای فرهنگ و پیشینه مشترک تاریخی با ما هستند از عربها جدا شده و ما را به آبهای مدیترانه خواهند رساند.
ما نباید ترسی از این هم گرایی داشته باشیم .
بقول ارد بزرگ در نظریه کهکشان بزرگ اندیشه سرزمینی که فردوسی را در بطن و ریشه دارد و جوانان نو آور و خلاق بسیار ، مسلما پادشاهی جهان آینده را ، در پیش رو خواهد داشت .
امیدوارم این تفسیر کمکی به شما در جهت شناخت بیشتر ارد بزرگ کرده باشد .
هر چند من تنها به گوشه ای از آن پرداختم دهها مورد دیگر در نظریه قاره کهن ، همچون پیش بینی بیدار شدن استعمار جدید جهان و آن هم از شرق یعنی چین و حوزه آن وجود دارد که به امید خدا در آینده به آنها هم اشاره خواهم نمود .
جعفر معروفی
http://sokhanma.blogfa.com/
دوستان بسیاری به وب نوشتم سر می زنند و ابراز دوستی می کنند
اما
اما من
واقعا گاهی بیشتر از پیش اندوهگین می شوم
چون مجبورم با آنها هم سخن و همراه شوم بدون آنکه اندیشه ام با آنها همراه باشد!
وطن پرستانی که راه به بیراه برده اند
میهن دوستانی که کژ راهه را ، راه درست می پندارند !!
بعضی ها ملی گرایی را هم معنی می دانند با :
1- کوروش و داریوش دوستی !
2- پاسارگاد دوستی !
3- هخامنشیان و ساسانیان دوستی !
4- زرتشتی گری !
آیا اینها به معنی وطن دوستی و میهن دوستی است ؟!!!!!!!!!!!!!
اگر اینطور است از همین جا راه ما از هم جدا می شود........
چون برای هر سخنم دلیل دارم و تا کسی مرا قانع نکند نمی تونم بر خلاف ایده هایم حرفی بزنم
وقتی تاریخ دولتهای ایرانی را می خوانیم .
شروع اولین حکومتهای ایرانی توسط " دیا اکو "رییس شاخه ماد آریایی های ایران تاسیس شد . یعنی سلسله مادها و
هخامنشیان نه با انقلاب که طی رفورم آرامی بقدرت رسیدند آنها نه اجنبی بودند و نه به اجنبیان حمله کردند در واقع کودتای آرام نوه بر علیه پدر بزرگ بود
پس چرا اولین پادشاه ایرانی را کوروش می نامیم( اینجا را بخوانید )
چرا هخامنشیان را ارج گذاشته حکومت های پر قدرت ماد را به هیچ می انگاریم
پاسخ در رژیم پهلوی است
متاسفانه مشاورین رضا شاه و فرزندش همگی از تیره پارس ایرانی بودند آنها تاریخ ایران را به نفع خود مصادره نمودند
تاریخ می گوید غرب ایران مادها ، مرکز ایران پارسها و شرق ایران پارتها سکنا گزیدند.
اما شما با کمال تعجب می بینید همه چیز در پارسها خلاصه می شود.
چطور مادها و اشکانیان همه پاک می شوند
مگر اشکانیان ایران را از دست اجنبی ها نجات ندادند
نه........... نه من نمی توانم با شما همراه باشم
شما شاهنامه را بخوانید:
گشتاسب ننگ آور ترین پادشاه ایرانی است
او از خردسالی میخواست پدرش لهراسب از سلطنت کنار رود و او به قدرت برسد
و وقتی پدرش از در نصیحت او جلو آمد که باید بسیاری چیزها بیاموزی ابتدا بسوی اتحاد با هندیان برای سرنگونی پادشاه ایران و سپس با اروپائیان هم پیمان شد
او هیچ گاه با منطق و عقل عمل نمی کرد
هم او زرتشت را میدان داد!!!!!!!!
فقط برای اینکه فرزندش را معالجه نموده بود
ایران را مغ خانه نمود
و پای زرتشتیان را به درون حکومتهای ایرانی باز کرد
اگر بپذیریم که زرتشت فرستاده خدا بوده چرا جادوی اسفندیار را بپا کرد که نتیجه آن کشته شدن رستم (یگانه آزادمرد میهن دوست آن زمان) شود
پس زرتشت قاتل رستم است .
اینجا وسط شاهنامه 75000بیتی است و از همین جا تا به آخر شاهنامه دوران افول قدرت ایرانیان و ضعف و زبونی کشور ماست تا با حمله اعراب به پایان خود می رسد...
یعنی با حکومت گشتاسب و آمدن زرتشت که نتیجه آن نابودی رستم و سپس فرامرز فرزند او و نابودی آخرین پایگاه های جوانمردی ایرانیان می شود که دیگر کمتر کسی رغبت دارد آن اشعار غمگنانه را بخواند
شاید عده ای بگویند آن اسطوره است نه واقعیت
پس بگذارید آب پاکی بر دستتان بریزم
چون گشتاسب به کمک آتوسا، دختر كورش و مادر خشايارشا بقدرت رسید ( اینجا را بخوانید )
و آتوسای زرتشتی او را هم به این دین ترغیب نمود و پای زرتشتیان را به حکومت هخامنشیان باز کرد که نتیجه آن هم روشن است که چه شد
ما هخامنشان را با کوروش می شناسیم و او را انسانی بزرگ می دانیم اما هخامنشیان 345 سال حکومت کردند
چه شد که بنیانی آنگونه به نتیجه ای دهشت بار تبدیل گشت.
از یاد نبریم هم در دوره هخامنشی و هم ساسانی حکومت به دست مغ های زرتشتی از بین رفت و هر دو سلسله پارس بودند
پس کوروش و یا شاپور نام هایی بزرگتر از پیشینیان ماد و همچنین از اشکانیان پارت نیستند
اگر زندگی مجالی داد بیشتر پرده از این اشتباه بزرگ برخواهم داشت....
بدرود
http://sokhanma.blogfa.com/

زندگینامه
سعدی در شیراز دیده به جهان گشود. خانوادهاش از
دینآموختگان بودند و پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای
فارس شاغل بود. پس از درگذشت پدر، سعدی که هنوز نوجوان بود، به توصیه
اتابک برای ادامه تحصیل عازم بغداد شد و در مدرسه مشهور نظامیه و دیگر
حوزههای علمی آن شهر به دانشآموزی پرداخت. تا ۶۲۳ (هجری قمری) (۱۲۲۶
(میلادی)) سعدی به عنوان طالب علم در بغداد ماند و از محضر استادانی چون
شیخ ابوالفرج جوزی و شیخ شهابالدین سهروردی بهره برد. پس از دانشآموختگی
تصمیم به ترک بغداد گرفت ولی چون ایالت فارس ناامن و محل تاخت و تاز
مغولان بود، به شیراز بازنگشت و برای حج گزاردن و جهانگردی یک رشته سفرهای
طولانی را در پیش گرفت.
در این که سعدی از چه سرزمینهایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر است و به حکایات خود سعدی هم نمیتوان چندان اعتماد کرد، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام و حجاز سفر کرده است و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنه، آذربایجان، فلسطین، یمن و افریقای شمالی هم دیدار کرده باشد. او در این سفرهای سخت ماجراهای بسیار از سر گذراند که اسارتش به دست فرانکها و بردگی در کار ساختمان برج و باروی شهر طرابلس از آن جمله است.
پس از حدود سی سال جهانگردی، وقتی سعدی به زادگاه خود بازگشت، مردی کهنسال بود (۱۲۵۵ (میلادی)) و ابوبکر بن سعد بن زنگی بر فارس حکومت میکرد. سالهای باقیمانده عمر سعدی به موعظه و نگارش گذشت. با استفاده از تجربهها و آموختههایش کتاب بوستان را در سال ۶۵۵ (هجری قمری) (۱۲۵۷ (میلادی)) به نظم، و گلستان را در سال ۶۵۶ (هجری قمری) (۱۲۵۸ (میلادی)) به نظم و نثر نگاشت.
آثار سعدی
گلستان سعدی
گلستان سعدی نام کتابی است که سعدی در
میانههای عمر و یک سال پس از نوشتن بوستان (کتاب نخستش) آن را به نثر
روان فارسی نوشت. از نثرهای روان، و بیمانند گلستان است که آن را استاد
سخن میدانند. سعدی در همان ابتدا و در دیباچه گلستان، کتاب خود را با
نثری آغاز میکند که به واقع نشان دهنده چیرگی او در سخنوری و دانش او در
واژه گزینی فارسی است. رفتار شاهان، منش درویشان، مزایای سکوت، جوانی و
پیری از جمله موضوعاتی است که سعدی در هشت باب گلستان از آنها سخن
میراند. پایان یافتن گلستان به دست سعدی برابر است با زمانی که مغولان به
وسیله هلاکوخان موفق به فتح بغداد شدند.
سخنان بزرگمهر - bozorgmehr
سخنان نادر شاه افشار - nader shahe afshar
سخنان ارد بزرگ - Great Orod
سخنان جبران خلیل جبران - Kahlil Gibran
سخنان فردریش نیچه - Fredrich Nietzsch
سخنان ناپلئون بناپارت - Napoleon Bonaparte
سخنان بودا - buddha
سخنان شوپنهاور - Arthur Schopenhauer
سخنان مهاتما گاندی - gandi
سخنان دالای لاما - dalai lama
http://sazzendegi.blogsky.com/?Date=1386-08-05
زخمای رو دلم یکی دو تا نیست
واسه زخم تازه دیگه جایی نیست
داشتم فراموش می کردم دیگه تو رو
تو رو خدا برو
این دل دیگه مال تو نیست
دنبالش نیا مال تو نیست
از همون راهی که اومدی برگرد
این دل دیگه مال تو نیست
فکر کردی که اگه بری تا کی میشینم پای تو
سخت بود فراموشت ولی کسی اومد به جای تو
یه فرشته که نقابی به چهرش نمی زد
اون اصلا مثل تو نبود زخمی به قلبم نمی زد
عکساتو اتیش زدمو عشقتو کشتم تو دلم
دیگه اجازه نمی دم بازی کنی با این دلم
این دل دیگه نمی خوره این باردیگه گول تو رو
حتی حاضر نیستم بیارم به زبون اسم تو رو

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود
زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود
